مسئولیت گمشده...
چرا صبح ها باید از خواب بیدار شد و اصلا فلسفه خلقت آدمی چیست؟ در این نوشتار سعی دارم پاسخ اسلام و زرتشت را به این سوال مقایسه کنم.در اینجا سعی می کنم بنابر فهمی که از روش لوی استروس در تجزیه اسطوره ها به اجزای سازنده شان دارم ضمن ارائه توضیحی مختصر از اسطوره آفرینش در هر یک از این دو دین ، به تحلیل آنها بپردازم.
داستان آفرینش در دین زرتشت:
1- دنیا در آرامش و سکوت به سر می برد.( خیر و شر از ابتدا وجود دارند.)
2- شر( اهریمن) بر حسب اتفاق قلمرو خیر(هرمز) و آرامش آنرا دیده و حسادت می ورزد.
3- شر قصد حمله به قلمرو خیر را می کند.
4- خیر با استفاده از علم بیکران خود متوجه شده و با خواندن وردی ، شر را به خواب می برد.
5- خیر،آفرینش مینویی (غیر مادی) دنیا را آغاز می کند.
6- در این فاصله،دختر اهریمن،او را از خواب بیدار می کند.
7- خیر،آفرینش گیتی(غیر مادی) عالم را نیز به پایان رسانده و انسانها را به همراه سایر موجودات به زمین می فرستد تا قوای اهریمن را شکست دهند.
8- شر با لشگریان خود که شامل بیماری ها،مرگ،صفات بد انسانی و جانورهای موذی است پوسته زمین را سوراخ کرده و وارد آن می شود.
9- جنگ بین قوای شر و خیر آغاز می گردد.
10- سوشیانس،ظهور کرده و قوای شر را از بین می برد.
11- شر از بین رفته و خیر پیروز می شود.
داستان آفرینش در دین اسلام:
1- دنیا در آرامش و سکوت به سر می برد.
2- خیر(الله) موجودات را خلق می کند.
3- مسئولیتی به همه آنها عرضه می کند.
4- فقط انسان آنرا می پذیرد.
5- خیر از همه آفریده ها می خواهد که بر انسان سجده کنند.
6- همه اطاعت می کنند مگر شیطان.او به انسان حسادت ورزیده و از سجده تفره می رود.( با نافرمانی ابلیس، شر به وجود می آید.)
7- انسان به دلیل گناه اولیه از بهشت رانده شده و به زمین،هبوط می کند.
8- جنگ خیر و شر در می گیرد.
9- مهدی موعود ظاهر شده و شر را از بین می برد.
10- خیر پیروز می شود.
چنانچه ملاحظه می کنید اول و آخر هر دوروایت کاملا یکسان است و آنچه این دو را از هم جدا می کند اتفاقاتی است که در فواصل داستان می افتد.پاسخ دین زرتشت به فلسفه آفرینش انسان چیست؟ خیر و شر ناگزیر، از ابتدا جدای از هم وجود دارند و انسان خلق می شود تا طی زندگی خود تا آنجا که می تواند قوای شر را از بین ببرد. با فعالیت های انسان ،شر ضعیف شده و تدریجا نابود می گردد؛ یعنی وجود شر و توطئه او در حمله به قلمرو خیر است که خلقت انسان را ضروری می سازد.انسان، آفریده می شود تا در این جنگ نفس گیر به هرمز یاری رساند. ولی در مکتب اسلام،فلسفه آفرینش انسان چیست؟ انسان ها به دلیلی که مشخص نیست توسط خدا خلق می شوند،مسئولیتی که باز هم مورد مناقشه مفسران است به موجودات عرضه می شود،انسان می پذیرد و مقام والایی می یابد.از اینجاست که تازه " شر" عرض اندام می کند.به عبارت دیگر،در اسطوره های زرتشتی،این "شر" است که "مسئولیت انسانی" را موجب می شود و در اسلام،این "مسئولیت انسان" است که
" شر" به پا می کند.یک زرتشتی معتقد، صبح که از خواب بیدار می شود همچون سربازی است که حکم مسئولیت خود را در دست دارد : او زاده شده تا در نابودی اهریمن به هرمز کمک کند،همین! این کمک می تواند از تلاش بی وقفه یک پزشک برای ریشه کنی یک بیماری تا کمک به خود و سایر انسانها برای نابودی صفات اهریمنی متغیر باشد.در جنبه اجتماعی نیز جهاد با ضحاک های زمان و از بین بردن نمایندگان اهریمن در زمین از جمله وظایف اوست که فلسفه خلقت انسان زرتشتی را نیز شامل می شود.اما یک مسلمان،دائما از خود می پرسد: " امانت چیست؟ مسئولیت انسان چگونه مسئولیتی است که این همه سر و صدا به پا کرده است؟" سوء تعبیر نشود،یک مسلمان نیز برای مقابله با شر، وظیفه دارد اما طبق اسطوره شناسی اسلامی گویی وظیفه اصلی او چیز دیگری است چرا که هنوز "شر" بنا نشده بود که بار مسئولیتی مهم بر دوش انسان گذاشته شد.پس نابودی شر نمی تواند آن وظیفه خطیر باشد. و این است بخش مه آلود داستان آفرینش که این روزها موجی از پوچی و کرختی در بین نسل جدید ما ایجاد کرده است. بعضی صبح ها بسیاری از ما واقعا نمی دانیم برای چه باید از خواب بیدار شد؟ و بی مورد نیست اگر گاه به گاه از یک "مسئولیت گمشده" حرف می زنیم و دلیلی که باعث شد "الله" انسان را خلق کند و به ابلیس،اجازه نافرمانی دهد.مسئولیتی که آگاهانه عالم را به خیر و شر تقسیم کرد و از زندگی کردن و جنگیدن یک ضرورت ساخت در صورتی که می توانست هرگز شری وجود نداشته باشد...

توجه:آنچه در این مقاله می آید دغدغه شخصی من است که از قضا درج آن در وبلاگ با برگزاری نشست دیروز انجمن انسان شناسی با عنوان "انسان شناسی حقوق بشر" مصادف شد.پس از پایان امتحانات متن کامل سخنرانی دیروز دکتر نیک پی را در همین جا می توانید ملاحظه کنید.
روزی پادشاهی برای شکار به دشت رفته بود.او در راه برگشت،گم شد و خسته و گرسنه به خانه یک مرد تهیدست پناه برد.مرد که گرسنگی میهمان خود را دید تنها گاوی را که در خانه اش داشت سر زد و برای آن میهمان ناشناس غذا پخت.پادشاه فردا راهی قصر شد و موقع رفتن،انگشتری خود را به مرد داد و گفت:" به پاس میهمان نوازی ای که کردی یک بار در زندگی کمکت می کنم.انگشتری من را نگه دار و هر وقت به مشکلی برخوردی نزد من بیا.نشان ما هم همین انگشتری." از قضا مدتی بعد مرد تهیدست به مشکلی برخورد و به آدرسی مراجعه کرد که مرد مسافر آن روز به او داده بود.او از قصر پادشاه سر درآورد و با نشان داددن انگشتری موفق به دخول شد.پادشاه او را تکریم بسیار کرد و بعد دستور داد تا همه ثروت های موجود در قصر را به او بدهند.وزیر اعتراض کرد:" او به شما فقط یک گاو داده و شما برای اثبات بلبدنظری تان اگر یک گله گاو هم به او بدهید کار بزرگی است." پادشاه لبخندی زد و به وزیر گفت:" اشتباه تو همین جاست.آن یک گاوی که تو از آن صحبت می کنی تمام سرمایه این مرد بود که پای میهمان نوازی اش گذاشت.حال به دور از انصاف است که من در تکریم او تمام ثروتم را نگذارم." چنین نگاه لطیفی به عدالت، تنها در سایه رویکردی انسان شناسی در قضاوت حاصل می شود.اجازه دهید برای بیان بهتر منظورم مثالی بزنم.چندی پیش دریک محله کردنشین ،مردی به قصد آزار وارد خانه همسایه شان شده بود در حالی که دختر جوان همسایه در خانه تنها بود.دیگران متوجه شدند و خوشبختانه با کمک همسایه ها هیچ آسیبی به دختر نرسید.قاضی پرونده نیز با استناد به همین مسئله، طبق قانون حکم به 6 ماه حبس تعزیری جهت ورود به عنف داد و همه چیز به خوبی و خوشی پایان یافت! خانواده دختر ,علی رغم تلاش بسیاری که کردند نتوانستند قاضی را مجاب کنند که هدف اصلی آن مرد از ورود به خانه آنها چه بوده است؟او می خواسته با این حرکت،شکست عشقی ای را که در گذشته از این طایفه خورده بوده تلافی کند.استدلال قاضی طبق کتابهای قانون این بود که شاید آن فرد به اشتباه وارد خانه آنها شده،شاید راهش را گم کرده بوده،شاید برای دزدی آمده بوده و شاید هم حالت طبیعی نداشته است.قاضی هرگز به آن محله نرفته بود و نمی دانست که اینجا همه یکدیگر را به خوبی می شناسند و حتی کاملا خبر دارند که هر کسی کی از منزل خارج شده و کی برمی گردد.پس اشتباهی در کار نبوده است .قاضی مرد خاطی را نمی شناخت و نمی دانست که هرگز او یک دزد نیست،قاضی همچنین از گذشته آن فرد و روابطش با این طایفه خبر نداشت و به همین دلیل حکم خود را نیز کاملا عادلانه می دانست.اما در حقیقت چه اتفاقی افتاد؟ آیا حکم قاضی عادلانه بود؟ فرد خاطی به 6 ماه حبس محکوم شد اما در مقابل،دختر چه هزینه ای پرداخت؟او آبروی خانوادگی و همچنین آینده خود را بر سر این حرکت تلافی جویانه گذاشت .بعد از آن قضیه دختر دیگر هیچ خواستگاری نداشت و تقربیا شانس خود را برای ازدواج از دست داد. قانون هم هرگز نتوانست حق او را از آن مرد بگیرد چرا که فرهنگ خاص او را در نظر نگرفته بود و قاضی هرگز فکر هم نمی کرد که هزینه چنان اتفاقی در محله آنها چنین باشد.به راستی شما قضاوت کنید چنین رویدادی در فرهنگ شما چه معنایی دارد؟همین اتفاق در فرهنگ مردمان پایتخت چه میزان هزینه ایجاد می کند؟این هزینه به عنوان مثال تا چه حد قابل مقایسه با فرهنگ مردمان سیستان و بلوچستان است؟اینجاست که نقش "خاص گرایی فرهنگی" و ضرورت حضور رویکردی انسان شناسانه در محاکم قضایی احساس می شود.به همین دلیل است که ادعا می کنم "انسان شناسی" حلقه مفقوده قضاوت است اگر که ما به تعریف پادشاه از عدالت معتقدیم.
پاسخ دکتر نیک پی: ما نمی توانیم از خاص گرایی صرف حرکت کنیم.اگر قرار باشد هر کدام روش های خاص خود را به کار ببریم سنگ روی سنگ بند نمی شود.باید حداقل ها را پذیرفت.همه این مباحث،نسبی است،نمی شود مدام خاص گرایی را در مقابل عام گرایی قرار داد.در کنار این می توان رویکرد انسان شناسانه را به شکل دیگری وارد مسائل حقوقی کرد.در همین راستا چند سال پیش برخی از انسان شناسان آمدند و در وزارت دادگستری یک بخش انسان شناسی تشکیل دادند تا ببینند چه طور می توانند به حل مسائل حقوقی کمک کنند؟آنها در حد خودشان مشکلات بسیاری را حل کردند.شناخت،احیاء و استفاده از سیستم های بومی ریش سفیدی و میانجی گری یکی از مهمترین کارهای آنها بود.در درگیری های اخیر فرانسه هم یک انجمن غیردولتی که اتفاقا توسط یک ایرانی هم اداره می شود آمد و بر مبنای همین سیستم های میانجی بخشی از آشوب را خواباند.

توجه:با تشکر از انجمن معماری - شهرسازی شهرتاش که این مطلب را در اختیار ما قرار داد.
دکتر فکوهی:
مشکل ما ضعف خودمان است
چندی پیش همایشی با عنوان "نوسازی و بهسازی بافت فرسوده و تاریخی " در قزوین برگزار شد و در آن کارشناسان مختلف به بررسی راه کارهای جلب مشارکت های مردمی پرداختند.نکته قابل تامل در اینجا عدم دعوت ازکارشناسان علوم اجتماعی و مسائل فرهنگی است به طوری که هر دو سرفصل فرهنگی این همایش توسط دو کارشناس معماری انجام شد.در اینجا بود که کمیته فرهنگی انجمن شهرتاش با انجام چند مصاحبه با کارشناسان مسائل فرهنگی به بررسی ابعاد موضوع همایش از دید گرایش های مختلف علوم اجتماعی پرداخت.آنچه در ادامه می آید مصاحبه ما با دکترناصرفکوهی است.او دکترای انسان شناسی از فرانسه ،عضو هیات علمی و مدیر گروه انسان شناسی دانشگاه تهران است.کتاب های "انسان شناسی شهری" و "فرهنگ وتوسعه" از جمله تالیفات او در زمینه شهری و مسائل مربوط به توسعه است.او همواره بر نقش انسان ها در بافت تاکید دارد و معتقد است توسعه موفق،توسعه ای است همه جانبه که مبتنی بر"فرهنگ" باشد.
*************
&از بین تعاریف موجود برای بافت فرسوده ، شما کدام یک را قابل قبول تر می دانید؟
*این تعاریف که از طرف سازمان مسکن و شهرسازی مطرح شده کاملا کالبدی است ولی به همین مولفه های کالبدی هم می باسیت فاکتورهای دیگری چون وضعیت آبرسانی و سیستم فاضلاب شهری اضافه شود.مسائلی که مشکلات بهداشتی بسیاری را در بافت ایجاد می کنند که به نوبه خود به عرصه های اجتماعی و اقتصادی هم سرایت می کند.از نظر ما خود کلمه بافت فرسوده می تواند مترادف اسکان غیر رسمی باشد که ما برای آن مولفه هایی غیر کالبدی تعریف می کنیم از جمله فقر،انحرافات اجتماعی،بیکاری بالا که بر سر همین ها هم توافق کاملی وجود ندارد.تمام صحبت ما این است که نسبت به این افراد نباید قضاوت ارزشی داشت،اینها می توانند خرده فرهنگی معمولی را در سطح شهر تشکیل دهند که لزوما منحرف نیست.اینها شان انسانی دارند و از پتانسیل های فرهنگی مناسبی می توانند برخوردار باشند.
&به نظر من مفهموم بافت فرسوده اصولا یک مفهوم پارادوکس است.از این نظر که مسئولین شهری در اولویت بندی نواحی،برای بخش هایی بیشتر ابراز نگرانی می کنند و این نگرانی از ناحیه کالبد آن نیست.این ، ساکنان یک بافت هستند که می توانند آنجا را ترک کنند،زندگی سختی را بگذرانند و یا برای محلات دیگر مشکل ساز شوند.یعنی این اولویت بندی براساس یکسری مولفه فرهنگی و انسانی صورت می گیرد ولی در عمل و هنگام تعریف،ما نام آنرا بافت فرسوده می گذاریم و مولفه هایی کاملا کالبدی برای آن در نظر می گیریم.نظر شما در این باره چیست؟و اصولا این عنوان را تا چه حد انسان شناسانه می دانید؟
*یکی از اشکالاتی که در کشور ما وجود دارد همین است که وقتی به مسئله اسکان اشاره می کنیم کاملا نگاه ها کالبدی است.در اینجا نقطه حرکت ما درست است ولی کامل نیست و اگر ما در کنار آن به مولفه های غیر کالبدی توجه نکنیم به بن بست خواهیم رسید.چرا سرمایه گذاری های کالبدی در بسیاری موارد نمی تواند پایدار باشد و عملا بعد از مدت کوتاهی تلف می شود و به وضعیت قبلی برمی گردد؟مثال واضح این قضیه همان سرمایه گذاری در بافت فرسوده است که به افزایش قیمت زمین ، فروش آن ، تشکیل بافتی مشابه در جای دیگر و به عبارت دیگر جابه جایی معضل منجر می شود.چرا؟چون نگاه ما صرفا کالبدی است.خوشبختانه در سطح جهانی دیدگاه ها تغییر کرده است.خود بانک جهانی امروز از بررسی تاثیر اجتماعی دخالت حرف می زند.در برنامه ای هم که ما با کمک این بانک در سه شهر کشور اجرا می کنیم دقیقا بر این نکته تاکید می شود که ما باید تاثیرات اجتماعی تغییر کالبدی را قبل و بعد از پروژه بررسی کنیم.آیا تغییر مورد نظر ما واقعا خواست مردم هم هست؟آیا این تغییر اصلا ضروری است؟مردم چه می خواهند؟این ها از قبل قابل تعیین نیست.در محله ای شاید مشکل بزگ مردم ،فاضلاب باشد و در محله ای دیگرروشنایی معابر و یا آب سالم.بعضی از دخالت ها ممکن است تاثیر مثبت بگذارد ولی لزوما هر تغییر کالبدی،موفق نیست.به عنوان مثال،همین بحث روشنایی معابر که می تواند تغییر کالبدی مثبتی باشد وپایدار بماند.اما تجربه ما در بندرعباس نشان داد که این پیش فرض درست نیست.یکی از بزرگترین سرگرمی های جوانان آن منطقه،شکستن لامپ ها با سنگ بود.این مسئله از طرفی دیگر با نوع بافت محله هم قابل توجیه می نمود.ورود روشنایی به محله،امکان سرقت های کوچک را از جوانان می گرفت.در چنین محله ای چه طور می شود یک تغییر کالبدی پایدار ایجاد کرد؟در اینجا تا زمانی که ما نیاییم و مشکل بیکاری و انحراف اجتماعی این مردم را حل نکینم یک تغییر کالبدی،به خودی خود چه چیزی را حل می کند؟نباید فراموش کرد که بافت شهری قبل از هر چیز یک بافت انسانی است.
&من تا حدودی قادر به فهم صحبت شما نیستم.شما به مشکلات کلانی در محلات اشاره می کنید که حل آنها هم فوق العاده زمانبر است و هم باید در سطح ملی صورت گیرد.از طرف دیگر می گویید که تا این مشکلات حل نشوند تغییر کالبدی بی فایده است.پس از کجا باید شروع کرد؟
* این مسلم است که در کشوری مثل ایران که تقاضای کار بسیار بیشتر از قابلیت اقتصادی ایجاد آن است و توزیع درآمدها هم چندان عادلانه نیست حل چنین مشکلاتی بسیار دشوار است.منظور من هم حل همه این مشکلات نیست فقط می گویم باید به آنها توجه داشت.نمی شود به مردم گفت شما در این خانه های فرسوده و ناامن زندگی کنید تا وقتی که مشکلات کلان کشور حل شود و ما وارد محله شما شویم.توجه به این مشکلات ،گاه اولویت های ما را تغییر می دهد و یا سازو کارهایی برای جلوگیری از دفع سریع تغییرات تعریف می کند.مثلا در همان مثال بالا بردن قیمت زمین با تغییرات کالبدی و مشکلات ناشی از آن اگر ما به این مسائل توجه داشته باشیم در کنار بهسازی بافت،سازو کارهایی حقوقی نیز تعریف می کنیم که فروش آن نتواند به راحتی صورت گیرد.ضمن اینکه ما بسیاری راه حل های دیگر هم داریم که در سطح فرد تعریف می شود و نه در سطح کلان.مثلا در چنین محلاتی می توان دست به تاسیس یکسری انجمن محلی زد که در آن افراد دور هم جمع می شوند و گوشه ای از مشکلات خود را حل می کنند.این کار قطعا کار ساده ای نیست ولی عملی است و کشورهای دیگر تجربه های موفقی در این زمینه داشته اند.اگر افراد محله خودشان بگویند که چه و چه طور باید تغییر کند قطعا در حفظ و نگهداری آن هم بهتر رفتار می کنند.افراد وقتی که می بینند به بازی گرفته می شوند خیلی بهتر رفتار می کنند نسبت به زمانی که یک برخورد شی ای با آنها می شود.ناگفته نماند که احداث این انجمن های محلات می تواند در سطح پائینی اشتغالزایی کند یا جنبه سرگرمی داشته باشد که هر دو در این محلات می توانند غنیمت باشند.
& برگزار کنندگان همایش بنابر گرایش های حرفه ای خود به نوعی تغییر کالبدی را مقدم بر تغییر فرهنگی می دانند.نمونه بارز این قضیه هم سخنرانان مدعو هستند.با وجودی که محور اصلی همایش ،حضور انسانها در بافت و مشارکت آنها در امر بهسازی است ولی هر دو سخنران همایش،معمار هستند.در اینجا اعتقاد و تاکید بر آن است که با تغییر کالبدی می توان تغییر رفتاری ایجاد کرد.نظر شما در این باره چیست؟و کدام یک را در اولویت می دانید؟
*هر دو را؛ ولی اینکه ما می بینیم بیشتر در این حیطه ها حضور مهندسان و کارشناسان معماری و شهرسازی پررنگ تر است تقصیر آنها نیست.در بسیاری موارد همین حضور این مهندسان باعث شده که مسائل فرهنگی هم تا حدودی در شهرها دیده شود.مشکل ما بیشتر،ضعف خودمان است.در رشته انسان شناسی هنوز تعداد کافی از افرادی که مسائل را کاربردی بررسی کنند و راه حل عملی بدهند نداریم.این رشته هنوز نتوانسته از آن غالبهای سنتی خود خارج شود و در حیطه شهری نظر دهد.رشته ای مثل جامعه شناسی هم یا کار نظری صرف می کند و یا در میدان عمل هم صرفا نوعی کار sociometry یا جامعه سنجی انجام می دهد که بسیار کمی و سطحی است.تا زمانی که ما حضوری واقعی در پروزه ها،نشریات و همایش ها نداشته باشیم وضعیت همین طور است.
&در رابطه بین انسان و فضا،شما نقش کدام را موثر تر می بینید؟یعنی در بهسازی یک بافت،اولویت با تغییر فرهنگی است یا اصلاح کالبدی؟کدام بهتر و موثرتر می تواند به تغییر رفتاری منجر شود؟
*ببینید اینجا نوع تلقی از فضا فرق دارد.ما به یک شیوه فضا را درک می کنیم و معمار به یک شیوه دیگر.زمانی می توان به یک وضعیت مناسب رسید که هر دوی این دیدگاه ها در کنار هم استفاده شوند،اتفاقی که متاسفانه در ایران نمی افتد و دلیل اصلی آن هم همان ضعف ماست که توضیح دادم.یک معمار همان قدر می تواند راجع به فضا حرف بزند که یک انسان شناس .مسلما تغییر کالبدی دارای یکسری پیامد است که ما منکر آن نمی شویم منتها بحث ما آن است که هر تغییر کالبدی لزوما مثبت نیست و این باید کاملا بررسی شود،از مردم خواسته شود،پرسیده شود،نیاز سنجی صورت گیرد.
&یکی از عمده ترین نگرانی های مسئولین که باعث می شود چندان به این "پرسش از مردم" اعتقاد نداشته باشند ترس از یک جانبه نگری است و اینکه منافع کل شهر،تحت الشعاع منافع یک بخش از آن قرار نگیرد....
*این استدلالی کاملا درست است.برنامه ریزی های ما نمی توانند برپایه واحد محله انجام شوند .ولی ما اینجا چیزی به اسم دموکراسی مشارکتی داریم،تلاش برای ایجاد روابطی افقی بین محلات.این کار انسان شناسان شهری است که به دولت ها جهت ایجاد چنین فضایی کمک کنند.
&این راه حل ها در ظاهر خیلی زیبا و جذاب به نظر می رسند ولی در دنیای واقع که غالبا مردم محلات نسبت به مردم محلات دیگر پیش ذهنیت دارند تا چه حد عملی هستند؟
*تاسیس NGO های فرامحله ای ،یکی از مکانیزم های ایجاد این رابطه افقی است.باید با کار مردم شناسانه،این ذهنیت ها را به تدریج تغییر داد.مثلا برگزاری یک نمایشگاه در یک محله و دعوت از سایر مردم برای بازدید از آن می تواند به تعدیل این پیش فرض ها و ذهنیت های منفی کمک کند.
&اجازه دهید برگردیم سر همان تعریف بافت فرسوده...یکی از ملاکهای تقریبا انسانی که در برخی تعاریف از این بافت امده است بحث "تراکم" است.آیا الزاما و همیشه تراکم یک مولفه منفی است و آیا از نقطه نظر انسان شناسی ما چیزی با عنوان "تراکم مطلوب" داریم؟
*فراموش نکنید که تراکم یک مقوله نسبی است و به رابطه بین فضاهای درونی و بیرونی مربوط است.اگر ما بتوانیم فضاهای بیرونی و اجتماعی قوی ای داشته باشیم می توانیم فضاهای درونی را کاهش دهیم.اگر این کار را نکینم مسلما فضای درونی غیر قابل زیست می شود.اگر ما در سطح شهر،پارک،سالن ورزشی،سالن کنفرانس و.... به میزان کافی داشته باشم در آن صورت آپارتمان های کوچک و پرتراکم ما مشکلی ایجاد نمی کنند.مشکل زمانی پیش می اید که ما این فضاهای بیرونی را نداریم و به دلایلی حتی می خواهیم فضای داخلی را هم کاهش دهیم.تراکم ما در جهان توسعه نیافته نسبت به تراکم شهری نواحی توسعه یافته به مراتب کمتر است ولی بیشتر از آنها احساس مشکل می کنیم.آنجا چون قیمت زمین بالاست خانه ها فوق العاده کوچک شده است.در توکیو یک خانه 30 – 40 متری کاملا یک زیستگاه طبیعی است در حالی که الگوی مسکن در ایران برای شهر تهران 70 متر است.کشورهای توسعه یافته،با گسترش فضاهای بیرونی،تنش در فضای درونی را کم کرده اند.
&دکتر فکوهی،یکی دیگر از نسخه هایی که برای بافت های فرسوده پیچیده می شود نوسازی است.به عنوان یک انسان شناس چه نظری در این باره دارید؟
*نوسازی باید تعریف شود.اگر منظور ما این است که جایی را تخریب کنیم و دوباره بسازیم باید به دونکته توجه کنیم.اول یکسری مسائل فنی که من واردش نمی شود و دوم مشخص شدن تکلیف زندگی انسان ها.باید فکر راه حل هایی انسانی برای اهالی بود تا نوسازی باعث اختلال در بافت و زندگی گروهی ساکنین نشود.علاوه بر خود اهالی باید به فکر ساکنین محله مجاور هم بود.هر تیپ از چنین نوسازی ای غالبا باید تمام پیامدهای کار را در نظر بگیرید.کاری که غالبا نمی شود.همیشه تاکید روی نامناسب بودن بافت است و اینکه بافت باید هرچه سریع تر تخریب گردد،همه این استدلال ها صرف جهت تسریع در امر تخریب است اما چه ضمانتی هست که ساکنین بافت در جریان این نقل و انتقال،ضربه نخورند؟سوال اساسی ما همین است و بر همین اساس هم می گوییم نوسازی نباید خیلی حاد و به یک باره باشد.بهتر است ما به سمت رویکردهای بهسازی برویم.ابتدا بخش های عمومی بافت فرسوده مثل خیابان ها،سیستم فاضلاب و ... را درست کنیم و بعد آرام آرام وارد بخش های خصوصی شویم..در بافتهای خانگی هم از حادترین مشکلات ساکنین آغاز کنیم.حتی تخریب هم باید تدریجی باشد چرا که بافت جدید باید بتواند در شبکه های شهری جای بگیرد و ایجاد شوک نکند.برنامه های تخریبی سریع،گاه مسائلی ایجاد می کنند که از همان مسائل و مشکلات اولیه بافت بدتر است.
&یکی از تاکیدات انسان شناسان و کلا رویکرد تاریخی ،حفظ پیوستگی زمانی در شهر است که با هویت افراد ارتباط دارد.شهر باید رابطه خود را با گذشته و آینده ساکنین حفظ کند.از این رویکرد،آیا نوسازی قابل دفاع است؟
*یکی از مهترین انتقادات انسان شناسان به مباحث نوسازی این است و به همین علت ما توصیه می کنیم که رویکرد بهسازی بیشتر به بازی گرفته شود.هویت یک شهر در نمادها و حافظه جمعی اهالی است و ما باید به این ها احترام بگذاریم.توسعه شهر هم باید براساس این مولفه ها باشد.شهر مذهبی،مجموعه ای از خاطرات مذهبی و نمادها و هویتی است که طی هزاران سال شکل گرفته و دلیلی ندارد یکباره به آن یورش برده و دگرگونش کنیم.چرا ما باید فکر صنعتی یا توریستی کردن این منطقه باشیم؟این پروژه ها را می توان در شهرهای دیگر که پتانسیل مناسب را دارند عملی کرد.حرف انسان شناسان این است که می گویند هیچ ضرورتی ندارد شهری که متعلق به یک طبقه بندی خاص است توسعه اش در طبقه بندی دیگری قرار بگیرد.وقتی شهری پتانسیل مذهبی دارد ما باید روی توریست مذهبی کار کنیم.این کمتر ایجاد ضربه می کند تا وقتی که می خواهیم به هر قیمتی توریست را به آنجا بکشانیم.اگر روی مدیریت های عمومی و فرامنطقه ای کار کنیم این وضعیت را نداریم .در هر کدام از شهرهای ما یک اداره کوچک فعال است که می خواهد همه چیز را در خود یکجا ایجاد کند و توریست را رشد دهد بدون توجه به ضعف یا فقدان پتانسیل هایی که احیانا با اولویت های ما در تضاد است.شما باید سرمایه گذاری بزرگی بکنید ان هم در جایی که اهالی امادگی ندارند و از پروژه استقبال نمی شود.
&نمونه های نوسازی تاکنون نمونه های موفقی نبوده اند.تجربه خاک سفید تهران،اسلام آباد کرج و....آیا اصولا شما نوسازی موفقی دیده اید؟
*در ایران فکر می کنم تجربه شهر سالم در خیابان 15 آبان تجربه موفقی بوده است.نوسازی های جنوب تهران،در سال های اخیر نمونه های خوبی هستند بر عکس اینها تجربه ساخت شهرکهای جدیدی مثل پردیس است که ساکنین انها بسیار ناراضی اند.این نشان می دهد که مطالعات لازم روی این پروژه ها صورت نگرفته است.ساخت فرهنگسراها در این محلات،حرکت خوبی بوده و به نظر من یک تجربه موفق است.
&جالب است ولی انچه در عمل،دیده می شود فرهنگسراهایی که با صرف هزینه بسیار در نواحی خاص شهری ساخته می شوند چندان مورد استقبال قرار نمی گیرند،نه از سوی سایر مردم و نه حتی از سوی خود ساکنین محله...
*ساخت فرهنگسراها کارهایی مثبتی بوده ولی در برهه ای از زمان،این فضاها چندان با محیط خود سنخیت چندانی نداشتند برای همیم این حالت ایجاد می شد.این بخشی از سیاست گذاری غلط مسئولین بود که می خواستند با ساخت فرهنگسراهای بزرگ در این محلات،به همه شهر سرویس دهند در صورتی که این اصلا عاقلانه نیست.یک فرهنگسرای مرکزی باید از نظر جغرافیایی نیز در مرکز شهر باشد و نه محلات خاص شهری.از این گذشته،طراحی فضا نیز باید محدود و خاص همان فرهنگی باشد که در آن واقع شده است.ما باید به سمت ایجاد فرهنگسراهای محلی حرکت کنیم.توجه داشته باشید که ما نیاز به مفهوم "نزدیکی" در بین مردم شهر داریم اما مکانیزم ایجاد ان،نزدیکی فیزیکی نیست.این تجربه که در اول انقثلاب هم پیاده شد،شکست خود را نشان داد.با این حرکت نه تنها فاصله بین غنی و فقیر کم نشد بلکه هر کدام از اینها داخل پیله خود رفتند و بیشتر از هم فاصله گرفتند.مثال واضح این قضیه شهرک غرب است که شاه تلاش داشت از آن محله ای اروپایی بسازد.سیاست مجاورت فیزیکی در اول انقلاب،افرادی با تیپ درامدی پایین تر را به این محله کشاند.حال می بینیم که در این محله،عده ای با ماشین های 100 میلیون تومانی تردد می کنند و عده ای سه ساعت در ایستگاه اتوبوس،معطل می شوند.مسلما چنین فضایی در دراز مدت غیرقابل کنترل می شود.در کشوری که اختلاف درامدی در ان یک به صد است چه طور می توان با یک مجاورت فیزیکی همه چیز را حل کرد؟این تجربه حتی کشورهای اروپایی هم که فاصله درآمدی شان یک به هشت است تجربه موفقی نیست.وقتی نرخ بیکاری در جایی بالا باشد این خودش پتانسیل تنش را بالا می برد.مثال این قضیه همین درگیری های اخیر فرانسه است که نرخ های بیکاری بالای سی چهل درصد دارد که همچنین منطبق بر ساختار قومی است.تمام بحث ما این است که از چنی تجربه هایی درس گرفته شود.هزینه درگیری های اخیر فرانسه میلیاردها یورو بوده است.ما می گوییم قبل از رسیدن به این مرحله،دولت ها باید با صرف مبالغی به مراتب کمتر از این خسارت،جلوی چنین وضعیتی را بگیرند و در پروژه های اجتماعی سرمایه گذاری کنند.با این اعتبارت،به تاسیس تشکل های غیر دولتی کمک کنند.راه حل این است منتها الان،منطق ،منطق سرمایه داری است که ان هم منطقی کور است!فکر می کنند با پلیس می توان همه مشکلات را حل کرد.بله در کوتاه مدت می توان.شما قادرید آن قدر پلیس به خیابان ها برسید که کسی جرات خروج از خانه را نداشته باشد ولی این وضعیت تا کی دوام می اورد؟
&شما یکی از راه حل های حل مشکل محلات و ایجاد روابط افقی بین ساکنان شهر را تاسیس انجمن های محلی دانستید.این،در مرحله تئوری و نظر،راه کار قشنگی است ولی آیا عملی هم هست؟تجربه های موفقی در این زمینه سراغ دارید؟
*در ایران نه زیاد ولی کشورهای اسکاندیناوی روی این مسئله خوب کار کرده اند.تعدادNأ] های سوئد از جمعیت 9 میلیون نفری ان بیشتر است!هندوستان هم در این زمینه نمونه خوبی است.برخی از تشکل های ان الان در حیطه بین المللی کار می کنند.باید به سمت چنین آینده ای حرکت کنیم و از حضور تشکل ها بیشتر بهره بگیریم.
&با تشکر از وقتی که به ما دادید.
دوستان عزیز!
این بخشی از یک مقاله ی تحلیلی است که برای درس انسان شناسی ج –ن- س- ی- ت سرکار خانم دکترامیلیا نرسیسیانس در نیم سال اول سال تحصیلی 85-84 تهیه شده.وقتی دوست عزیزم سرکار خانم زهرا غزنویان از من دعوت کرد دراین وبلاگ چیزی بنویسم مطلب آماده همین مقاله بود .لطفا وقتی آن رامی خوانید مرا به فمنیست بودن متهم نکنید.زیرا همه ی شمامی دانید که نظریه های فمنسیتی دیگر جایگاه خاصی ندارد وآن چه جدیدا مطرح شده نگاه ج- ن- س- ی- ت- ی داشتن است نه صرفا فمنیستی بودن .
در ضمن انتقادات وپیشنهادات پذیرفته می شوند!!!!!
یک نکته:
هفته ی گذشته وقتی عبارت « انسان شناسی ج- ن- س- ی- ت »را در گوگل جستجو کردم همه ی سایت هایی که ارائه کرد فیلتر شده بود امیدوارم این وب لاگ دچار چنین عارضه ای نشود.علت جدا نوشتن این عبارت هم همین واقعه ی درد ناک بود.
امیدوارم باز هم بتوانم دراین وبلاگ در خدمتتان باشم.
مترو و واگن های مخصوص زنان:
با یک نگاه به سبب حضورزن ومردشاید بتوان فضاهای عمومی ثابت درایران رابه چند دسته تقسیم کرد:
- فضاها یی که زنان و مردان به طور مساوی در آن ها حضور دارند ومحدوده ی خاصی برای آن درنظر گرفته نشده است.مثل اغلب رستوران ها که هیچ منعی برای حضور افراد وجودندارد.
- دسته ی دوم ، فضاها یی است که زنان و مردان به طورکاملا تفکیک شده درآن حضور دارند وهیچ یک از افراد دوقشر حق ورود به محدوده جنس مخالف راندارند مثل اماکن مقدس زیارتی ، مساجد،نمازخانه های ادارات و ودانشکده ها و . . .
- دسته ی سوم ،فضاهایی که مختص یک جنس درنظرگرفته شده است مثل استادیوم های ورزشی، ورزشگاه ها و ...
البته ناگفته پیداست که مرزبندی داخل این فضاها ثبات کمتری دارند و در بسیاری موارد قابل تبدیل شدن به هم هستند یعنی در برخی موارد هم میتوان حضور جنس مخالف را در فضاهای تخصیصی دید.علاوه بر آن ، در اماکن مقدس مذهبی نیز فضاهای مخلوط دیگری وجود دارد اما مقصود در این مقام آن است که بهترین مرزبندی های جنسیتی را در این گونه فضا ها می توان دید.
در مورد فضاهای عمومی متحرک هم می توان چنبن دسته بندی را ارائه داد:
- اتوبوس ها ی شهری سمبل فضاهایی هستند که از بدو ورود ،حضور زنان ومردان در آن ها تفکیک شده است و ورود هریک از افراد جنس مخالف به محدوده ی دیگربه شدت ممنوع است.
- تاکسی سواری ها نیز اصلا دارای قشربندی جنسیتی نبوده وآن چه به سبب جایگیری افراد در آن ها اتفاق می افتد تابع خرده فرهنگ واعتقادات راننده وسایر مسافران ونیز تا حدودی قوانین اتحادیه ی تاکسی رانی است. که بر آن ها نظارت کم رنگی وجود دارد چه بسا دیده شده وقتی یک زن و سه مرد وارد تاکسی می شوند در بعضی موارد راننده به ويژه در اول خط به مردی که جلو نشسته است فرمان می دهد به عقب رفته وجای خود را با زن تعویض نماید.اما این یک قانون نیست.
- مترو های شهری نیز ازآن دسته فضاهای متحرک عمومی است که در آن حضور دو جنس ويژگی خاصی دارد زیرا مردان به هیچ وجه نمی توتنند وارد واگن های زنان شوند اما زنان علاوه بر استفاده از این دو واگن می توانند از فضاهای دیگر هم استفاده نمایند.
آنچه در این مقاله آمده تحلیلی جنسیتی برداده های اتنوگرافیک شهری ایستگاه متروی هفت تیرتهران به عنوان فضایی شلوغ وپرازدحام در اکثر ساعات شبانه روز وحتی ایام تعطیل است .
در این تحلیل حضور زنان در واگن های مردانه به لحاظ امنیت شرایط موجودونیزنحوه ی نگرش وبرخورد مردان با این دسته زنان مورد بررسی قرار گرفته است.
در این باره ، سئوال این جاست :
چرا زنان تنها و بدون همسر یا پدر و به طور کلی یک حامی وارد این واگن ها می شوند؟
شلوغی وازدحام بیش ازحد جمعیت ، کمبود تعداد قطار ها ، تخصیص تنها دو واگن به خانم ها، فاصله ی زمانی زیاد رسیدن قطار بعدی به ایستگاه ، انگیزه ی زود رسیدن به مقصد و ... از مهم ترین دلایل است اما بارها هم دیده شده که به محض ورود یک زن به ایستگاه ، قطار در حال راه افتادن است زن عجله دارد و برای رسیدن به واگن خانم ها باید راهی نسبتا طولانی طی کند بنا براین ترجیح می دهد وارد واگن های غیر زنان شود.
سئوال جدی تر این است آیا این دسته از زنان درچنین شرایطی احساس امنیت می کنند؟
جواب این است که امنیت صد در صد برای زنان در چنین فضاهای عمومی وجود ندارد و آنان همواره در معرض تهدید امنیت هستند.
پس به چه تضمینی وارد این فضا می شوند؟
هیچ تضمینی وجود ندارد مگر شانس ، یعنی آن که مردان طوری رفتار کنند که زنان احساس عدم امنیت نداشته باشند.
مردان به چنین زنان چگونه می نگرند؟
اگر از جانب زنان اعتراضی بلند شود در پاسخ خواهند گفت «از واگن خانم ها استفاده کنید» این به معنای عدم احساس تکلیف در برخورد با این قشر از سوی مردان است و به نوعی موید مطلب بالا.مردان هم در صورتی به امنیت اجتماعی بها می دهند که زنان در فضایی محصور قرار گرفته باشند.
نتیجه :
درپایان ضمن جمع بندی می توان این نتیجه را گرفت که راهکار جامعه ی ما برای تامین امنیت زنان در فضاهای عمومی مرزبندی کردن فضا برای آنان است زیرا در خارج از محدوده ی تعیین شده امنیت مذکور به همان شکل دقیقا وجود ندارد.
زنان نیمی از افراد جامعه اند اما واقعیت این است که برای تامین امنیت آنان جامعه سعی کرده همیشه محدوده ای را ترسیم نماید وفقط در همین حوزه برای زنان راحتی وآسودگی فراهم می کند گویی درخارج از این فضاها ی مرز بندی شده ، مسئولیتی نیست ویا آن که قدرت اجرا ونظارت ویا حتی فرهنگ سازی هم ندارد.
به نظر می رسد این کوتاه ترین راه ممکن است وبه جای دست زدن به اقداماتی از قبیل فرهنگ سازی مساوات میان دوقشر،تخصیص فضاهای عمومی به طور مساوی میان زنان ومردان و ... چنین راه حل هایی راحت تر واجرایی تر است.
فاطمه سیارپور
دانشجوی سال سوم انسان شناسی

مسئله ای که می خواهم در مورد آن صحبت کنم مشکلی است که بسیاری از هم نسلان خودم با آن مواجهند،به نوعی یک تناقض شدید بین دنیای کودکی و آموزه های آن با مناسبات دنیای بزرگسالی.امروزه اگر درست نگاه کنیم افراد بسیاری را در اطراف خود می بینیم که عادت های غذایی خاصی دارند و باید و نباید هایی برای خود در زمینه خوراکی ها تعریف کرده اند که هرگز با مبانی فرهنگی و حتی دینی آنها متناسب نیست.نمونه این قضیه در افرادی دیده می شود که به عنوان مثال هر گونه گوشت را از رژیم غذایی خود حذف کرده اند.در این نوشتار سعی دارم تناقضی در نظام تعلیم و تربیت را نشان دهم که بروز چنین رفتارهایی نتیجه طبیعی آن است و متاسفانه تا به حال هرگز جدی تلقی نشده است.از نسل ما گله می کنند که چرا بد غذا شده ایم؟با چه منطقی گوشت نمی خوریم و سوال هایی از این قبیل.در پاسخ به این افراد تقاضا دارم که برای مدت کوتاهی برنامه های کودک و کارتن های تلویزیون را با دیدی متفاوت نگاه کنند.در این برنامه ها شخصیت های اصلی چه کسانی هستند؟مفاهیم در چه قالبی و از زبان چه شخصیت هایی به بچه ها تعلیم داده می شوند؟ مگر غیر از این است که بخش وسیعی از شخصیت های کارتنی ما حیوانات هستند و ما همانگونه که عادت کرده ایم همیشه از حیوانات، نمادهایی برای مفاهیم مورد نظرمان بسازیم با کودکان نیز در قالب دنیای حیوانی حرف می زنیم؟آیا تا به حال به ضرب المثل های روزمره مان توجه کرده اید؟ "مثل خرس می خوابد." "مثل سگ و گربه افتاده اند به جان هم." "مثل گاو از خیابان رد می شود." "خودش را به موش مردگی زده است." "گاو پیشانی سفید است." " خر ما از کرگی دم نداشت." "به روباه گفتند شاهدت کیه گفت دمبم!" و ... این عادت ماست و بخشی از فرهنگ و حتی مذهبمان.حیوانات همیشه دم دست ترین و ملموس ترین مثال ها هستند.این تشبیه ها در دنیای واقعی بزرگسالان صرفا به عنوان یک استعاره درک و پذیرفته می شود.یعنی افراد از یک چنین پیامی، مفهومش را می گیرند و صورت را رها می کنند ولی آیا برخورد کودکان نیز با نمادها به همین شکل است؟مشکل از همینجا ناشی می شود که کودکان ،معنی را در قالب شکل حفظ می کنند.یک مثال می زنم .چند وقت پیش کارتونی را در تلویزیون دیدم که مربوط به یک جامعه حیوانی می شد.گروهی از مرغ ها که انسانها پروارشان می کردند تا در دستگاهی که به تازگی اختراع شده بود از آنها پیراشکی مرغ بسازند.در این بین یکی از مرغ ها که باهوش تر از بقیه بود متوجه شد و همچون یک رهبر دلسوز همه را آگاه ساخت.سپس مرغ ها دست به تحریم غذا زدند و دنبال راهی برای رهایی گشتند.این کارتن در عین خیالی بودن،آنقدر واقعی بود که باعث می شد مخاطب راحت تر درکش کند.مرغ ها ابتدا تمرین پریدن می کردند تا با هم پرواز کنند و از آنجا بروند ولی درنهایت فهمیدند که باید واقع بین بود چرا یک مرغ هرگز نمی تواند پرواز کند.در نتیجه تصمیم گرفتند یک هواپیما بسازند و از آنجا بگریزند.در نهایت و با یاری هم چنین کاری را کردند و داستان به خوبی و خوشی تمام شد..یک بزرگسال پس از دیدن این داستان خواهد گفت :" این حیوانات صرفا نمادی بودند از یک جامعه انسانی و برای بیان این مفهوم که ظلم بد است و آدم ها نباید به هم ظلم کنند." ولی نتیجه گیری یک کودک از این داستان چیست؟ با توجه به تجربیات کودکی خودم پاسخ می دهم.یک کودک نیز به خوبی درک خواهد کرد که ظلم بد است ولی با این تفاوت که او از حیوانات صرفا یک استفاده ابزاری نمی کند؛یعنی آنها را فقط استعاراتی نمی گیرد که نماینده یک گروه انسانی هستند.کودک می گوید:" نباید به کسی ظلم کرد." و این مفهوم را بیشتر در قالب ظلم انسان به حیوان درک می کند و بعد به رابطه انسان - انسان تعمیم می دهد.او مفهوم ظلم را در قالب مرغ هایی درک می کند که حق زندگی داشتند و انسانهایی که وحشیانه این حق را از آنها می گرفتند! ما از کودکی این طور بزرگ می شویم.به ما می باورانند که خرس ها هم حرف می زنند،که بره ها هم احساس دارند،که حتی مورچه ها هم پدر و مادر و خانواده و آرزو دارند.ما را عادت می دهند تا با مرغ و خروس های خانه مان دوست شویم،تا با گوسفندی که قرار است یک ساعت دیگر کشته شود حرف بزنیم،تا با ماهی های سر سفره هفت سین همبازی شویم،تا زندگی حیوانات را باور کنیم وبعد همین آدم ها در کمال خونسردی حیوانات را سر می برند،پوست می کنند،می پزند و جلوی ما می گذارند.اوج تناقض همین جاست.تناقضی که برای برخی از جمله خود من تا به حال حل نشده است.به نظر کودکانه می رسد،شاید شما هم متهمم کنید ولی من زندگی حیوانات را از کودکی باور کرده ام،سالها با آن زندگی کرده ام و اصلا عمیق ترین مفاهیم زندگی ام را با کمک آنها آموخته ام.حال بزرگ شده ام،زیست شناسی خوانده ام،کمی علم تغذیه می دانم ولی با همه اینها هنوز که هنوز است وقتی یک مرغ سوخاری بزرگ را سر سفره می بینم و آدم هایی که چنگال به دست منتظرند تا به آن حمله ور شوند یاد دستگاه پیراشکی سازی می افتم و مرغ هایی که حق زندگی از آنها گرفته می شد.آنوقت است که شدیدا احساس می کنم اگر چنگالم را به سمت آن مرغ سرخ شده ببرم پس فرق من با آن مرد بدجنس صاحب مرغداری چیست؟
و این است تناقض بین آموزه های دوران کودکی و مناسبات دوران بزرگسالی ما ،در عصری که نشانه ها بنا بر متن های مختلف،معانی متفاوتی می یابند!
زهرا غزنویان / دانشجوی سال سوم
امیلیا نرسیسیانس،استاد انسان شناسی و عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است.او در این دانشکده به تدریس واحدهایی چون"زبان شناسی"،"نماد و نشانه شناسی" ،"انسان شناسی جنسیت" و... می پردازد.از او تاکنون سه کتاب در این حیطه ها منتشر شده است : "مباحثي در دو زبانگي از ديدگاه علوم اجتماعي“ ، ”مردمشناسي جنسيت“ و "نماد و نشانه شناسی".او نیز در هفته پژوهش،دعوت ما را جهت سخنرانی پیرامون"کارکردهای پژوهش انسان شناسی " پذیرفت.آنچه در ادامه می آید متن سخنرانی خانم نرسیسیانس در این مراسم است:
امروز می خواهم کاربردهای انسان شناسی را در 4 حوزه متفاوت بررسی کنم.ابتدا کاربرد انسان شناسی در بانک و سیستم های مبادله را با استناد به یک تجربه شخصی مورد نظر قرار می دهم و سپس رابطه آنرا با هوش مصنوعی و تعلیم و تربیت تشریح می کنم.در نهایت هم به بحث مورد علاقه خودم یعنی رابطه انسان شناسی با دوزبانگی می پردازم.
1 – انسان شناسی و سیستم های حسابگر: همان طور که اشاره کردم در این بخش بر مبنای یک تجربه شخصی صحبت می کنم که مربوط به کار خودم و تعدادی از دوستانمان در یکی از بانک های ایران است.ما معتقد بودیم که امروزه اطلاعات می تواند به عنوان یک سرمایه در دست عده ای باشد و از عده ای دیگر دور نگه داشته شود.خود همین مسئله نیز می تواند منشا فساد گردد و در ازای خروج اطلاعات از مجاری غیر رسمی،افراد مبالغی را درخواست کنند و مسائلی از این قبیل.ما فکر کردیم بهترین راه استفاده از اطلاعات در فضای موجود،شفاف سازی آنهاست.به همین منظور با برنامه ای حساب شده،رایانه را به این سیستم وارد کردیم.البته قبل از این کار بررسی کردیم تا ببینیم بیشترین شکایاتی که مشتری ها از فعالیت این بانک دارند به چه چیزهایی مربوط می شود؟تمام پرونده های مربوط به نارضایتی مشتریان را طبقه بندی و تحلیل کردیم و در نهایت دیدیم که عمده ترین مسئله از نظر آنها چک های برگشتیشان و اطلاعات مربوط به آن است.در اینجا توجه داشته باشید که مخاطبان ما هرگز یک قبیله،قوم یا طایفه نبودند؛تعدادی مشتری ناراضی یک بانک بودند.پس از این مرحله ما با تعدادی از کارشناسان امور رایانه وارد تعامل شدیم و با کمک آنها برنامه ای ساختیم که امکان دسترسی راحت مشتریان را به اطلاعات مربوط به چک های برگشتی شان مهیا می کرد.حال آنها می توانستند با یک کلیک کردن ساده،کل اطلاعات مورد نیاز خود را دریافت کنند.یعنی در حقیقیت با یک کار انسان شناسی کوچک ما بخشی از بوروکراسی آزار دهنده بانک را کم کرده و اطلاعات را به نفع مشتریان همه گیر کردیم.این یکی از موارد کاربرد انسان شناسی در حیطه مبادله و سیستم اقتصادی است.
2 – انسان شناسی و هوش مصنوعی: اگر سیر تولید صنعتی را در نظر بگیرید خواهید دید که ما از سال 1900 به بعد شاهد تولید کارخانه ای کالاها هستیم که به مرور به تولید انبوه تبدیل می شود و در نهایت،جای خود را به تولید انبوه مشتری مدار می دهد.یعنی کمی مانده به سال 2000 و با رشد تئوری های پست مدرنی،سلیقه شخصی انسان ها اهمیت بسیاری در فرآیند تولید می یابد.همان طور که در مورد قبل گفتم امروزه انسان و خواست او در تولید به یک اصل تبدیل شده است. همین طور خواسته ها و آرزویهای انسانی که روزی محال به نظر می رسند به مرور رنگ واقعیت به خود می گیرند.مثلا انسان وقتی که رایانه و موبایل و امکانات این چنینی را در کنار خود دید آرزو کرد که کاش می شد این ابزارها خود با هم تعامل برقرار می کردند.آرزوی محالی که امروز دیگر برای ما محال نیست.همین الان شما با موبایلتان دارید عکس می گیرید و کار چند ابزار دیگر را توامان انجام می دهید.حال شاید بپرسید انسان شناسی در این وسط چه می کند؟در تمام این مباحثی که من کردم ما شاهد تعامل انسان و ماشین بودیم.اگر می خواهیم برنامه خوبی برای یک ماشین بنویسیم بیشتر از آنکه به یک مهندس خوب نیاز داشته باشیم نیازمند یک انسان شناس خبره ایم که محاورات و زبان اشارات را بفهمد،ژست ها را بلد باشد،از دست خط ها،نقاشی ها و مسائل فراتر از آنها سر در بیاورد و ...ما برای آنکه یک دستگاه واقعی بسازیم باید حتی مکث های کلامی،ژست ها و محاورات را برای آن به یکسری صفر و یک تبدیل کنیم.باید بتوانیم روابط انسانی را برای ماشین ها نیز ترجمه کنیم.مثال بارز این مسئله media cup ها هستند.بگذارید کمی بیشتر توضیح دهم.احتمالا هر کدام از شما فنجان ویژه خود را برای خوردن چای و قهوه دارید و باز هر کدام از شما چای و قهوه را با حرارت خاصی ترجیح می دهید،عده ای داغ،عده ای ولرم و عده ای سرد.این media cup ها سیستم های ساده ای هستند با یکسری سنسورها که متوجه سلایق شخصی شما می شوند،یعنی وقتی شما بار اول قهوه را فورا نمی خورید آنها این مسئله را به یاد سپرده و دفعات بعد حرارت مورد علاقه شما را تنظیم می کنند.یعنی حتی اگر شما سردترین و یا گرم ترین مایعات را در آنها بریزید دمای مطلوب و مورد نظر شما را به قهوه می دهند.این یک دستگاه است ولی سلیقه شما را می فهمد و اعمال می کند و این یک کار انسان شناسی دقیق را می طلبد.
3– انسان شناسی و تعلیم و تربیت: بخش دیگری که انسان شناسی می تواند در آن پژوهش کاربردی داشته باشد تعلیم و تربیت است.پاسخ به همین سوال که چرا شما دانشجویان سوال نمی پرسید با همین پژوهش ها میسر می شود.ما اصولا فراگیری را به سه تیپ تقسیم می کنیم:
فراگیری منفعل:شیوه ای که غالبا در کلاس های ما اجرا می شود،استاد مثل ضبط صوت حرف می زند و دانشجویان گوش می دهند.بعد هم همه به ساعت هایمان نگاه می کنیم و کلاس را تعطیل می کنیم.مطالعات شخصی هم در همین گروه جای می گیرند چرا که تنها تعامل موجود،تعامل شما با کتابتان است و نه هیچ کس دیگر
فراگیری فعال:منظور از این نوع یادگیری،شیوه ای است که در ان دانشجو تکلیف شب انجام می دهد،تمرین حل می کند،آزمایش و مدل سازی و شبیه سازی انجام می دهد.یعنی شما در این شیوه به فعالین واداشته می شوید.
فراگیری همکاری: این شیوه در حقیقت نوعی طراحی کار گروهی است.ساختن اطاق های چت،آزمایشگاه های مجازی و گروه های بحث و گفتگو در قالب ویدئو کنفرانس.مثلا اینکه شما می توانستید در این جلسه از آرای دوستانتان در دانشگاه MIT بهره مند شوید و با هم تبادل نظر کنید.اگر این اتفاق می افتاد آن وقت ما شاهد یک الگو شکنی بوده و از این حالت که انگار زبان همه مان گره خورده است خارج می شدیم.در این شیوه به اولویت های یادگیرنده هم توجه می شود.مثال بارز این قضیه همان است که هر کس از یک بخش یک کتاب واحد بیشتر تاثیر می پذیرد ولی چون لزوما سلیقه او و معلم یکی نیست ممکن است از ان بخش سوالی نیامده و حتی یادگیرنده در آن درس رد شود.
حرفی که امروز گفته می شود این است که من به عنوان یک معلم دیگر مسئول بازتولید معرفت نیستم.من باید با تشویق یادگیرندگان به مشارکت فقط یک مانیتور باشم و یا یک مدیر که اطلاعات موجود را جمع کرده و دانش تولید می کند.درگیری با ذهن یادگیرنده و فعال کردن او و مسائل این چنینی تماما انسان شناسی است.
4 – انسان شناسی و دوزبانگی: ما غالبا دوزبانگی را در کنار دو فرهنگی می آوریم و خود بحث فرهنگ،یک بحث انسان شناسانه است.اما دوزبانه کیست؟کسی که همزمان در دو مقوله زبانی و فرهنگی مهارت داشته باشد حتی در حد آشنایی حداقلی با زبان دوم.ما اصولا از سه نوع دوزبانگی نام می بریم:
دوزبانگی هم مرتبه: در این نوع،فرد دوزبانه بر دو سیستم زبانی به طور موازی مسلط است یعنی قادر به تداعی معانی منفک و مجزای زبانی در هر دو زبان خود است.او دو مجموعه معانی در قالب دو نظام زبانی دارد.
دوزبانگی مرکب: چنین فردی یک مجموعه معنایی برای دو سیستم زبانی دارد.
دوزبانگی کاهشی:فرد به علت مهارت ضعیف معنایی،زبان ضعیف را از طریق زبان قوی درک می کند مثل درک غالب شما از زبان انگلیسی با استفاده از زبان فارسی.
و اما ما مفهوم دیگری هم داریم با نام دوزبانگی افزایشی.فرق آن با نوع کاهشی در چیست؟منظور از دوزبانگی افزایشی یک نوع قدر بخشی است و امری فراتر از زبان و جهان بینی تک زبانی ها.چنین فردی به دلیل تسلط بر دو زبان در کنار هم می تواند تجربیات بهتر و متنوع تری داشته باشد.او قادر است در دو محیط زبانی به فهم مشترک برسد و این یعنی امکان تماس با دو فرهنگ.و اما منظور از دوزبانگی کاهشی چیست؟این نوع،نقطه مقابل نوع قبلی است و در آن ما با گونه ای محرومیت مواجهیم.به عنوان مثال من یک روز با یکی از دانشجویانم که همیشه سرکلاس ها ساکت بود صحبت کردم و علت این همه سکوت را جویا شدم.مشکل دقیقا همینجا بوود،او مشکل زبانی داشت.به دلیل عدم تسلط بر زبان فارسی و از ترس لبخندهای تمسخرآمیز همکلاسانش ترجیح می داد همیشه ساکت باشد.او در حقیقت خود را از یک امکان بزرگ محروم کرده بود.مطالعات انسان شناسی می توانند چنین مسائلی را به همراه وضعیت های دامن زننده به آنها بررسی کنند و جهت تبدیل دوزبانگی کاهشی به افزایشی برنامه بدهند.انسان شناسی باید بتواند شرایط "آزار زبانی" را بشناسد و تعدیل کند.این سرگردانی در به کار بردن دو زبان،یک شکنجه است.باید شرایطی ایجاد کرد که هیچ اولویتی برای استفاده از یک زبان خاص به نفع دیگری وجود نداشته باشد و یک زبان نتواند دیگر زبانها را تخطئه کند.ما در این سالن با هم متحد هستیم ولی قرار نیست مثل هم باشیم ."تمایزات" یک سرمایه است و ما به عنوان انسان شناس اگر بتوانیم زمینه ای را ایجاد کنیم که در ان زبان های مختلف موجود در ایران امکان رشد و ارتقاء داشته باشند ما می توانیم به کشور و کار خود افتخار کنیم.
انسان شناسی در حیطه های بسیاری جای کار دارد که امیدوارم در فرصت دیگری بتوانیم با هم از آن صحبت کنیم.
