تبليغاتX
انسان شناسان
اینجا وبلاگ انجمن علمی انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود ...

 

 "آکادمیسم و ژورنالیسم" موضوعی بود که چندی پیش دکتر فکوهی در نشست انجمن اسلامی دانشکده پیرامون آن صحبت کرد.خلاصه این تک سخنرانی در ادامه می آید:

 

بحث امروز من تحولی است که حوزه دانشگاهی در حال طی کردن آن است.آکادمی به شکل امروز در آینده ای نزدیک از بین خواهد رفت.سوال اول این است:تغییراتی که ما از آن صحبت می کنیم چیست؟بخش عمده آن حاصل انقلاب انفورماتیک است. از ابتدای سال 1980کامپیوترهای خانگی شروع به گسترش کردند و این تکنولوژی در اختیار حوزه عمومی قرار گرفت که نقطه عطف این داستان،عمومی شدن شبکه اینترنت بود.امروز در شرایطی هستیم که دنیا به سرعت در حال کامپیوتری شدن است.به قول مانوئل کاستلز،اسم جامعه جدید را باید جامعه "شبکه ای" گذاشت که با جهانی شدن متفاوت است.ما ابتدا جهانی شدن را از قرن 16 داشته ایم و شبکه ای شدن خیلی پس از آن اتفاق افتاده است.نکته قابل توجه در اینجا آن است که ما نباید شبکه ای شدن را اتصال ساده چند کامپیوتر به هم بدانیم،اینترنت، بخشی از یک شبکه است که همه چیز به آن اتصال دارد.امروزه تمام جریان های کنترل کننده زندگی روزمره از جمله شبکه های برق،آب رسانی و... از طریق اینترنت مدیریت می شوند.امروزه فقط یک شبکه هست که همچون کلاف سردرگمی همه اطلاعات روی ان وجو دارند و همین پیچیدگی است که کنترل شرایط را سخت می کند.روابط اینترنتی درست است که از روی شبکه می گذرد ولی افراد آن را ابه صورت شخصی درک می کنند،مثلا در سیستم پست الکترونیک،نامه نگاری از نظر کاربر، یک امر شخصی است در صورتی که این طور نیست و پیام های ما روی شبکه، قابل کنترل و مشاهده اند.خصوصا وقتی که احتمال داده شود که این پیام های شخصی می توانند جنبش های جمعی ایجاد کنند.کنترل هایی از این دست پس از 11 سپتامبر بیشتر و بیشتر شده اند و دخالت دولت ها بر روی شبکه افزایش یافته است.امروزه سازمان های اطلاعاتی آمریکا با بودجه 40 میلیارد دلاری خود قادرند هر آنچه روی شبکه هست کنترل نمایند چرا که انها معتقدند یک ارتباط کوچک شخصی هم می تواند هزینه های میلیاردی داشته باشد.(ماجرای 11 سپتامبر که از یک گروه کوچک اینترنتی شروع شد.) امروزه وب یک حالت خصوصی ندارد،یک عرصه عمومی است که دارد عرصه خصوصی را از بین می برد.در حال حاضر اگر شما از طریق اینترنت یک کتاب ضد آمریکایی بخرید و مثلا به دوست خود هدیه کنید،این قابل کنترل است و بخش اطلاعاتی آمریکا از همین طریق می تواند دشمنان احتمالی خود را شناسایی و کنترل نماید.البته منظور من این نیست که همه مطالب روی وب خوانده می شود بلکه من می گویم این امکان وجود دارد و می توان این کار را انجام داد.این،معنای شبکه ای شدن جهان است:رفتن همه چیز روی وب،امکان پذیر شدن کنترل آن و امکان اعمال فشار از همین طریق بر افراد،چرا که داشتن اطلاعات درباره کسی به فرد دارنده آنها قدرت می دهد.اما رسانه ای شدن در این بین چه معنایی دارد؟آن،فرایندی است که حاصل جهانی شدن و شبکه ای شدن است.امروز مراجعه افراد به رسانه ها بیشتر از گذشته است.میزان مراجعات رسانه ای در وب باز هم افزایش می یابد.میل باکس شبکه های منتقل کننده اطلاعات، امروز حاوی اخبار جانبدارانه بسیاری است که می توانند بر ذهن افراد تاثیر بگذارند.افراد امروز در معرض بمباران نشانه ها و اطلاعات قرار گرفته اند.صبح که از خواب بیدار می شویم بیلبوردها،کیوسک های روزنامه فروشی،رادیوی ماشین،همه و همه دارند ما را بمباران خبری می کنند.این بمباران نه یک "اطلاع رسانی" بلکه نوعی "اطلاع زدایی" است.جامعه اطلاعاتی امروز،یک بعدش این است که شما کوهی از اطلاعات دارید ولی از طرف دیگر می توانید به آخرین نفر از کودن های دنیا اضافه شوید!چه طور می شود در بین کوهی از اطلاعات،بی خبر بود؟امروز در موتور جستجوگر گوگل،شما کلمه ای را می زنید و میلیون ها سایت مرتبط با آن برای شما باز می شود.چه طور باید انتخاب کنید؟الان در دنیا رقابت بر سر ان است که چه کسی در ابتدای فهرست ها بیاید چرا که غالبا افراد از ابتدای لیست شروع به دیدن سایت ها می کنند.اینکه ما به عنوان کاربران، بیشتر از چه سایتی استفاده می کنیم برای عده ای منافع اقتصادی ایجاد می کند.برای همین امروزه در دنیا مشاغل "کلیک زنی" ایجاد شده است.امروزه تمام تروریست ها هم مشتری رسانه هستند.سایت هایی وجود دارد که قطع کردن سر و مراحل آن را به طور زنده نشان می دهد بدون آنکه کسی بتواند آدرس آنرا پیدا کرده و فیلترش نماید.ما شاهد یک قایم موشک بازی در وب هستیم.در یک چنین دنیایی "دانشگاه" چه وضعیتی پیدا می کند؟رسانه ها آینده درخشانی دارند اما آیا به راستی دانشگاه ها هم اینگونه اند؟اصلا مفهوم دانشگاه تا چه حد با جهان شبکه ای انطباق دارد؟اتفاقات 20- 30 سال گذشته حکایت از واکنش بسیار کند جامعه دانشگاهی دارد که گویی نمی تواند منطق دنیای شبکه ای را درک کند و انگار تضادی ذاتی با این دنیا دارد.نظام دانشگاهی،ناشی از یک تفکر اشرافی و نخبه گرایانه است و این از لحاظ تاریخی و فلسفی قابل اثبات است.logos  ذات اندیشه دانشگاه است و منظور از آن یعنی دانش و در سطحی عمیق تر یعنی خدا.زمان انقلاب فرانسه هم وقتی که اندیشمندان تصمیم گرفتند انسان محوری را جایگزین خدامحوری کنند یکی از ابزارهای آنها همین دانشگاه بود.دانشگاه ها غالبا ابزار کلیساها بوده اند،چیزی شبیه همان حوزه های علمیه ما.پس از انقلاب،اندیشمندان برای جای انداختن تفکر انسان محوری آمدند و دانش انسانی را جایگزین دانش الهی کردند..از همان موقع به بعد logos  را کنار گذاشته و تعمدا  پسوند logy  را به اول اسم تمام علوم انسانی اضافه کردند.افلاطون هم معتقد بود که حکومت از ان فیلسوفان است و نه مردم عادی.بر همین اساس او از یک اشرافیت مبتنی بر علم و فلسفه صحبت می کرد.همین تفکر بود که طی تاریخ در نخبه گرایی های جدید دانشگاه ادامه یافت.دانشگاه های جهان،نخبه پرورند و زبان،رفتار و فضاهای خاصی را علمی می دانند.نمونه واضح این قضیه مراسم های فارغ التحصیلی است که در آن دانشجویان،هیبتی شبیه کشیشان قرون وسطایی پیدا می کنند.حتی در برهه ای از زمان،علم به عنوان دین جدید مطرح می شود.این اندیشه بر دنیا غالب است تا وقتی که پوپر می آید و بحث ابطال پذیری علم را مطرح می کند.او می گوید علم یک امر ابطال پذیر و غیر مطلق است و علمی که می گوید من مطلقم در حقیقت خود را بی اعتبار کرده است ولی متاسفانه اکثر دانشگاه های جهان هنوز همان حالت نخبه گرایی و اشرافیت خود را حفظ کرده اند.این رفتارها هر چه به سمت کشورهای عقب افتاده تر می آییم بیشتر دیده می شود.مثلا در اینجا رابطه استاد – شاگرد،بیشتر شبیه رابطه ارباب – رعیت است،ما هنوز سر کلاس هایمان حضور و غیاب می کنیم و معماری ما و جایگاه استاد نسبت به دانشجو را هم که خودتان دیده اید.همه این ها یکسری رفتارهای اشرافی است و ما امروز آنچه در اینجا می بینیم نوعی اشرافیت دانشگاهی است.ما هنوز در پروژه ها و دخالت های اجتماعی وارد نمی شویم،مانند اشراف زادگانی که نمی توانند با جهان خارج حرکت کنند چرا که سرعت آن بسیار زیاد است.امروز شما از استادتان سوالی را می پرسید که جوابش را نمی داند اما گوگل آنرا به شما می گوید! امروز ما بی سوادی خود را در پشت این اشرافیت پنهان می کنیم.این دو جریان با هم قابل سازش نیستند،پس در آینده کدام یک خواهد ماند؟اشرافیت دانشگاهی یا شبکه اطلاعات جهانی؟من فکر نمی کنم شبکه اطلاعاتی از بین رود.اشرافیت،ابزارهای محدودی دارد که مهمترینش دولت است ولی همین دولت هم امروزه زیر فشار جامعه شبکه ای دارد به سمت شبکه ای شدن می رود.حال او هم مقابل یک انتخاب است.آیا دولت،خود را فدای دانشگاه و ارزش های علمی خواهد کرد؟ابدا!دانشگاه خیلی پرحجم و کم مصرف و پرمدعاست. در اینجا اتفاقی که می افتد آن است که دولت خودش را از دانشگاه جدا می کند و اصلا همه بحث خصوصی سازی دانشگاه ها همین است.دولت می گوید اگر دانشگاه خوب است پس خودتان به دنبال ان بروید چون از نظر ما  و در سیستم فعلی نه استاد به درد می خورد و نه دانشجو،برای همین نمی خواهیم به آن پول بدهیم.این یک فرایند جهانی است که از آمریکا هم شروع شده است.دانشگاه شانگهای دارد برترین دانشگاه های جهان را مشخص می کند. از بین 20 دانشگاه برتر،17 تای آنها در آمریکا هستند و با شهریه ای بالای 500 هزار دلار در سال.دیگر هر کس می خواهد درس بخواند یا باید پول بدهد و یا نظر یک آدم پولدار را جلب نماید.دانشگاه در آینده یک سلسله مراتب خواهد شد که در راس آن تعدادی دانشگاه نخبه پروند که جذب نظام جهانی می شوند و مابقی به چیزی در حد نظام آموزش عمومی تبدیل می گردند که مثلا همه باید لیسانس خود را بگیرند.اتفاق دوم،خود دانشگاهی ها و اساتیدند.اساتیدی که روی شبکه هستند و آنهایی که نیستند،حال یا نمی توانند و یا نمی خواهند که باشند.امروز اساتیدی که حضور شبکه ای نداشته باشند محکوم به فنا هستند وما هر چه زودتر این مسئله را بفهمیم وضعیت بهتری خواهیم داشت.چه طور کسی که می گوید جامعه امروز،رسانه ای است می تواند خود حضور رسانه ای نداشته باشد و تنها به چند مجله و نشریه و سمینار بی ارزش علمی محدود گردد؟این،مسئله ای است که باید آنرا جدی بگیریم.

نوشته شده توسط انجمن علمی-دانشجویی انسان شناسی در ساعت 0:19 | لینک  | 

"شما مدرنیته را چگونه فهمیده اید؟" این سوالی بود که دکتر مصطفی ملکیان در مراسم انجمن جامعه شناسی در تالار مطهری به آن پاسخ داد.آنچه در زیر می آید خلاصه ای از این سخنرانی است:

من 8 ویژگی عمده مدرنیته را که از خلال آنها این مفهوم را می فهمم توضیح می دهم.این ویژگی ها به شرح زیرند:انسان گرایی،انگیزه پیشرفت،مادی گرایی،عقل گرایی،تجربه و آزمون پذیری،برابریطلبی،فردگرایی،احساساتی گری. 

*انسان گرایی: 

انسان در ادبیات ما همیشه در معرض فریب بوده است که این فریب می توانسته از ناحیه ابلیس،دنیا،نفس و هوی باشد.چه طور می شود به چنین انسانی اعتماد کرد؟در ادبیات دینی مدام به ما می گویند که علم و قدرت شما قابل اعتماد نیست.بین معرفت و عمل آدمی در بسیاری موارد شکاف وجود دارد،ما گاهی آنچه را انجام نمی دهیم که درست می دانیم،چرا؟ادبیات دینی ما این شکاف را با فریبناکی پر می کند اما در اندیشه اخلاق مدرنهیچ کس چنین استدلالی را قبول ندارد.من از این ویژگی به انسان گرایی تعبیر می کنم.

*انگیزه پیشرفت:

ما در ادیان،انگیزه پیشرفت نداریم.دنیا مدام در حال پس رفت است و هر چه بخواهی انسان آرمانی را ببینی باید به عقب بازگردی.گذشته من بهتر از آینده ام است.در جهان نگری مدرن،ما کمتر مفهومی به نام جهنم داریم.تدین مدرن هم قائل به رحمت عام الهی است.مدرنیته می گوید ما داریم پیشرفت می کنیم و برای همین با جهنهم ناسازگار است.نمی شود گفت که ما داریم پیشرفت می کنیم و می رویم تا به جهنم برسیم!

*مادی گرایی:

مادی گرایی به معنای غفلت ورزیدن از ساحت هایی از وجود انسان است که مورد تاکید بلیغ انسان سنتی بوده است.ما در ادبیات جدید چیزی به نام نفس ویا روح نداریم.شما در هیچ کتاب روان شناسی ای این کلمات را نمی بینید در حالی که در ادبیات دینی آنچه بالاتر از همه است "روح" است.

 

*عقل گرایی:

شاید در اینجا این سوال مطرح شود که قدما هم به عقل قائل بوده اند پس منظور ما چیست؟ما در اینجا بیشتر،عقلانیت را مد نظر داریم.برای ما چیزی که فوق عقل بشری است واقعیتی شبح گونه دارد.در ادبیات دینی،هر واقعیتی که بالاتر از ساحت عقل است به میزان این فاصله، واقعی تر است مثلا مادیات،کمتر واقعی اند چرا که در حول تشخیص عقلند.این چیزی است که ما امروز به میزان مدرن شدنمان نمی توانیم قبول کنیم.ما امروزه برای اثبات یا نفی وجود هر چیز،دلیل و مدرک می خواهیم.

 

*تجربه گرایی:

در جهان نگری مدرن،ما به آزمایش معتقدیم.برای ما هیچ چیزی وجود ندارد که از آزمون آن واهمه داشته باشیم.هیچ چیز برای ما فوق آزمون و بی چون و چرا نیست.نتیجه این گزاره ها آن می شود که ما هیچ چیز را مقدس نمی دانیم.این ویژگی به این شکل در جهان گذشته وجود نداشته است.

 

*مساوات طلبی:

منظور ما از آن مساوات طلبی حقوقی نیست بلکه معرفتی است.یعنی امروزه ما حرف کسی را صرف پیر بودن،قدیس بودن و یا بنیان گذار بودن چشم بسته قبول نمی کنیم.اینکه من به دلیل آنکه شیخ فیلسوفانم پس شما باید نظرم را بپذیرید امروزه قابل قبول نیست.

 

*فردگرایی:

منظور از فردگرایی ان است که شخص معتقد باشد آنچه در نهایت مهم است تحصیل حقوق خودش است.نظام های حقوقی،سیاسی و قضایی نیز از ناحیه حقوق فردی ارزیابی می شوند.امروزه برای ما هویتی غیر از هویت فردی نمی تواند مورد ارزیابی قرار بگیرد.ملت،قوم،نظام و هر هویت انتزاعی دیگر باید به حقوق فرد احترام بگذارد.برای همین است که در جهان مدرن،ادیانی که به هویت جمعی قائلند نسبت به ادیانی که مستقیما به سوی فرد می روند ناموفق ترند.

 

*احساساتی گری:

مبنای داوری های انسان مفهوم درد و رنج است.ادیان به جای آنکه به رفع درد و رنج فکر کنند یعنی به جای پرداختن به مفهوم "رفا" به دنبال نجات هستند.ما در ادبیات قدیم زیاد از واژه سعادت استفاده می کردیم و منظورمان از آن،مجموعه لذات حاصل از چند چیز بود.مثلا ارسطو می گفت هر کس زیبایی،ثروت و رفیق شفیق داشته باشد سعادتمند است.مدرنیته هم نظرش اینگونه است یعنی می گوید کار درست،کاری است که کمترین درد و رنج و بیشترین لذت را به همرا داشته باشد.مدرنیته می گوید بدترین چیزها درد و رنج است ولی ادیان چه می گویند؟ دوری از خداست.در ادبیات دینی ما به دنبال آنیم که از رحمت خدا دور نمانیم و هر کاری برای این منظور انجام می دهیم حتی اگر به قیمت درد ورنج ما باشد.در ادبیات دینی وقتی که کسی بیش از حد احساس شادی می کند می گوید نکند من به بزرگترین عذاب خدا دچار شده باشم؟این کجا و جهان نگری جهان مدرن کجا؟پروتستانیزم آهسته آهسته آمد و به دیدگاه های جهان مدرن نزدیک شد و بحث فراخناکی زندگی این جهانی و رضایت الهی را مطرح کرد یعنی از دیدگاه سنتی به مدرن،پل زد.البته در اینجا باید یادآور شوم که لذت،خود مفهومی وسیع است و می تواند توسط افراد تعریف شود یعنی ما لذات مادی و معنوی داریم ولی در هر اصل لذت هست.

 

*نتیجه گیری:

جهان نگری ای با این فاکتورها طبیعتا چاره ای جز پناه آوردن به علوم تجربی ندارد.ویژگی های مادی تمدن جدید نیز متاثر از این 8 فاکتور هستند که موتور محرکه مدرنیته و به عبارتی روح ان است.امروز بشر می خواهد تجسد هر چیزی را ببیند.بنابر آنچه در بالا گفتم نتیجه می گیرم که مدرنیته با تدین،قابل جمع نیست.البته این نکته را هم می گویم که من برای آموزش و بیان منظورم مجبور شدم که نمونه ای افراطی از مدرنیته را تشریح کنم که الزاما در دنیای واقع،به این شکل وجود ندارد.اما در پایان به این سوال هم اشاره می کنم که ما در کجا ایستاده ایم؟واقعیت قضیه آن است که آشنایی با این جهان بینی باعث شده که ما کمی به جهان نگری خود شک کنیم ولی من هیچ چیز از مدرنیته را در هیچ کجای این کشور نمی بینم.ما وجه تمدنی مدرنیته را وارد کرده ایم ولی وجه فرهنگی آنرا نه.ما یک کشور مدرنیم ولی فاقد فرهنگ مدرنیته.حال در مملکت ما اگز دین بخواهد با مدرنیته جمع شود چه باید کرد؟در این صورت،دین باید به یک ایدئولوژی تبدیل گردد که این هم با پیام خود دین ناسازگار است و هم در مقام عمل،فایده ای ندارد.حکومت دینی در روزگار مدرن یا باید نباشد و یا ایدئولوژیک باشد.وقتی مارکسیسم روی کار آمد و طرفداران بسیاری پیدا کرد عده ای از کشیشان برای کساد نشدن بازار خود آمدند و وعده های این جهانی دادند یعنی غایت ایدئولوژی سکولار را قبول کردند ولی وسایل آنرا نه.ما متاسانه در جهان اسلام هم داریم چنین اشتباهی را تکرار می کنیم.پیام اصلی دین،آباد کردن این جهان نیست،تکامل درون ماست ولی متاسفانه امروز،حکومت های دینی دارند وعده های مسلک های سکولار را می دهند.این وعده ها نه به حقند و به مطابق با مصلحت.برای رسیدن به آن اهداف،وسایل ما درست نیستند.برای رسیدن به هدف رفاه بدون شک ابزار آنها بهتر از ماست .اینجاست که حکومت دینی ،دین را نادرست تعریف می کند و شکست او نیز متاسفانه شکست دین تعبیر می شود.حکومت های دینی،اعلام برنامه را اشتباه کرده اند؛دین،روح آباد می خواهد نه جهان آباد.وقتی که اعلام برنامه اشتباه شد حال سیل سوال ها مطرح می شود ونظر دین را در مورد هر چیزی می خواهد. ضعف در این راستا هر چه بیشتر ما را از ساحت دین دور می کند.ما در این روش،وعده هایی را که دین نداده است به آن منتسب کرده ایم و این اشتباه است.این است که من معتقدم ایدئولوژیک شدن دین،خسارت های بسیاری را نسیب حکومت دینی و خود دین می کند.به همین دلیل در جوامع سکولار،به لحاظ فردی،افراد متدین ترند.در ساحت فردی هم وقتی که دین با مدرنیته جمع می شود جنبش های دینی جدید ایجاد می گردد که بخش هایی از ادیان نهاینه را تخریب کرده و حالت التقاطی دارند و سعی می کنند دیدگاه این جهانی به دین دهند.در ایران امروز،ما هم حکومت دینی می بینیم و هم جنبش های دینی جدید که از قضا هیچ کدام هم به دین وفا نمی کنند.

نوشته شده توسط انجمن علمی-دانشجویی انسان شناسی در ساعت 1:22 | لینک  | 

این یک سرگذشت واقعی است ،

باور کنید:

«مدرنیته» عجب دنیایی است آن هم اگر در دل «سنت»به طور ناگهانی اتفاق بیافتد !حتما نتیجه آن ،می شودجامعه ای که ما در آن زندگی می کنیم :

«جامعه در حال گذار» اما گذار به چه ؟... خدا می داند!

وحشتناک است، گاهی تو را مجبور می کند ادای آدم های مدرن را در آوری و وقتی پشت چراغ سبز قصد حرکت داری به احترام پیرزنی پیاده وخسته توقف کنی ! شاید بگویی احترام چیه؟اگر حرکت کنم می زنم می کشمش!اما این یک واقعیت واقعی نیست!تو مجبوری به خاطر پیرزن با آن زنبیل بزرگ وسنگین اش بایستی چون می دانی که او نخواهد ایستاد ، خسته است وتوان ایستادن که ندارد هیچ ،فقط در سر هوای رفتن دارد تا زود تر برسد پس باید احترام بگذاری تا با تمام انرژیی که از صبح تا الان  برایش مانده حرکت کند وبرود...

او یک پیرزن است .تا واپسین عمرش مجبور است کار کند تا از گرسنگی نمیرد ،آن هم به عنوان خدمت کاردر خانه یک آدم متمول .

راستی اگر این پیرزن وارد دنیای مدرن نمی شد چه اتفاقی می افتاد؟

با همان شیوه وابزار سنتی به زندگی روستایی یا عشایری اش ادامه می داد وخوش بود.

واقعا این چه دنیای مدرنی است که حتی از یک پیرزن هشتاد ساله هم نمی تواند حمایت مالی کند وعلاوه بر آن ...

ساختار زندگی اش را به هم ریخته ،او را از روستایش بیرون کشیده ودر شهر حتی نتوانسته برایش بیمه و مقرری تعیین وپرداخت نماید!

خودش می گفت چون ناتوان است وزرنگی ایام جوانی را ندارد  لای در اتوبوس ها بارها گیر کرده و دیگر نمی تواند سوار شود بنابراین حتما باید از ماشین های سواری شخصی استفاده نماید اما امان از کرایه های بالا... وطولانی بودن مسیر خانه تا محل کار هم که جای خود دارد.

پیاده روی نفسش راگرفته بود ومی گفت بیماری قلبی دارد .

زنبیل بزرگش را که خرید های فردای صاحب خانه بود به سختی حمل می کرد وهر از چند گاهی آن را روی زمین می گذاشت چون علاوه بر رنج کمر درد از پا درد هم بی نصیب نمانده بود.

کمی هم از فرزندانش گفت:

اولی او را رها کرده ودومی هم بیماری اعصاب وروان گرفته ودر بیمارستان ... بستری است وپیرزن هزینه های درمان اورا هم با همین کارش می پردازد.

و از شوهرش گفت که سال هاست مرده است

راستی او یک مستاجر است!!!

نتیجه گیری با خودتان ...

فاطمه سیار پور

نوشته شده توسط انجمن علمی-دانشجویی انسان شناسی در ساعت 1:54 | لینک  | 

محمدرضا حائری،کارشناس مسائل شهری و عضو کمیته هماهنگی طرح جامع تهران یکشنبه گذشته در جمع تعدادی از دانشجویان واحد انسان شناسی شهری دانشکده حاضر شد و پیرامون "شهر و گورستان" صحبت کرد.بخشی از مباحث این جلسه در زیر می آید. 

 

 

سال 73 بخشنامه ای از طرف وزارت کشور به نیروی انتظامی تهران فرستاده شد که دفن اموات درگورستان هایی غیر از بهشت زهرا را ممنوع اعلام کرد و همین  باعث شده که تا امروز جدال عظیمی بین حقوق افراد و این بخشنامه درگیرد.بهشت زهرا نیز  از ان سال علی رغم میل خود مسئول بلامنازع  دفن مردگان شده است. امروزه در بهشت زهرا به اندازه کل جمعیت زنده شیراز،مرده دفن است : یک میلیون و 300 هزار نفر.این گورستان  در سال 43-45 شکل گرفت و در ابتدا قرار بود اولین پارک- گورستان تهران باشد چرا که آن روزها تفکر این بود که ما باید مدرن شویم و احداث پارک – گورستان از جمله راه های آن است.در همین زمان بحث خارج سازی تصفیه خانه ها و زباله ها از شهر مطرح گشت.به دنبال آن،گورستان ها را نیز از شهر خارج کردند یعنی گورستان را معادل زباله و این ها فرض کردند.از آن روز  تاکنون گورستان ها خارج از شهر قرار دارند. حال طرح جامع سوم تهران در حال تهیه است ومن به عنوان یکی از اعضای کمیته هماهنگی این طرح تمام تلاش خود را می کنم تا گورستان ها به دل شهر برگردانده شوند.

حرف ما این است که گورستان، یک فضای عمومی شهری است ،فضایی برای زنده ها،اصلا یک پیک نیک است و باید همه چیز ان متناسب با این نگاه باشد.در اینجا گورستان "تخت پولاد" اصفهان،نمونه ارزشمندی است که می توان گفت فخر بشریت است و می تواند الگوی خوبی برای ما باشد.معماری آن و سنگ قبرها همه چنین حسی را در شما ایجاد می کنند و ما در ایران،نظیر آن را کم داریم.بحث دیگری که ما داریم سطح بندی گورستان هاست که شامل گورستان های ملی(بهشت زهرا)،منطقه ای(گورستانی در گیلان که مختص چند استان است.)،شهری(ظهیرالدوله تهران) و محلی می شود و هر کدام فرهنگ و حال و هوای خاص خود را دارد.بهشت زهرا خصوصا قطعه شهدا هر روزه شاهد مناظر بسیار جالبی است که فرهنگ خاصی را ایجاد کرده است.در آنجا شما مادران شهیدی را می بینید که هر هفته با لیف و صابون قبر فرزند خود را می شویند و آش رشته نذری می پزند.این ها همه برای ما قابل بررسی است.نکته دیگر که باید به آن توجه شود سنت سنگ قبرنویسی است که ما از دیرباز داشته ایم و تاریخ وفات ها را با حروف ابجد می نوشته ایم مثلا عبارت "ای وای کریم خان مرد" معادل سال فوت کریم خان است.شعرهایی هم که در قدیم افراد برای سنگ قبر خود می گفته اند جای کار بسیار دارد.روی قبر ایرج میرزا نوشته اند:

"ای عزیزان که در این دنیایید / یا ازین بعد به دنیا آیید

آنکه خفته است در این خاک منم / ایرجم،ایرج شیرین سخنم

عاشقی بوده به دنیا فن من / مدفن عشق بود مدفن من

هر چه از مال جهان،هستی بود / صرف عیش و طرب و مستی بود"

 

از خودش می گوید و در آخر،توصیه اخلاقی می کند.این ها قابل بررسی اند.هنچنین گورستان ها می توانند جزء جرم خیزترین نواحی شهری باشند، بهشت زهرا با 500 هکتار وسعت و بیش از یک میلیون مرده به صورت 24 ساعته فعال است،چه طور می توان آنرا کنترل کرد؟در زمان های بحران هم فضاهای باز شهری نقاط حساس و مسئله سازی خواهند شد.مجموعه این موارد ما را بر آن داشت تا وضعیت فعلی را طی دو طرح "مکان یابی گورستان های تهران" و همچنین "ساماندهی گورستان های تاریخی و متبرکه" مورد بررسی قرار دهیم.هدف ما از مکان یابی گورستان،مشخص ساختن نظام تدفین و برنامه ریزی جهت تزریق آرامش به فضای گورستان است.امروزه پدیده های بسیاری هستند که این مفهموم ارامش را از بین برده اند مثلا اکومداح ها،فرض کنید در یک قطعه و یک زمان،سه اکومداح با سه لهجه مختلف در حال خواندنند.تقریبا در این فضا آرامش وجود ندارد و همه دلشان می خواهد هرچه زودتر آنجا را ترک کنند.تمام کوشش ما امروز،تغییر نگاه به گورستان است.ما می خواهیم بگوییم که گورستان یک قطعه زمین مجزا نیست و این چیزی است که ما طی تاریخ در فرهنگ خود داشته ایم.گورستان ها در داخل شهر بوده اند و ما در آنها حرکت و زندگی می کرده ایم.متاسفانه با این شیوه پرت کردن گورستان ها به خارج از حریم شهر،دیگر ما فضای گورستان را از دست داده ایم.در خود آمریکا هم اینگونه نیست.در نیویورک،دور جزیره منهتن،گورستان ها یک سیستم یک پارچه را تشکیل داده اند که می توان با ماشین در آن عبور و مرور کرد،پارک ها در این ناحیه قرار دارند.گورستان ها بخشی از هویت شهرند و نباید با آنها اینگونه برخورد کرد.این روزها عده ای در دفاع از راندن گورستان ها به خارج از شهر،حرف های عجیبی می زنند مثل نارضایتی مردم و یا اینکه نباید باد گورستان به شهر بیاید.این مسئله به قدری است که در ضوابط هم آمده است.اما این باد قبرستان چیست؟از کجا امده است؟ این ها تابوهایی است که ما برای خود ساخته ایم.نارضایتی مردم هم صحت ندارد.در نظرسنجی ای که خود ما انجام داده ایم نیمی از مردم شهر تهران ترجیح می دهند که مردگان را در فضایی نزدیک خود داشته باشند.بیش از نیمی نیز با بازفعال سازی گورستان های قدیمی موافقند و دلیل عمده آنرا سهولت رفت و آمد یاد کرده اند.در فرهنگ ما گورستان ها محل عبرت بوده اند و برای همین در نزدیک ما قرار داشته اند،در کنار خانه ها.خاطرم هست بچه که بودیم می گفتند هر مسلمان به محض شنیدن صدای لااله الا الله باید از خانه خارج شده و 7 قدم،تابوت را مشایت کند یا مثلا هر مسلمان باید چند مرده را بشوید.ما قبلا مرده ها را خیلی به خود نزدیک تر می دانستیم حتی آنها را در خانه هایمان دفن می کرده ایم اما امروز مرده ها را از خود و زندگی مان دور کرده ایم و از مرگ فاصله گرفته ایم.نکته دیگر اینکه ما همان طور که در زندگی،مفهوم بچه محل را از دست داده ایم در گورستان هایمان هم چنین مفهومی نداریم.مرده ها همین طور در هم و در کنار هم دفن می شوند.

 

نوشته شده توسط انجمن علمی-دانشجویی انسان شناسی در ساعت 0:19 | لینک  | 

 متن سخنرانی روز دوشنبه دکتر فیاض با موضوع " انسان شناسی ریاضی":

قبل از شروع بحث لازم می دانم یادآوری کنم که تمام هم وغم  من در این سخنرانی صرفا باز کردن یک حوزه جدید است که دوستان علاقمند همت کنند و روی آن متمرکز شوند تا این راه باز شود و انشاءالله در آینده بتوانیم مردم شناسی را تخصصی تر کنیم ، دیگر مردم شناسی عمومی کافی است.

در بحث انسان شناسی ریاضی دو گروه کار کرده اند :آلمانی ها و آنگلوساکسون ها که گروه دوم بیشتر بر "تاریخ ریاضی" تاکید داشته اند.آنها معتقدند چون ریاضی به شدت انتزاعی است پس ارائه تاریخ آن در روند آموزش بسیار مهم است،تمام بحث این افراد  نیز خارج کردن ریاضی از حالت انتزاعی و تبدیل آن به حالت حسی است.مثلا آنگلوساکسون ها معتقدند در بحث آموزش هم  به جای آنکه معلم بیاید و بدون مقدمه فرمول را برای بچه ها بنویسد باید روند رسیدن به آن و رابطه اش با واقعیت را توضیح دهد و بگوید که روند شکل گیری فرمول در ذهن فلان کس چگونه بوده است اینگونه فرمول برای فرد، قابل حس می گردد.ریاضی یک زبان است و اینکه بچه های ما در درک ان اشکال دارند به دلیل نفهمیدن استعارات و عدم قابلیت تطابق ذهنی است.اگر بچه های ما می فهمیدند "معادله" یعنی "ترازو" و می توانستند مفاهیم این زبان را اینگونه تجسم کنند ریاضی برای انها بسیار شیرین تر می شد.اصلا خود کلاس های ریاضی ،معلمان و روش های تدریس آنها،موضوع خوبی برای پژوهش انسان شناسی است.آیا انشتین با معادلات ریاضی به قانون "نسبیت" رسید یا با معادلات شهودی؟بررسی ها نشان می دهد که یک ریاضی دان با شهود و تخیل به مسئله ای می رسد و بعد آن را به صورت انتزاعی درمی آورد.نمونه بارز این مسئله زندگی "جان نش" است که در حالت اسکیزوفرنی به ریاضیاتش رسید و از قضا همین چند وقت پیش نیز تلویزیون فیلم ان را نشان داد.بنابراین دانستن تاریخ ریاضی،راه ورود به ریاضیات است و اگر ریاضی در کشوری قوی نشود امور به سامان نمی گردد چرا که تمدن ها نیز از ریاضی به دست می آیند.در همین راستا چند سال پیش خانمی به ایران آمده بود و روی نسخه های ریاضی ما کار می کرد.او می خواست "فرهنگ ریاضی" قرن سوم هجری ایران را به دست اورد و بفهمد که چه عوامل اجتماعی و سیاسی ای باعث شده که ریاضیات در ان قرن در ایران رشد کند و آیا احتمال دارد که ریاضی در ایران دوباره اوج بگیرد؟ریاضی یک سیستم نشانه شناسی مانند زبان است که در ان نوعی شباهت بین معنی و خود نشانه وجود دارد،مثلا نشانه عدد 3 در فارسی،انگلیسی و... سه دنده دارد،یک و دو نیز به همین صورت؛ولی برخلاف زبان که رابط بین انسان هاست ریاضی،زبان گفتگوی انسان و طبیعت است.همیشه تفسیر ما از طبیعت، بر ریاضی مان تاثیر داشته است،پس برای شناخت ریاضی ما باید جهان پدیداری ما را نیز شناخت و به دلیل آنکه طبیعت و جهان پدیداری ها در نزد اقوام متفاوتند پس ریاضی آنها نیز متفاوت است.بنابراین اگر بخواهیم ریاضی ایران را عوض کنیم جهان پدیداری ایرانی نیز باید تغغیر کند.رابطه ای بین ریاضی و فلسفه هم وجود دارد.صفر،همان عدم است و یک،وجود.مثبت،خداست و منفی شیطان.بی نهایت همان واجب الوجود است وبین صفر و یک اعداد بسیاری هستند و این اعداد ما هستیم،ما ممکن الوجودها.می بینیم که فلسفه همان مفاهیم ریاضی را دارد.به طور مثال کتاب های بوعلی سینا هر دوی اینها را در کنار هم دارند.ما با جهان پدیداری هایمان زندگی می کنیم و ریاضی اگر جهان پدیداری های ما را نسازد در کشور رشد نخواهد کرد.ما باید با ریاضی زندگی کنیم همان طور که با فلسفه زندگی می کنیم.اگر خوب توجه کنید می بینید که مثلثات،علمی است که در جهان اسلامی به وجود می اید،چرا؟به دلیل انکه مسمانان باید نماز بخوانند و برای نماز باید قبله را در معماری هایشان مد نظر قرار دهند.اینجاست که نیاز به مثلثات احساس می شود.عرب ها از آن جایی که قدرت تفکر انتزاعی ندارند در ریاضیاتشان اعداد منفی وجود نداشته است و برای فهم مطالب ریاضی از چوب خط استفاده می کرده اند.مثال دیگر، تمدن غربی است که دارد حالت کلان خود را از دست می دهد و همین مشکل امروز غرب است.ریاضی غرب هم امروز دارد ریزتر و ریزتر می شود،آن قدر که روی صفر و یک بحث می کند و از دل ان "کامپیوتر" درمی آید و بعد انواع و اقسام ابزارهای دیجیتالی.برای همین است که ما می گوییم "معرفت شناسی ریاضی" مبحث بسیار مهمی است.ما باید در ریاضی،فرهنگ شناسی انجام دهیم و بهترین راه این کار نیز بازگشت و نگاه به گذشته است. شیخ بهایی یک عارف  است و در سیستمی کار می کند که شعر و سی و سه پل و جن گیری و همه چیز را درکنار هم دارد.چه سیستمی در ذهن شیخ بهایی و آدم های زمان او بوده است؟ما باید به این سوال پاسخ دهیم."مدرنیسم" دوران کمیت است و برای همین همه چیز را "خطی" می کند چرا که همه کمیت ها خطی هستند.در چنین فضایی "خط" در نقاشی های ما زیاد می شود و حتی در معماری مان.تمام پنجره ها،درها همه خطی می شوند هیچ انحنایی وجود ندارد.جهان بینی مدرنیسم،تعینی است،دنبال فرمول،کمیت و برد خطی است؛اما در "پست مدرنیسم" ما دوباره داریم به سمت "انحناء" بازمی گردیم،خانه ها،ماشین ها و ابزارهای مدرن را نگاه کنید.جهان دارد عرفانی می شود،دارد از تعین مدرنیستی خارج می شود و انحناء به زندگی ما بازمی گردد.انحناء با تصوف زاده می شود.حتی تخت جمشید،"خطی" است،به تدریج ما به سمت انحناء پیش می رویم و اوج آن نیز دوران صفویه است.در این مسیر،در معماری ما هم یک انقلاب رخ می دهد و ما در دوره سلجوقیان به شدت غیر متعین می شویم.مثال دیگر "پول" است.پدیده ای که مختص جهان متعین فقهی است.حال "اعتبار" دارد جای ان را می گیرد که مفهومی غیر متعین است.سینما را هم اگر نگاه کنید به همین نتیجه می رسید.در سینما این روزها با فیلم های بسیاری مواجهیم که در آن افراد می خواهند از زمان مادی و تک خطی و کوتاه خود خارج شوند،همین است که ما تخیلی به اسم ماشین زمان را می بینیم و یا آدم های فضایی را.این نشان دهنده ان است که مفهوم زمان و مکان در دنیا دارد عوض می شود.اگر زمان عوض شود،مفهوم حرکت هم تغییر می کند و به دنبال آن ریاضی نیز به عنوان علم تفسیر حرکت،تغییر خواهد کرد.اگر مطلع باشید کل بحث ریاضی امسال نیز که جوایز جهانی را به خود اختصاص داد نظریه "بازی" بود.امروزه حتی در اقتصاد نیز ریاضی یک مفهوم تک خطی و متعین نیست،نوعی بازی است.اقتصاد و ریاضی نیز به شدت غیرمتعین شده اند و دوران قوانین ثابت دیگر گذشته است.

در اینجا به عنوان نتیجه گیری بحث می توانیم فرمول ریاضی زیر را ارائه دهیم :

دین : جهان پدیداری : فرهنگ : ریاضی : تمدن

یعنی دین ها جهان پدیداری ها را می سازند و آنها فرهنگ ها را.فرهنگ ها نیز ریاضیات خاص خود را به وجود می آورند و تمدن از دل این ریاضی خارج می شود.

در پایان باز تکرار می کنم که امروز،زمان و مکان ها متفاوتند و برای همین، جهان پدیداری ها و فرهنگ ها هم متفاوتند،درنتیجه ما ریاضی های متفاوتی هم داریم و اگر مسئله ریاضی در کشور حل شود دیگر ایران سازی و تمدن سازی کار دشواری نخواهد بود.

نوشته شده توسط انجمن علمی-دانشجویی انسان شناسی در ساعت 0:15 | لینک  | 

چندی پیش انجمن انسان شناسی ایران نشستی با عنوان انسان شناسی حقوق بشر برگزار کرد و در آن دکتر نیک پی،به معرفی و نقد رویکردهای مختلف پیرامون این مسئله پرداخت. علت تاخیر در نشر این سخنرانی در وبلاگ،هماهنگی جهت گرفتن متن کامل سخنرانی بود که تا این لحظه هنوز میسر نشده است.

                   

                    

                                          

انسان شناسی،علمی است که در غرب و در نتیجه تغییر نگاه انسان غربی به طبیعت و جامعه اش شکل گرفته است.این علم شاخه های مختلفی دارد و گرایش حقوقی آن از اواخر سده 19 فعال شده است.انسان شناسی حقوقی در ابتدا تحت تاثیر یکسری قوم شناسان انگلیسی و آلمانی بود که در حدود سال های 1960 نخستین تحقیقات خود را در این حیطه آغاز کردند.این گروه از انسان شناسان به "مکتب نسل کشی" معروف بودند و از مجموعه کسانی تشکیل می شدند که در مورد بومیان و روند از بین رفتن آنها در آمریکای جنوبی و اقیانوسیه و نادیده گرفته شدن حقوق انسانی آنها تحقیق می کردند.نتیجه کار آنها این شد که سازمان ملل در سال 1971 گروهی را جهت رسیدگی به وضعیت این افراد در نظر گرفت و بیانیه ای عمومی در دفاع از آنها تصویب کرد.سازمان جهانی کار نیز در همان سال ها کنوانسیونی در مورد این مردم به تصویب رساند.این گروه از انسان شناسان،اولین گرایشی بودند که در حیطه انسان شناسی حقوقی واقعا کار کردند و به نتایجی هم رسیدند.مدتی بعد و به دنبال تاسیس دولت های مدرن،مسئله اقلیت ها مطرح شد و گروهی از انسان شناسان نیز وارد میدان شده و در دفاع از حقوق آنها به فعالیت پرداختند.گرایشی که همچنان فعال است.در سال های 1950 کشورهای غربی و پس از آن در سال های 1980 کشورهای غیر غربی با مسئله جدیدی به اسم مهاجرین روبه رو شدند.در این زمان بود که گرایش سوم انسان شناسان حقوقی نیز روی کار آمدند.مهمترین سوال این گروه یافتن فصل مشترکی در جوامع چند زبانی و چندفرهنگی مهاجر نشین بود.و اما چهارمین گروه "انسان شناسان هویت گرا"هستند.(من خودم این نام را روی آنها می گذارم.) این افراد به طور ویژه در کشورهای غیر غربی فعالیت می کنند و اگر هم در کشورهای غربی باشند باز هم موضوع کارشان غیرغربی است.با به استقلال رسیدن یکسری از کشورهای مستعمره و طرح گفتمان هویت در آنها ما با پدیده تدوین منشورها و بیانیه هایی در خصوص حقوق بشر مواجه شدیم.پس از سال های 1960 و در چهارچوب نقدهای مدرنیته،گرایشی در انسان شناسی ایجاد شد که بیشتر از انسان شناسان ساختارگرا تشکیل شده بود.این افراد طی پژوهش های خود مسائل مختلفی را مورد بررسی قرار دادند.از جمله انها با تعرض به جهان شمولی مدرنیته،جهان شمولی حقوق بشر را نیز مورد سوال قرار دادند.آنها می گفتنند اندیشه های غربی،مربوط به دنیای غربند و برای فرهنگ هایی که گذشته غرب را نداشته اند بی معنایند.مثلا مردمی که مطلق گرایی اروپایی،وحدت قدرت،اروپای قرون وسطی و ضرورت وجود قوانینی جهت جلوگیری از خودسری های حکومت را حس نکرده اند حقوق بشر برای انها بی معناست؛به ویژه در کشورهای آفریقایی و اسلامی که بحث از حقوق فرد مطرح نیست.حقوق از سازمان اجتماعی بیرون می آید.سازمان اجتماعی آفریقا "جماعتی" است و در ان حقوق فرد معنی ندارد و تصمیمات به صورت جمعی گرفته می شوند.بنابراین ما در اینجا حقوق بشر دیگری داریم.انتقادی که من به این جریان دارم این است که توجه داشته باشند کشورهای غیردوموکراتیک نیز از همین مسئله استفاده کرده اند و در مقابل هرگونه آزادی فردی ایستاده اند.آنچه این ساختارگرایان از یاد می برند  آن است که گمان می کنند غرب از اول غرب بوده در صورتی که غرب "غرب" شده است.غرب،فردگرا شده است در صورتی که خود غربی ها نیز تا قبل از حقوق بشر و دوران پیشامدرن،جمع گرا بوده اند.نکته دیگر آن است فردگرایی، امروز دامنه وسیعی یافته و به خیلی جاها نفوذ کرده است.امروز آفریقا هم جمع گرای مطلق نیست و در ان فردگرایی تا حدودی معنا یافته است .سیاسیون از چنین استدلال هایی بارها جهت تعرض به حقوق فردی استفاده کرده اند.

در سال 1984 گرایشی در انسان شناسی حقوقی کانادا از سوی یک فیلسوف هندی – اسپانیایی مطرح شد که بسیاری از تفکرات در این حوزه را تحت تاثیر قرار داد."ریموندو پانیکار" مطلبی کوتاه و جهان ساز نوشت با این عنوان که "آیا حقوق بشر،مضمونی غربی است؟" او ابتدا روش خود را مشخص کرد و آنرا "هرمنوتیک دیاتوپیک" نامید.او معتقد بود که یک معنا در یک فرهنگ به وجود می آید.این معنا با همان مفهوم در فرهنگ های دیگر وجود ندارد ولی در فرهنگ های دیگر،معناهایی هست که همان کارکرد را دارند.مثلا واژه "خداوند متعال" که در ادیان ابراهیمی آمده در بودیسم وجود ندارد اما به جای آن ما با مفهوم"نیروانا" مواجهیم که دقیقا همین کارکرد را دارد؛یعنی به لحاظ جوهری همان معنا نیست ولی به لحاظ کارکردی همان است.در یکسری از فرهنگ ها اصلا واژه حقوق وجود ندارد و ما به جای آن واژگان دیگری داریم.مثلا در فرهنگ بودایی و هندو به جای آن از لفظ "صلح کیهانی " استفاده می کنند. "آیا مضمون حقوق بشر در سایر فرهنگ ها هم هست؟" از نظر وی،این یک سوال خنده دار است و ما هرگز نباید مفاهیمی این چنینی را در سایر فرهنگ هاو یا گذشته غرب جستجو کنیم.رسالت یک پژوهشگر این است که کاوش کند و معادل ها را بیابد و این امر نیز وقتی میسر می شود که ما یک زبان مشترک قابل درک میان دو فرهنگ داشته باشیم؛بدون آن،گفتگو همچون گفتگوی ناشنوایان خواهد بود. "حقوق بشر غرب بر چه استوار است؟" این سوال دیگر اوست.پانیکار می گوید تحت تاثیر داروینیسم،نگاه انسان غربی متحول شد.او دیگر انسان ها را دارای جوهر مشترکی می دانست وگرنه نوشتن حقوق بشر چه معنایی داشت؟برخلاف فرهنگ های خدامحورانه،ماهیت انسان نیز قابل شناخت شد.انسان خودش غایت و خودش قانونگذار شد.بر همین اساس نیز دو اصل "کرامت فردی" و "نظم اجتماعی " اش را بنا کرد.منظور از کرامت همان تمایز میان فرد و جامعه است.حقوق بشر آمد تا از فرد در مقابل جمع دفاع کند.منظور از نظم اجتماعی نیز نظم دموکراتیک است.دیگر جامعه یک سلسله مراتب بر مبنای اساطیر نیست.اکثریت مردم از طریق نمایندگان خود،امور جمعی را مدیریت می کنند.ولی آنچه دوباره مطرح شد آن بود که اکثریت،شرط اصلی نیست چرا که در این صورت،فاشیست ترین حکومت ها می توانند خود را دموکراتیک بدانند.آنچه در دموکراسی اهمیت دارد اقلیت است و رعایت حقوق آن.در نظم اجتماعی جدید،اقلیت باید آنقدر حقوق داشته باشد که بتواند روزی اکثریت شود.بنابراین حقوق بشر از دل اومانیزم بیرون آمده است.سومین مطلب مورد نظر او "تاملات فرافرهنگی" است.پانیکار علی رغم پذیرش حقوق بشر،جهان شمولی انرا مورد تردید قرار می دهد.او معتقد است حقوق بشر "دستاورد" جهان غربی است ولی این مفهوم تا یافتن "اقتضای"جهان شمولی راه درازی در پیش دارد.حقوق بشر،مفهومی جهان شمول نیست ولی این به معنا هم نیست که نباید جهانی شود.پانیکار شروط زیر را برای جهان شمول شدن این مفهوم مطرح می کند:حقوق بشر فعلی باید موارد تضاد را در بین خود از بین ببرد و مرجع عامی برای هرگونه پرسشواره پیرامون این موضوع گردد.در خود فرهنگ غرب نیز حقوق بشر فعلی مورد اجماع نیست.به عنوان مثال الهیاتی ها و مارکسیست های غیر سوسیالیست آنرا قبول ندارند و معتقدند این حقوق بشر می توان ابزار تعرض باشد.از این لحاظ پانیکار به معنایی "پیامبر نسبیت گرایی" می شود.دغدغه چهارم او این است که هیچ نظریه ای از بیرون نمی تواند به جوامع مختلف وحدت ببخشد،بنابراین جهانی شدن یا جهان شمول شدن مسئله ای ناگوار است.در واقع او به دنبال راه های جایگزین و مکملی می گردد که در فرهنگ های مختلف وجود دارد.نقدی که خود من بر این مسئله دارم از دو جهت است: اولا معلوم نیست که ما بتوانیم مفاهیمی را که در حقوق بشر غربی هست در جاهای دیگر پیدا کنیم؛مفاهیمی مثل فرد،دموکراسی،اومانیزم و... دوما پانیکار گرچه خودش ساختارگرا نیست ولی فکر می کند فرهنگ های دیگر یک پدیده ثابت هستند ،در صورتی که هر فرهنگ می تواند انتقال پذیر باشد مثلا در همین ایران خودمان فردگرایی در بسیاری از جاها به معنی غربی اش در جریان است.امروز دیگر مسئله دموکراسی برای بسیاری از کشورها یک اقتضا شده و تنها پدیده ای لوکس نیست.مشکل دیگر تفکر او این است که در دام فرهنگ گرایی می افتد و هر کس می تواند از حقوق بشر حرف بزند که اینگونه دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود.مدیر انسان شناسی حقوقی سوربن نیز در همین رابطه می گوید حقوق بشر غربی باید مبنای کار قرار گیرد و فرهنگ های دیگر آن را هضم کنند ولی از طرف دیگر اضافه می کند که فرهنگ های دیگر باید مفاهیمی به آن اضافه کنند و از سنت های فلسفی و دینی جوامع مختلف جهت بازسازی آن کمک گرفت.باید همبستگی و مسئولیت پذیری به آزادی و برابری اضافه شود.اصل خودنظم دهندگی اندیشه کنفسیوس و ارتباط حقوق و تکالیف در فرهنگ های آفریقایی به عنوان مثال باید به حقوق بشر اضافه شود.پانیکار همچنین معتقد است نباید به فکر این بود که در آینده یک تفکر به نفع دیگری حذف شود،باید به یک وحدت پیچیده رسید به طوری که اصول مختلف،مکمل هم باشند حتی اگر در برابر هم قرار دارند.با این همه یکجا باید این طیف را برید و گفت که فرد،فرد است و یا دموکراسی،دموکراسی است وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی گیرد.

در آخرصحبت هایم، سفر چند سال پیش هابر ماس به ایران را به یادتان می آورم.در آنجا به وی  گفته شد این حقوق بشر شما مفهومی غربی است که از آن برای سرکوب دیگران استفاده می کنید.وی پاسخ داد شما حقوق بشر را خوب نفهمیده اید.حقوق بشر فقط مربوط به حکومت نیست، قبل از آن به جامعه مدنی برمی گردد.هابرماس گفت  این بحث ها اصولا در دو سطح قابل پیگیری است: هنجاری و استراتژیک.منظور از سطح هنجاری این است که مثلا شما می گویید بر اساس هنجارها ما آسیایی ها جمع گراییم و شما غربی ها فرد گرا و .... که من شک دارم چنین گفته هایی درست باشند.من مطمئن نیستم که کشوری مثل چین،ذاتا جمع گراست.اگر در این کشور آزادی برقرار گردد آن وقت معلوم می شود که مردم طالب فردیت هستند و یا نه؟ منظور از سطح استراتژیک هم ان است که مثلا سیاست مداران کشورچین می گویند ما حقوق بشر چینی داریم.اگر این را بپذیریم در حقیقت داریم با حقوق بشر،کار سرکوب را انجام می دهیم.آن وقت بر اساس همین حقوق بشر چینی ما می توانیم دانشجویان را تکه پاره کنیم و اجازه اعتراض به هیچ کس هم ندهیم.چنین بحث

 هایی اصولا قابل پذیرش نیستند.    

نوشته شده توسط انجمن علمی-دانشجویی انسان شناسی در ساعت 0:34 | لینک  | 

به اطلاع کلیه دوستان عزیز می رساند که تک سخنرانی ای با موضوع انسان شناسی ریاضی توسط دکتر ابراهیم فیاض روز دوشنبه هفته آینده راس ساعت یک بعد از ظهر در کلاس ۲۰۳ برگزار می شود.بدین وسیله از علاقمندان جهت حضور در این مراسم دعوت به عمل می آید.

نوشته شده توسط انجمن علمی-دانشجویی انسان شناسی در ساعت 15:56 | لینک  | 

آنچه در زیر می آید مقاله دکتر پیمان متین  مدرس درس انسان شناسی پزشکی در گروه مردم شناسی دانشکده است که پیرامون همایش پیشین انجمن با موضوع انسان شناسی کاربردی تهیه شده است.

چکیده:

هدف این مقاله ارائۀ دیدی است  از انسان شناسی پزشکی کاربردی تا دانشجویان و محققان ضمن آشنایی بیشتر با مفاهیم این حوزه ، از الگوهای موجود، برای استفاده در طرح های پژوهشی خود بهره ببرند.

مقدمه:

تجربۀ ناخوشی [1] و رنجوری [2] در همۀ انسان ها، در هر جای جهان، وجود دارد؛ اما بروز و تظاهر آن عمیقاً متأثر از بافت فرهنگی و تاریخی آنهاست.

رویکرد انسان شناسی پزشکی به مفاهیمی چون بیماری، ناخوشی، بهداشت، بهداشت، سلامتی، شفا و درمان عبارت است از : مطالعۀ نمودهای فرهنگی و زیستی مفاهیم فوق؛ بررسی نظام فکری و اعتقادی و رفتاری انسان ها در قبال تعادل و عدم تعادل روحی و جسمی و تعاریفی چون خوب بودن یا نبودن ؛ تجزیه و تحلیل علل اقتصادی و سیاسی در نابرابریهایی بهداشتی و بی عدالتی های درمانی؛ تحقیقات کاربردی به منظور توسعه و ترقی بافت اجتماعی خدمات پزشکی و درمانی در روند جهانی شدن[3]؛ مطالعۀ نگرشها و رفتار کارگزاران نظام بهداشت و درمان در جوامع پیشرفته و در حال پیشرفت و مقایسۀ آنها ؛ ارزیابی ساختار علمی طب نوین غزلی و قیاس  آن با باورها ، اعتقادات ، مناسک و اعمال پیچیدۀ نظامهای طبی جانبی و غیر غربی مثل طب چینی، هندی، ژاپنی، آفریقایی و طب جهان اسلام.

ازارائه تعریفی مختصر ازانسان شناسی پزشکی و تاریخچۀ آن،برخی اصول و دیدگاهها در این رشته،معرفی می گردد.

تعریف:

به طور خلاصه، انسان شناسی پزشکی شاخه ای از علم انسان شناسی است که در چارچوپ نظریه های موجود به بررسی و تحلیل روابط بین فرهنگ هر اجتماعی با علل، دامنه و شناخت بیماری و ناخوشی از یکسو، و عکس العملها، راهکارها و رفتارهای متقابل افراد در پاسخ به بیماری و ناخوشی از سوی دیگر می پردازد. ( بائر و دیگران ، 1997) از این تعریف مدرسی که بگذریم می توان گفت: انسان شناسی پزشکی، مطالعۀ رفتار و واکنش انسان است نسبت به آنچه بیماری می خواندنش ، در قالب بافت فرهنگی و اجتماعی ای که متعلق به اوست. با این حال باید یادآور شد که گسترۀ وسیع مفاهیم مورد نظر در انسان شناسی پزشکی ، ارائه تعریفی موجز و مختصر از آن را دشوار می سازد.

سابقۀ انسان شناسی:

در واقع تبادلات بین انسان شناسی و علم پزشکی به اواخر قرن نوزدهم بر می گردد، به ویژه آثار رودولف ویرچو[4] پاتولوژيست علاقه مند به پزشکی اجتماعی که در این امر پیشگام بود. ( بائر و دیگران، 1997 )

هر چند دیدگاههای ویرچو در قالب انسان شناسی پزشکی از دهه ی 1970 مطرح شد اما تاریخچه ی این دانش را به عنوان یکی از زیر شاخه های انسان شناسی باید از دهه 1950 دنبال کرد. آثار اولیه عمدتاً بر توصیف فرهنگهای سنتی و نظام بهداشت و سلامت آنها تاکید داشتند، از جمله آثار کلمنتس[5] (1932 )، ریورز[6] ( 1924 )، اوانس ـ پریچارد[7] (1937 )، اکرکنخت [8] (1943، 1944، 1946 ). (کانسیگلیر، 2001 )

ریشه های انسان شناسی پزشکی نوین را در تلاقی دیدگاه های علمی و رفتارهای سیاسی ناشی از جنگ جهانی دوم باید جستجو کرد. در دهه 1950 بسیاری از انسان شناسان بر روی معضلات بین المللی در خصوص بهداشت و سلامت جوامع کار می کردند. آنها در نقش معلم، محقق، رئیس دانشگاه یا رئیس بیمارستان فعالیت داشتند و همین موقعیت های خاص بود که توسعه ی اصول علمی را با محوریت بهداشت و سلامت فرد و اجتماع به دنبال داشت. (کوریل، 1953 )

اولین اقدامات برای ارائه ی تعریف و چارچوبی مشخص در انسان شناسی پزشکی حول محور قوم نگاری[9]  و مطالعه بر روی مناسک و مذاهب؛ فرهنگ و مکاتب فردی در قوم شناسی[10] ؛ ریشه های نیرومند انسان شناسی فیزیکی[11]؛ و نیز عملکرد همزمان جنبش های بین المللی برای رسیدن به بهداشت عمومی و آرمانی می چرخید.( جانسون وسرجنت، 1990؛ ریاسیو، 1999 ) علاوه بر این، دست کم سه حوزه ی نظری، تاثیر عمیقی در گسترش انسان شناسی پزشکی داشت. یکی انسان شناسی بوم شناسی[12]، بر اساس روابط متقابل و دائم فرهنگ و محیط؛ دوم نظریۀ تکامل [13] بر اساس علوم زیستی که چشم اندازهای کوتاه و دراز مدت را مطرح می کنند؛ و سوم مطالعه روی سلامت ذهن و اختلالات خاص فرهنگی که شکل دهنده ی تظاهرات بیمارگونه ی وابسته به فرهنگ[14] هستند. ( مک الروی و تاون سند، 1989 )

طی سه دهه ی اخیر انسان شناسی پزشکی اهمیت زیادی یافته و رشد بسزایی داشته است، که البته سیاست های سازمان بهداشت جهانی[15] نیز ممنون بود. ( کانسیگلیر، 2001 )

در ایران از سال 1383 به همت انجمن انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران این دانش رسماً به جامعه ی علمی کشور معرفی شد؛ هر چند زیر مجموعه هایی از آن نظیر طب عامه، طب سنتی و همچنین جامعه شناسی پزشکی سوابق طولانی تری داشته اند. ورسلی[16] ( 1982)، یونگ[17] (1982)، لندی[18] (1984)، بائر[19] و سینگر و ساسر ( 1997 )، بهترین تعاریف را از تاریخ و مضامین انسان شناسی پزشکی ارائه داده اند.

دیدگاه های عمده در انسان شناسی  پزشکی:

الف) رویکرد مستقیم انسان شناسانه[20]  : در این رویکرد، جنبه های گوناگون « زندگی انسان»  از جمله نظام بهداشتی و در مانی و ابعاد آن، در کنار نگرش ها و نظریات مطروحه مورد مطالعه قرار می گیرد. مطالعۀ تاریخ انسان شناسی همراه با تاریخ طب؛ روشهای مطالعه در انسان شناسی، رویکردهای نظری در انسان شناسی، زبان  و ارتباطات به خصوص در حوزۀ طب و طبابت، به سلامت ازدواج و خانواده و تنظیم آن؛ نقش مذهب و مناسک ، سیاست و قدرت و اقتصاد ، از عمده مباحث مورد بحث در این رویکرد است.

ب) رویکرد انسان شناسی پزشکی: در این رویکرد، بر خلاف رویکرد قبلی، بیشتر به جنبه های پایه و نظری مورد استفاده در حوزۀ انسان شناسی پزشکی و تحقیقات آن تکیه می شود. روش تحقیق دربارۀ بیماریها، ناخوشی ها، احساس سالم بودن، بهداشت، درمان و مراقبت از دیدگاههای فرهنگی و اجتماعی از اصول این مطالعات است.برخورد عملی و کاربردی و روش شناسی پویا در اولویت پژوهشهای صورت گرفته قرار دارد.

ج) مطالعات سلامت و بهداشت کودکان با رویکرد فرهنگی: نقش و تأثیر فرهنگ و رفتارهای تربیتی در خاستگاه بیماریهای اطفال و پیشگیری از آنها؛ بررسی تاریخی و فرهنگی از درک ، فهم و شناخت « کودک» ، « دورۀ کودکی» و «مراحل رشد و بلوغ » ؛ آشنایی با دیدگاه کودک از موضوع سلامت و ناخوشی و نمودهای فرهنگی نشانه های آن؛ کودکان خیابانی؛ کودکان بی سرپرست ؛ کودکان مهاجر؛ کودکان با بیماریهای مزمن؛ کودکان معلول؛ کودکان با نقش بزرگسالان؛ کودکان آزار دیده و ... از عمده سرفصلهای مطالعات در این حوزه می باشد .

د) جنسیت ، سلامت جنسی، تولید مثل و نازایی: این حوزه به بررسی و مطالعۀ نیازهای جنسی، سلامت باروی مردان و زنان در بافتهای فرهنگی ، اجتماعی و سیاسی متفاوت ؛ نقش و تأثیر برتری جنسیتی در اجتماعات و فرهنگهای مختلف؛ نابرابری جنسیتی؛ آسیب پذیری زنان در حاملگی های ناخواسته ؛ بیماریهای مقاربتی، ایدز و سوء استفاده های سکسی ؛ نقش جامعه، فرهنگ، سیاست و اقتصاد در بهداشت روابط جنسی و باروری، می پردازد.

هـ ) فرهنگ، روانشناسی و روانکاوی: رویکرد این حوزه عبارت است از : بررسی و تحلیل و شکایتهای موجود در هر فرهنگ خاص از دید گاه روانشناسانه؛ نقش فرهنگ در مراحل شناخت و روحیات و برخورد درمانگرانه با معضلات مرتبط با آنها؛ ساختار فرهنگی  در شکل گیری روان ، عدم تعادل آن؛ بیماریهای فرهنگی و آسیب های اجتماعی.

و) ایدز در قرن 21 از دیدگاه انسان شناسی پزشکی: تهیۀ نگرشی جامع از دید انسان شناسی به ایدز؛ فهم و تحلیل ایدز از جنبۀ اجتماعی و سیاسی و اقتصادی؛ بررسی و ارزیابی امکانات روشهای کمی و کیفی در مطالعات ایدز، سر خطهای اصلی این حوزه را تشکیل می دهند.

ز) ابعاد تاریخی، فرهنگی و اجتماعی بیماریهای عفونی: این رویکرد به بررسی جوانب فرهنگی و اجتماعی در سرایت بیماریهای عفونی؛ تلقی های فرهنگی و عکس العمل های مردم در مواجهه با بیماریهای عفونی؛ دیدگاه تاریخی در بررسی شیوه های تکنیکی پزشکی طی برنامه های کنترل در کنار مطالعات فرهنگی و اجتماعی، می پردازد.

ح) قوم نگاری سلامت و مراقبت های بهداشتی: این رویکرد که یکی از مهمترین و رایج ترین رویکرد ها در مطالعات انسان شناسی پزشکی است ، در مجموع با انجام تک نگاریها و تحقیقات میدانی در نقاط مختلف جهان و میان اقوام گوناگون به ویژه آفریقا و آسیا به بررسی سلامت ، طبابت و بهداشت و روشهای خاص هر قوم  ومنطقه در این زمینه از دیدگاه انسان شناسی و مردم شناسی می پردازد.

ط- مطالعۀ بیماری و سلامت ب