![]()
"عشق و حرص؛یک غریزه واحد تحت دو نام متفاوت...عشق به هم نوع، آيا ميل خودخواهانه مالكيت جديد نيست؟"
این کلمات، کمی غیرمنتظره اند،از آن ادعاها که برای فهم آنها، قبل از هر چیز باید "جسارت دانستن" داشته باشی! از همان موضوعات که به عنوان یک "مقوله علمی" بررسی نمی شود،شاید برای علم،حتی کم اعتبارتر از "هیبنوتیزم" و "تله پاتی" است ولی در زندگی ما انسان ها ...؟راستی کسی بین ما هست که تابه حال به این مسئله به عنوان یک موضوع تحقیق مردم نگاری فکر کرده باشد؟
قبل از هر چیز بگویم به تحلیل های روشنفکرانه فلاسفه که بیرون نشسته اند و بدون اینکه یک موضوع را تجربه کنند درموردش فلسفه می بافند اعتقادی ندارم چرا که شدیدا به این صحبت دکتر فیاض معتقدم که می گفت:"درد ما از آنجایی شروع شد که بخش های مختلف زندگی را از خودمان جدا کردیم و یک ترکیب اضافی "فلسفه فلان و بهمان" از آن ساختیم و بعد به مطالعه اش نشستیم.ساعت ها از فلسفه sex و فلسفه خدا و فلسفه غذا و فلسفه ازدواج گفتیم بدون آنکه ذره ای و لحظه ای هیچ کدام این ها را تجربه کرده باشیم!" من روش های انسان شناسی را با تمام وجودم دوست دارم چرا که هرچه بیشتر از این تحلیل های "از بالا به پایین"فاصله می گیرد و به تجربه معمولی و ناب انسان های معمولی بها می دهد.برای همین سعی می کنم این مطلب را با استفاده از تجربه خودم در زندگی بنویسم و از همه شما هم که به این موضع علاقمندید دعوت می کنم وارد بحث شده و با اتکا به تجربیات خودتان بنویسید.
و اما عشق...
در دنیایی که همه می دانیم حتی دو نفر، یک درخت را دقیقا یه یک شکل نمی بینند چنین مفاهیم عمیقی در ذهن انسان ها چه تعاریفی دارند؟ راستش خود من هرگز نتوانستم تعریفش کنم و حتی هرگز جرات نکردم که بگویم حسش کرده ام.
ما انسان ها چه طور می توانیم وقتی چیزی را قبلا تجربه نکرده ایم و تصویری از آن در ذهنمان نداریم درموردش داوری کنیم و در رابطه با اسم آن به تفاهم برسیم؟منی که قبلا هرگز تجربه عشق را نداشته ام چه طور است که ادعا می کنم برای اولین بار دچار آن شده ام؟بر مبنای چه شاخص هایی حسم را سنجیده و به آن ،این اسم را داده ام؟این یکی از بزرگترین مشکلاتی است که من دارم.شاید بگویید یکسری چیزها جزء "بدیهیات" هستند که همه آدم ها درکش می کنند جدای از انکه چه اسمی را به این درک خود بدهند و این همان مفهوم "همدلی" است.مثلا "سرما" را نمی شود دقیقا گفت یعنی چه و فقط برای فهمیدن باید "تجربه" اش کرد؟باید یخ را با تمام وجود لمس کرد و برای محصول این تجربه مشترک،یک نام را قرارداد نمود...شاید بگویید آدم ها همه "غم" ،"درد" و"شادی" را در وجود خود حس می کنند و فقط ابراز این مسئله به دیگران، امر مشکلی است و نه تجربه آن؛ابراز اینکه ما الان و در این موقعیت خاص،چه حس می کنیم؟در اینجا هم راه هایی وجود دارد که به واسطه آنها آدم ها می توانند تاحدی حال دیگران را درک کنند؛مثلا در یکسری موقعیت های مشابه،احتمالا آدم ها حس مشابهی را تجربه می کنند.هیچ کس نمی تواند بگوید وقتی یک نفر، عزیزی را از دست می دهد "غمگین" نمی شود، و یا لبخند،اغلب نشانه "شادی" و "رضایت" نیست.اگر عشق در این مقوله می گنجد خود شما در زندگی شخصی تان، حس تعلقی را تجربه کرده اید که با کلمه "دوست داشتن" و یا "خیلی دوست داشتن" و یا "خیلی خیلی دوست داشتن"توصیف نشود؟ اگر عشق مثل غم،مفهومی بدیهی است و غیرقابل تعریف،انسان چه مواقعی و چه طور حسش می کند؟فرق آن با دوست داشتن در چیست؟نشانه های آنرا می توانید برایم بشمرید؟مذموم است یا پسندیده؟به قول نیچه " طبيعي ترين و خود جوش ترين تجلي خود خواهي انسان" است و یا مصداق فداکاری و ایثار؟ آن است که در محافل عرفانی می گویند و یا ابراز مودبانه و هنجارمند سکسی ترین روابطی است که در این جامعه با کلمه دیگری نمی توان خطابش کرد...
من احساس می کنم برخلاف همیشه که "حسی" را دارم و دنبال "کلمه" ای برای توصیفش می گردم،"کلمه" گنگی روی دستانم مانده و نمی دانم به کدام "حس" درونیم باید اطلاقش کنم؟
(در همین رابطه یک سر هم به آدرس سالارکاشانی بزنید.)
بازخواني جامعه شناسي بومي- جهانی انقلاب اسلامي ايران
آنچه در ادامه می آید مقاله دکتر "سعيد رضا عاملي" از استید گروه مطالعات رسانه هاي جمعي(ارتباطات) دانشکده است.باز هم ممنون از آقای "جعفر آقایی" به خاطر فرستادن این مطلب.

يک انقلاب عالي اتفاق افتاده است، اگر زيرکي لازم را براي فهم آن بکار مي برديم... (شکسپير)
مقدمه
انقلاب اسلامي ايران در 22 بهمن ماه 1357 به وقوع پيوست که از خصوصيات مثل مشارکت همه جانبه مردمي، مبارزات طولاني تاريخي و برخورداري از انگيزه ها، کارگزاران و شعارهاي ديني و رهبري هاي مشترک روشنفکران و روحانيون در کنار يکديگر برخوردار بود. بدون ترديد اين انقلاب تحت رهبري عالم ديني و مرجعيت والاي علمي، مذهبي و معنوي آيه الله خميني که سالها قبل از پيروزي انقلاب ملقب به "امام خميني" شده بود ، به پيروزي رسيد. وقوع انقلاب ديني در دوره اوج سوسياليسم و سکولاريزم و جهانی شدن نظام سياسي، اقتصادي و فرهنگي غرب، موجب ظهور عرصه ، بستر، روند و جهت گيري هاي جديدي از تحولات بومي وجهانی شد. از منظري مي توان گفت انقلاب اسلامي ايران، اولين بازتاب مهم عالم اسلام در عصر جهانی شدن بود که همه عالم اسلام و حتي عالم مسيحيت و بطور گسترده تر جامعه جهانی را تحت تاثير خود قرار داد.
گسترش عرصه جهانی شدن ارتباطات که محصول ظهور و گسترش "صنعت همزمان ارتباطات" مثل تلفن، راديو، تلويزيون و اينترنت بود، جهانی از ارتباطات فرامکان و فرازمان را خلق کرد که مهمترين سنتز آن ظهور عصر جهانی شدن مي باشد. بطور حتم جهانی شدن، انقلاب بزرگ ساختاري محسوب مي شود که تولد هاي جديدي را در همه ساختارها بن و ياد هاي مربوط به زندگي اجتماعي، در جهان معاصر بوجود آورده و خواهد آورد (کيلمنستر ، 1998 و کوهن و کندي، 2000). در چنين عصري، پيروزي انقلاب اسلامي ايران نه در عرصه ملي و نه در قلمرو جهانی يک "انقلاب کوچک" و يا "يک انقلاب منزوي" محسوب نمي شود و فهم آن مستلزم يک نگاه بومي- جهانی است. اين انقلاب هم از بعد معرفت هاي مربوط به "وقوع انقلاب اسلامي" و هم به لحاظ "پيامدهاي بومي و جهانی " آن نهضت بومي – جهانی محسوب مي شود. بايد توجه داشت که همانطور که انقلاب موجب تغيير نظام اجتماعي مي شود(اسکوکپول، 1988:147)، بصورت وسيعي نظام هاي اجتماعي را هم در عرصه هاي بومي وهم در عرصه هاي جهانی نيز تحث تاثير خود قرار مي دهد.
در اين مقاله با نگاه "جامعه شناسي بومي- جهانی " که هم ظرفيت ها و توسعه هاي داخلي ايران و هم شرايط جهانی را مورد توجه قرار مي دهد، انقلاب اسلامي ايران را بعنوان روند معکوس جهانی شدن غرب و جهانی شدن سوسياليسم مورد تحليل قرار مي دهد. البته ابعاد تحليل جامعه شناسي خرد بومي- جهانی انقلاب اسلامي ايران، نيازمند تحليل گسترده تري است، اين مقاله صرفا معرفي يک متدولوژي و نگاه جامعه شناسانه بومي- جهانی به اين رخداد مهم تلقي مي شود. بر اين اساس، در ابتدا ضمن بيان ابعاد مفهومي جهانی شدن معکوس، انقلاب و جامعه شناسي بومي- جهانی به تحليل اجمالي نظريه هاي مربوط به انقلاب اسلامي ايران و ظهور نهضت هاي اجتماعي بعنوان فرايند هاي معکوس و تحليل خاص پيرامون ابعاد جامعه شناختي بومي – جهانی سئوال اصلي مقاله يعني تبيين نظري انقلاب اسلامي ايران، نه در يک نگاه منزوي بلکه در يک نگاه کلان و محدود نشده به عوامل بومي، بلکه با نگاه بومي- جهانی به تحليل بحث خواهد پرداخت.
ادامه مطلب

حرص ، ع حرص ، عشق : آ كه چقدر طنين اين دو واژه در قلبهاي ما با هم متفاوت است!... با اينحال هر دوي آنها مي توانند بيان كننده ي يك غريزه ي واحد تحت دو نام مختلف باشند : اولي به صورت منفي و ناپسند از نظر كساني كه مال و منالي اندوخته اند و غريزه ي مالكيت آنها كمي ارضا شده و اكنون نگران «دارايي» هاي خود هستند؛ دومي به صورت ستايش آميز از نظر ناراضيان و تشنگان كه اين غريزه را «خوب» مي دانند. «عشق به همنوع» آيا ميل خودخواهانه مالكيت جديد نيست؟ همين طور عشق به دانش و به حقيقت؟ و به طور كلي خواست هر چيز جديد؟ ما كم كم از چيزهاي كهنه و قديمي كه مال ماست خسته و دلزده مي شويم و نياز داريم باز هم دستهاي خود را به طرفي نو دراز كنيم؛ زيباترين منظره هم اگر سه ماه متوالي جلوي رويمان باشد ديگر برايمان جاذبه اي ندارد و دور نماي آن افق ناشناخته بيشتر ما را جلب مي كند: احساس مالكيت معمولا به مرور فرسوده مي شود. لذتي كه از وجود خود مي بريم براي دوام و استمرارش هميشه چيز جديدي را در خود ما تغيير مي دهد؛ و اين همان چيزي است كه تملك نام دارد.
ادامه مطلب
همزمان با تحولات روزهای اخیر دوست خوبمان آقای جعفرآقایی مطلبی برای وبلاگ فرستاده اند که خواندنش خالی از لطف نیست.به قول خودشان:"انسان شناسی سیاسی:حزب الله لبنان"

يكي از شخصيتهاي محوري حزب الله لبنان مي گويد : تأسيس اين حزب در سال 1982 برداشته شد. تعدادي از گروههاي ديندار ومؤمن با انديشههاي اسلامي به ضرورت ايجاد يك فرمول مشخص به منظور مقابله با سستي حاكم بر صحنه مبارزه با اسراييل وتحقق هدفهاي اسلامي دست يافتند. تعدادي از شخصيتهاي كه در گذشته در چارچوب فعاليتهاي اسلامي مبارزه مي كردند ونيز پارهاي از شخصيتهاي بيطرف به اين حزب ملحق شدند . بدين ترتيب روند تكامل حزب الله آغاز شد.
بي ترديد، پيروزي انقلاب اسلامي ايران در سال 1979 تأثير شگرفي در ساماندهي به انديشههاي اين حزب وجنبههاي نظري وجهادي آن برجاي گذارد، زيرا حزب الدعوه اسلامي در پي پيروزي انقلاب اسلامي انحلال خود را اعلام كرد واعضاي آن در چارچوب انقلاب اسلامي ايران قرار گرفتند. همچنين تعدادي از اعضاي جنبش امل به تدريج به حوزه فعاليت در چارجوب انقلاب اسلامي منتقل شدند. از جمله مي توان از سيد ابراهيم امين سيد مسؤول دفتر جنبش امل در تهران نام برد كه بعدها به يكي از شخصيتهاي برجسته حزب الله لبنان تبديل شد. شيخ نعيم قاسم (جانشين دبير كل حزب الله ) در اين زمينه تأكيد مي كند:“بسياري از افرادي كه به اين حزب ملحق شدند تكامل خود را در ادامه همكاري با اين حزب يافتند. هدف اين نبود كه پايگاه اجتماعي جنبش امل مورد تعرض قرار گيرد وشكافي در آن ايجاد گردد. ضعف احزاب سياسي به دليل ناتواني اين احزاب در تحقق مطالبات سياسي مردم بود“.
ادامه مطلب
این مقاله یکی از دوستان خوبمان به اسم "آقا ناصر" است که چند ماه پیش و به دنبال انتشار مطلبی در وبلاگ با عنوان "مقایسه اسطوره آفرینش در اسلام و زرتشت" برایمان فرستاده است.
در ابتدا هیچ نبود و همه چیز کلمه بود و آن کلمه نزد کسی نبود و کلمه "شیطان" بود.و شیطان،شیطان نبود بلکه تنهائی از او شیطانی ساخته بود و شیطان می دانست که اوست و اما تنها بود و می دانست که شیطان است.پس شیطان ،غریب بود و تنها ،ومی خواست که شیطان نباشد واز زشتی هراسان بود و زشت بود. پس خواست که تنها نباشد واینگونه بر زشتی خویش صفحه گزارد.پس شیطان از پی خواسته ی خویش روز ها و شب ها گریست وچون فریاد رسی نبودش دل در اندوه بیمار کشید وچون روزی اشک را از چشمان خویش برداشت وبه آن نگریست در برهوتی از گیجی گم شد و به اندیشه فرو رفت.پس ناگاه چون جوششی در خود دید خواست فریاد بلند دارد وبگوید که "من آفریدم اشک را و نگریستن را واندیشه را"که ناگاه زبان در دهان گرفت ودانست "گفتن" آفریده است و "شنیدن" آفریده است. اما او می دید که "دیگری" می آفریند و با این حال می دید که خویش می آفریند.پس دانست که کسی در اوست و "اوست" که می آفریند.پس دوباره اشک ریخت و اشک ریخت و آفریدگار خود را طلب کرد اما نه صدائی شنید ونه کلامی دید.پس دانست که آفریدگار "نیست" است به اندازه تمام نیستی ها ودانست که اشک ، اندیشه و دیده پوچ اند به اندازه ی تمام پوچی ها. اما ناگهان "دانستن" را دانست و خواست بداند دانستن از کجا آموخته است؟ پس اندیشید و به فکر فرو رفت و دانست که "دانستن" آفریدگار اوست و از این که آفریدگار خویش را یافته بود شاد شد و در همان حال دانست "شادی" آفریده است پس با خود اندیشید که چون اراده کنم می آفرینم و می خواست یکی چون خود بیافریند اما هر چه کرد نتوانست اراده کند.پس اندیشید و دانست که در خلال رای ها و اندیشه ها"اراده" است که به سویش گسیل می شود.پس دانست که باید زندگی کند. اما او نیست بود و آفریدگار بود و زندگی نمی دانست. پس خواست "زندگی" بیافریند و دانست که پیشتر آن را آفریده است .پس زندگی مکرر شد و هر گاه چیز ی جدید آفریده می شد.اما شیطان هنوز به مراد خویش نرسیده بود.تنها بود و شیطان بود و آفریده ها یش جز لحظه ای خوشی بیش نبود.اما روزی به نا گاه...
ادامه مطلب
با تشکر از دوست خوبمان آقای جعفرآقایی که این مقاله "دکتر فیاض " را برای وبلاگ فرستاده اند.به قول خودشان:"تا تب فوتبال سرد نشده بخوانید!"
![]()
۱-.فوتبال به عنوان يك ورزش جهاني،در تمدن غرب ريشه دارد؛امروزه كشورهاي جهان ر اساس همين ورزش،در طبقه بندي ورزشي قرار ميگيرند.برخي از كشورها با يك تيپ لوژي يا نوعشناسي خاص،در سطح بالاي اين ورزش قرار دارندو برخي از كشورها با يك نوعشناسي ديگر در سطوح پايين يا متوسط قرار دارند.بنابراين ، شناخت نوع اين كشورها ميتواند ما را به ارتباط ميان نوع مذهب و نوع فوتبال اين كشورها هدايت كند.
2.فوتبال ورزش است؛ورزشي كه به انسجام گروهي براي يك رقابت يك ساعت و نيمه نياز دارد.به علت گستردگي زمين ورزش فوتبال و تعداد زياد بازيكن،در زمين و جاگيري بازيكن هر گونه تك روي غير خلاقانه، اين بازي را به انحطاط ميكشاند و همكاري گروهي و سپس حركت خلاقانه فردي،اين بازي را به اوج ميرساند.
3.مذاهبي كه يكي از دو اخلاقيات بالا را ميپرورانند،بر فوتبال آن حوزه مذهبي سخت تأثير ميگذارند؛ فوتبال برخاسته از كشورهاي كاتوليك زبان است كه در كشورهايي مثل ايتاليا، فرانسه، اسپانيا، پرتغال، آرژانتين، برزيل، شيلي و... در اوج است و پيش از اينكه بخواهيم ريشه آن را در زبان اين كشورها(لاتين) پيدا كنيم بايد آن را در مذهب كاتوليك جست و جو كنيم.
ادامه مطلب
مطلب "جوک های قومیتی در فضای مجازی"جزء پرطرفدارترین مطالب وبلاگ بود که در چند وبلاگ دیگر نیز لینک داده شد.این مسئله از جهاتی باعث خوشحالی است که منجر به آشنایی ما با دوستان جدیدی شده و زمینه ای را جهت بحث و تبادل آراء ایجاد کرده است.اما اتفاقات روزهای اخیر کمی هم نگران کننده اند و آن هم اینکه یادداشت های مطرح شده در این پاتوق علمی و دوستانه بخواهند به هر نحوی مورد سوء استفاده و یا تعابیر سیاسی و قومیتی و... قرار بگیرند.به همین جهت ذکر چند نکته درمورد این مطلب و کلیه مطالب وبلاگ ضروری است:
1-این وبلاگ،یک فضای دوستانه و تخصصی است که گروه هدف آن در وهله اول،دانشجویان انسان شناسی هستند؛یعنی محملی است برای بحث دوستانه و نقد مشق های کلاسی و نقطه نظراتمان.اگر ما اینجا خیلی بی پرده و باز از یکسری مسائل صحبت می کنیم به دلیل ماهیت علمی- دانشگاهی این فضا و نیز مبانی ای است که همه به آن معتقدیم.مبانی ای که هم ما را از توهین به قومیت های دیگر و هم از حرکت های تندروانه قومی باز می دارد.
2-اینکه نویسندگان این وبلاگ،منتسب به دانشگاه تهران یا هرجای دیگری هستند به خودی خود اعتبار ویژه ای برای این تحقیقات کلاسی یک ترمه ایجاد نمی کند و در انعکاس مطالب باید برای جلوگیری از تعمیم های ناروا،شرایط تحقیق و از همه مهمتر تعداد و نوع نمونه آماری ذکر شود.
3-آنچه در مطلب مذکور درباره سازندگان جوک های قومیتی آمده همان طور که در متن نیز تصریح شده صرفا یک احتمال و فرضیه است که نویسندگان،دلایل خود را در بیان آن یادکرده اند.در ابتدای همان مطلب نیز تاکید شده که "فرهنگ عامه چیزی متعلق به شخص یا گروه خاصی نیست،بدین معنا که نمی توان شخص خاصی را به عنوان پدیدآورنده فولکلور ذکر کرد." این مسئله نباید به عنوان یک نتیجه اثبات شده علمی تلقی شود.
4-اینکه در آن مطلب،فارس ها سازندگان بخش عمده ای از جوک های قومیتی شناخته شده اند یک ادعاست که می تواند با دلایل قوی تر نقض گردد.ما در آنجا سه دلیل در اثبات صحبت خود آورده ایم:
* ضرورت حفظ و بازتولید سلطه زبانی قومیت فارس که از خلال جوک ها می تواند صورت بگیرد.
* نوع رویکرد emic موجود در جوک ها؛اینکه ما کمتر جوکی را داریم که عنوان کلی "فارس" را مورد خطاب قرار دهد.جوک هایی که مربوط به گروه قومی- زبانی فارس می شود(قزوینی،رشتی،اصفهانی،تهرانی و...) لهجه ها و گویش های مختلف این زبان را مورد خطاب قرار می دهد که همان طور که به تفصیل در متن مقاله امده ،چنین وسواس و تمایزپذیری ای غالبا از سمت خود یک قومیت صورت می گیرد وگرنه تمام اینها از نظر سایر گروه های قومی- زبانی،تحت عنوان کلی فارس دیده می شوند.
* اما در خصوص بقیه جوک ها که به طور ویژه ،سایر قومیت ها را مورد هدف قرار می دهند شاید این سوال مطرح شود که چرا فارس؟ آیا مثلا 70 درصد جوکی که گفته شد برای ترک ها ساخته می شود نمی تواند از جانب سایر گروه های غیرفارس باشد؟ پاسخ این است که شاید،ولی یک تامل منطقی باعث می شود که ما در پذیرش چنین مسئله ای تردید کنیم و آن هم اینکه کرد و ترک و لر و عرب که همه نسبت به قومیت فارس در یک موقعیت مشترک هستند چرا باید برای هم جوک بسازند؟آیا در شرایطی که همه آنها تحت سلطه زبان فارسی قرار دارند طی یک توافق نانوشته بهتر نیست همه آنها توجه خود را معطوف به فارس ها کنند؟
5- در آخر یادآور می شویم که حفظ سلطه و بازتولید قدرت،یکی از کارکدهایی است که ما برای جوک ها ذکر کردیم.آیا بهتر نیست دوستان ما بخش دلایل غیرعامدانه را نیز مطالعه کنند؟
وقتی خیلی کوچکتر بودم خودم،آدم های اطرافم و تمام دنیا را با دو چیز متر می زدم:متون مقدس و حرف آدم های مذهبی.کمی که بزرگتر شدم و گشتی در جامعه زدم فهمیدم آدم های مذهبی الزاما آدم های خوبی نیستند و متن را هم که در هر بافت می شود به شکل دیگری تعبیر کرد.این رشته ی عجیب هم که با نشان دادن هزار و یک طرز نشستن و دیدن و خوردن و خوابیدن،بماند با من و دنیای سر و ته دارم چه کرد!
طغیان کردم،سرکش شدم،هرآنچه داشتم به محکمه عقل کشانده و در"آتش مقدس شک" سوزاندم.تقریبا هیچ چیز برایم نماند،خدا را هم با کلی زحمت از مخمصه نجات دادم.همه چیزم از دست رفت و خوشحال بودم که دیگر به قداست متن اعتقادی ندارم ،در دام قوم گرایی نخواهم افتاد و هرگز فریب آدم های مذهبی را نخواهم خورد.متر عقل،بد متری هم نبود.آرامشی رضایت بخش به آدم می داد.در بی همه چیزی خودم پادشاهی می کردم و خوش هم بودم که زندگی یعنی من!
حال از این متر هم خسته ام.اینکه هرچه تقلا می کنم معمای مرگ کسانی را که دوستشان دارم برای حل نمی کند،اینکه هرچه التماس می کنم ترس و تردید من را در این دنیای نصفه و بی سروته منطقی نمی بیند.پنهان نمی کنم،لحظاتی هست که من در این دنیا می ترسم،واقعا می ترسم،با تمام وجود می ترسم....گذشته از این ترس،روزمرگی و دنیای دم گرفته اطرافم هم خسته ام می کند.چرا من هرکار می کنم نمی توانم به دعوت دوستم به سفره بی بی شهربانو جواب مثبت دهم؟ و یا باور کنم که می شود پس از دعای توسل،وقتی در کاسه کاچی را بلند می کنی اسامی ائمه را در ترک های غذای سرد شده بخوانی؟ و یا همان قضیه گل بامبو و شانس.راستی من دیروز یک سی دی به دستم رسید از حرکات عجیب و غریب یک عده از صوفیان کرد.نمی دانم دیده اید یا نه؟همان که شمشیر را از تن خود می گذرانند،شیشه می خورند،تیغ می خورند و در مستی وصف ناشدنی ای از خودبیخود می شوند و می رقصند.راستی کسی حقیقت قصه این ها را می داند چیست؟من تکلیف خود را با خیلی چیزهای این شکلی نمی دانم.خیلی چیزها هست که نمی توانم باور کنم.خیلی دلم می خواهد از دنیای شما بشنوم.شما هم کلاس عزیز که در کلاس،کنارم می نشینی و همان جزوه ها را می خوانی و در همین جامعه زندگی می کنی و مثل من،دانشجوی انسان شناسی هستی!
بچه ها! اصلا بی خیال مقاله و خلاصه تحقیق و نقد و...خواهش می کنم بیایید با هم از حسمان بنویسیم.از تجربه مان به عنوان یک دانشجوی انسان شناسی و از تمام حرفهایی که سر هیچ کلاسی جرات گفتن از آنها را نداریم.بیایید از دغدغه های خودمان بنویسیم.چه کسی شروع می کند؟

دنبال یک نوع گل هستیم که مثل خودمان تحمل روزهای بدون آفتاب را در کنج یک آپارتمان کوچک داشته باشد.تقریبا چنین گلی در مغازه ها پیدا نمی شود.چه درست است حسی که در ترانه هایمان نیز هوارش می زنیم:"هنوز همون دهاتیم با همه شهری شدنم." یاد جمله دکتر فیاض می افتم که از حیوانات وحشی داخل قفس های باغ وحش صحبت می کرد و می گفت که ما هنوز هم ذائقه روستایی خود را حفظ کرده ایم و علی رغم تمام زرق وبرق های زندگی مدرن امروزی نمی توانیم منکر پیوستگی روحمان با طبیعت شویم.یک شیر را با این همه زحمت می گیریم و در قفس می گذاریم و بلیط می خریم و می آییم و می بینیم و کیف می کنیم! هنوز در لابه لای گل های مغازه در حال گردشیم که دختر گلفروش ناگهان هیجان زده می گوید:"بامبو،چرا بامبو نمی برید؟" و بعد مشغول نشان دادن انواع آن به ما می شود و از تجربه شخصی خودش از خرید و قلمه زدن این گیاه صحبت می کند.مادرم آن قدر از پیدا کردن یک گل قانع و قوی خوشحال شده که بدون فوت وقت اسکناس ها را می شمرد و یک شاخه بلند بامبو را با ولع خاصی در دست می گیرد.هنوز از در خارج نشده ایم که دختر فروشنده با خنده شیطنت آمیزی می گوید:"راستی،به این گل می گویند بامبوی شانس؛خوش شانسی می آورد!باور کنید!" با لبخندی از او خداحافظی می کنیم و مادرم با عشق بیشتری گل را برانداز می کند و می گوید:"بامبوی شانس!" و من با پوزخند سردی می گویم:"دختره خرافاتی...چه دنیایی داشت برای خودش." مادرم شروع می کند به تخیل کردن که اگر این بامبو برای او شانس بیاورد چه می کند و چه می کند و چه می کند.و من بی تفاوت به این همه شور او وارد کافی نت سرکوچه می شوم تا یک کارت اینترنت دیگر برای امشبم بگیرم.کارت را می خرم و چشمم دوباره به تبلیغات بالای آن می افتد:"شانس خود را بیازمایید: برچسب این قسمت را پاک کنید اگر عدد آن با عدد پشت کارت یکی بود از سایت شرکت جایزه خواهید گرفت." از مغازه خارج می شوم و همین طور که با مادرم به سمت خانه حرکت می کنیم با نوک ناخن،برچسب روی کارت را می تراشم...@@@،ناگهان چشمم به عدد پشت کار می افتد:@@@ و توضیحات زیرآن:"برنده 5 ساعت کارت اینترنت رایگان" با خوشحالی وصف ناشدنی ای هیجانزده فریاد می کشم:"برنده شدم مامان؛بامبوی شانس،کار خودش را کرد!" و مادرم می خندد و گل قانع و سایه ایش را نوازش می کند.
راستی چرا ما اصرار داریم همیشه "منطقی" استدلال کنیم و "عقلانی" زندگی؟چرا می بایست تخیل را از زندگیمان حذف کنیم؟چه اشکالی دارد وقتی که آسمان رعد و برق می زند چشم هایمان را ببندیم و خیال کنیم که ایزد باران و دیو خشکسالی دارند می جنگند؟و یا قبول کنیم که چاله زیر لب نوزادان،جای انگشت نوازش فرشته هاست و...
راستی می دانید در زمان های خیلی دور،جنگ طولانی بین ایران و لیدی با وقوع یک کسوف پایان می باید؟ طرفین می ترسند و آنرا به "خشم خدایان" تعبیر می کنند و از همانجا دست دوستی می دهند و جنگ تمام می شود!
چه قدر زندگی با تخیل،طعم می گیرد.نظر شما چیست؟
متنی که در ادامه می آید حاصل تلاش دوست خوبمان لیلاصادقی تبار،دانشجوی سال آخر انسان شناسی است که مدتی روی محله 13 ابان تهران کار کرده است.او در نوشته زیر،به طور اجمالی و با استناد به یافته های میدان تحقیق خود،تفاوت نگاه انسان شناسان و دست اندرکاران توسعه را بررسی کرده است.

شاید مهمترین مشخصه نگاه انسان شناسانه،دخالت عنصر فرهنگ در نگاه به مسائل است.ما در این رویکرد،همواره فرهنگ را مدنظر داریم و در تحلیل های خود،فرهنگ را مهمترین بعد مطالعاتی خود قرار می دهیم.در واقع انسان شناس،تفاوت های برآمده از فرهنگ را می بیند،به آنها ارج می نهد و بر مبنای آنها تحلیل خود را از مسائل ارائه می دهد.رویکرد انسان شناسانه غالبا با رویکرد توسعه ای همراه است،هرچند که برخی آنها را در مقابل هم می دانند اما در واقع مکمل یکدیگرند(علی رغم تضادهایی که گاه در همنشینی با هم دارند.)همواره جای این نوع نگاه در برنامه ریزی های توسعه خالی بوده است و به همین دلیل این نگرش نوپا و تازه نفس اما بسیار پرکاربرد،مورد نیاز و ضروری است؛مثلا در شهرها امروز تنها توجه به کالبد،فضا و عمران کفایت نمی کند.امروز تنها آمار و ارقام مربوط به تعداد مراکز فرهنگی،آموزشی،بهداشتی و... در سطح شهر مطرح نیست بلکه نکته مهم این است که آیا فلان مرکز آموزشی که در محله ای خاص واقع شده کارآیی لازم را دارد و با فرهنگ اهالی منطقه سازگاری دارد و آیا با نیازهای خاص اهالی انطباق دارد یا خیر؟در غیر این صورت مثلا فرهنگسراهایی که در محله ای تبدیل به یک خانه متروک می شود که هرازگاهی گذر کسی به آن می افتد،چه سودی برای مردم دارد؟شاید از نظر اهل توسعه،وجود 2 فرهنگسرا در یک محل نشان توسعه یافتگی باشد اما از نظر انسان شناس چنین فرهنگسرایی معنا ندارد.آیا هدف از توسعه این است؟پس می بینیم که حتی در تصمیم گیری برای ساخت یک مسجد،کتابخانه،پارک و... انسان شناسی جای بسیار دارد چه برسد به برنامه ریزی های اساسی شهری!به عنوان مثال من محله 13 آبان را معرفی می کنم که محل بسیار مناسبی است برای کار انسان شناسی و می توان آن را با دیدگاه صرفا توسعه ای یا همراه با دید انسان شناسی نگاه کرد.
محله 13 آبان،شهرکی است در شهر ری که در دهه 50 ساخته شده و امروز یکی از مناطق محروم استان تهران است.در اینجا می بینیم که با دو نگاه متفاوت،نتایج متفاوتی و به تبع آن،راهکارهای مختلفی خواهیم داشت:
*آنچه که متخصصان توسعه می بینند:
1-فقر
2-وضعیت نامناسب بهداشتی
3-سطح پایین سواد
4-وضعیت تنظیم خانواده
*راهکارهای متولیان توسعه:
1-ایجاد تعاونی ها و انواع اشتغالزایی
2-نهضت سوادآموزی
3-ایجاد مراکز بهداشتی
ایجاد مراکز آموزشی و تفریحی
این اقدامات،خوب است اما خلاهای بسیاری دارد کمااینکه در این محله،نزدیک به 12 سال است که پروژه شهر سالم اجرا می شود اما نتیجه آن چندان مطلوب نبوده و فقط به ساخت چندین مرکز از انواع مذکور،ساخته شده است.
*اما آنچه که انسان شناس می بیند:
در این محله،ساکنین را می توان بر اساس سابقه سکونت در محله و انگیزه سکونت به 4 دسته تقسیم کرد:
1-افغان ها:این افراد در امواج مختلف مهاجرت خود به علت اجاره بهای پایین در این محل و نیز مطرود بودنشان در کشور،در این محله ساکن شده اند.
2-کولی ها:جماعت مهاجر دیگری که جمعیت قابل توجهی در محل هستند و سبک زندگی آنها کولی وار است و فرهنگ بسیار خاصی دارند.
3-بومیان منطقه:اینان ساکنان اولیه محل هستند که در بدو تاسیس محله از حلبی آبادها و زاغه های حاشیه شهر به این منطقه انتقال یافته اند و در اصل،محله مذکور برای اسکان این افراد ساخته شده است.
4-سایرین:این دسته به علت ضعف مالی و از محله های دیگر به این محل آمده اند،زیرا تنها از پس اجاره بها در این محل بر می آمده اند؛آن هم به طور نسبی!
آنچه که در نتیجه این دسته بندی مدنظر است تضادها و اصطکاک هایی است که از همزیستی اجباری این 4 دسته پدید می آید زیرا این گروه ها با انگیزه های متفاوت و ضمنا فرهنگ های بسیار متفاوت در این محل زندگی می کنند و این همزیستی می تواند تنش ها و ناهنجاری های بسیاری در محل ایجاد کند که در جای خود بحث گسترده ای است و هر یک از این دسته ها براسی شناسایی کامل فرهنگی،یک مطالعه وسیع و عمیق انسان شناسی نیاز دارد و انسان شناس در پی این است که با اتکا بر نتایج مطالعات خود همزیستی مسالمت آمیز و سالم بین گروه ها ایجاد کند تا بتوان از این منطقه،محله ای متعادل و به هنجار ساخت.شباهت هایی بین کار انسان شناسان و اهل توسعه وجود دارد اما تفاوت ها بیشتر روشی است و قابل توجه!به عنوان مثال،شاید هر دو درصدد برآیند تا یک مرکز آموزشی – تفریحی در محل بسازند اما کار این دو بسیار متفاوت است،زیرا در توسعه این مهم است که مثلا در یک محله،چند مرکز این چنینی وجود دارد اما برای انسان شناس آنچه مهم است کارآیی این مرکز است و انطباق آن با نیازهای خاص فرهنگی گروه ها در محله.
ساید طرفداران توسعه بتوانند پروژه های این چنینی فراوانی را اجرا کنند اما این انسان شناسان هستند که می توانند کارآیی یک پروژه توسعه ای را تضمین کنند.این چنین است که این دو رویکرد،صد در صد لازم و ملزوم هم هستند.
سخنرانی دکتر فیاض در انجمن علمی انسان شناسی:
مردم نگاری یعنی روش تحقیق در فرهنگ،یعنی چیز عینی را به نشانه و معنا تبدیل کردن و زندگی ها را نشانه دار نمودن.ظاهرا زندگی بی رنگ است و ما باید رنگدارش کنیم که روش این کار هم مردم نگاری است که از طریق نشانه سازی و برجسته سازی صورت می گیرد؛خصوصا آنکه فرهنگ سیال است.فرهنگ اصلا یعنی شدن.فرهنگ ثابت،فرهنگ مرده است.پس چون فرهنگ،سیال است روش بررسی آن هم سیال است و مردم نگاری سیال ترین روش هاست.یعنی یک روش میان روشی است که برحسب موضوع می بایست در آن خلاقیت به خرج داد.برای همین است که می گوییم ما مردم نگاری که روش ساز نباشد نداریم.به عنوان مثال،انسان شناسی که می خواهد در حیطه پزشکی کار کند باید با تلفیق روش های رشته خودش و روش پزشکی،روش مناسبی بسازد.مردم شناسی قزوین با شیراز باید متفاوت باشد چرا که این دو با هم فرق دارند.مشاهده مشارکتی،یکی از تکنیک هایی است که در مردم نگاری بسیار به کار می آید و راه ورود به فرهنگ های دیگر را به ما می آموزد.حال فرق مردم نگاری با مردم شناسی در چیست؟نظریه،مردم نگاری را به مردم شناسی تبدیل می کند.از آنجایی که فرهنگ،لایه لایه است باید با چند نظریه به طور ترکیبی آنرا بررسی کرد.مردم شناسی هم عملی است که هم به گذشته نگاه دارد و هم به حال و هم به آینده؛برای همین گاه به آن روش تاریخ آینده گویند.یعنی ما با رفتن به تاریخ و حتی ماقبل تاریخ،به سمت آینده حرکت می کنیم.مردم نگاری با سیر در گذشته برای ما ادبیات تحقیق می سازد،در حال،کارشناسی کرده و برای آینده سیاست گذاری می نماید.این از رابطه مردم شناسی با زمان بود و اما رابطه آن با مکان در چیست؟برای درک فرهنگ ها جغرافیا علم مهمی است که ما از آن بسیار غافلیم.ما باید حوزه های فرهنگی جهان را بشناسیم و حتی بتوانیم در قالب نقشه ای آنها را مشخص نماییم.رابطه مردم شناسی با ارتباطات هم مهم است.چه طور تکنولوژی آمریکا وارد ایران می شود؟جهان دارد بیکران می شود و حتی با روی کار آمدن ماهواره ها مفهوم شب هم دارد از بین می رود.ما باید بتوانیم با استفاده از مردم شناسی در سیاستگذاری،به بهتر ساختن زندگی جهانی کمک کنیم.چه طور؟از طریق تعریف لذت های مادی و معنوی.ما حتی می توانیم مردم شناسی غذا انجام دهیم.اینکه مثلا مردم ما با fast food خوشند یا نه؟غذاهای سنتی را در دوران جدید چه کار کنیم؟اینکه می گویند ایرانی ها چه زمان قحطی،گرسنه بوده اند و چه زمان سیری یعنی چه؟غذاهای ما چه عناصری دارند؟ما باید برای غذا سیاستگذای کنیم و همین طور برای لذت جنسی.مردم ما الان لذت جنسی ندارند با وجود آنکه این،یکی از بزرگترین محرک های زندگی بشر است.ما باید برای لباس سیاستگذای کنیم که به آب و هوا و فرهنگ ما بخورد و همین طور برای مسکن.و اما منظور از سیاستگذای لذات معنوی چیست؟وارد شدن در حیطه دین،هنر و ارتباطات،تا اینکه بتوانیم به یک صلح و امنیت جهانی برسیم؛صلح برای همه.نه صلح بازدارنده که صلح بدون سلاح اتمی.فحشاء،تجارت انسان،زندگی بدون اضطراب.هر انسانی با فرهنگ خودش خوش است.حال ما باید ببینیم که چه طور می شود آدم ها را در فرهنگ هایشان به گونه ای پویا کرد که در تضاد با هم قرار نگیرند.همه اینها کار مردم شناسی است.مردم شناس در کار خود اصلا عجله ندارد،او به آرامی حرکت کرده و عمق یک مسئله را می خواهد درک کند.ما برای حل مشکل،آنرا کوچکش می کنیم،مثل ادوارد هال که روی چین کار می کند و بعد تعمیم می دهد به بقیه جاها.مشکل ما در ایران این است که هنوز در مردم نگاری مانده و به مردم شناسی نرسیده ایم.پس باید تلاش کنیم.
چیزی که من در اینجا می خواهم در مورد آن صحبت کنم سوالی است که پس از تامل در مطلب انسان شناسی مدیریت دکتر فیاض برایم ایجاد شد.ایشان در این مقاله،دو تیپ مدیریت را مطرح می کنند:مدیریت عرفانی و مدیریت فقهی؛و این دو را در مقابل هم قرار می دهند و برای آینده ایران نیز جایگزینی خارج از این دو متصور نمی شوند.سوال من این است که آیا در دنیا علاوه بر این دو،سیستم مدیریتی دیگری وجود ندارد و اگر آری،تا چه حد قابل پیاده کردن در ایران است ؟ دوم اینکه رابطه مدیریت فقهی، با دموکراسی چگونه است؟سوم آنکه چرا ما برای داشتن یک مدیریت عقلانی باید به فقه رجوع کنیم؟آیا در آن صورت با خارج شدن از چاله استبداد تک نفره شاهانه،به چاه استبداد گروهی مذهبی نخواهیم افتاد؟چون در هر حال،مذهب چیزی است که عده ای معتقدند در حد فهم عامه نیست و نیاز به متخصص دارد وفقهی کردن مدیریت،درحقیقت،مختص کردن آن به یک گروه از متخصصان جامعه است که منابع و مبنای کار آنها هم در دنیای امروز که "اندیشه ها" و "انگیزه ها" به سمت غیردینی شدن می روند زیر سوال است.
متن سخنرانی دکتر فیاض در انجمن علمی انسان شناسی:
در پردازش این مطلب، مثل همیشه از انسان شناسی تاریخی کمک می گیرم که جای آن در دانشکده ما خالی است و این از بیچارگی های ماست.عرفان،بزرگترین معناساز جامعه ایرانی بعد و قبل از اسلام و حتی تا امروز بوده است.سیستم عرفانی به عنوان یک سیستم شناختی،تاثیر عمیقی روی سیستم ساختاری و از جمله مدیریت ما می گذارد؛یعنی مدیریت به عنوان یک ساختار،تابع سیستم معرفتی ماست.در عرفان،ما با مثلث "خدا- انسان کامل- مردم" مواجهیم که این مثلث به شکل "خدا- شاه- مردم" و گاه "خدا- شاه- میهن" هم دیده می شده است.عدالت هم به عنوان یک خصوصیت خدا و به تبع آن،انسان کامل،بخشی از این سیستم بوده است.به همین دلیل عدالت همیشه یک موضوع اساسی در عرفان است که در رابطه انسان با خودش به شکل "گناه نکردن" و در رابطه انسان – انسان به شکل "ظلم نکردن" دیده می شده است.در اینجا لازم به یادآوری می دانم که شاه در ایران یک مفهوم سیاسی نبوده و اصلا از عرفان وارد سیاست شده است.مردم بعضی از شاهان را واقعا دوست داشته و حتی می پرستیده اند مثل شاه اسماعیل که اصلا به عنوان پدر مردم محسوب می شده است.ایرانیان،اعتماد شدیدی به شاه دارند که اگر آنرا روان شناسی کنیم می بینیم ریشه آن در آرامش بخش بودن استبداد است.در این سیستم همان طور که خدا واجد قدرت و صفات استثنایی است شاه هم هست.به همین دلیل ا وقتی که شاه هست مشکلی پیش نمی آید.شاه غالبا قدرت مطلق داشته و از این قدرت نیز به صلاح مردم استفاده می کرده است.اگر شاه واجد اسرار است پس نباید از او سوال کرد و از همین جاست که فرهنگ ابهام ایجاد می شود.نپرس،همیشه بگو درست است.همین مسائل است که جامعه را محافظه کار می کند.مردم همیشه کج دار و مریز می کنند،هیچ وقت حاضر نیستند تمام پل های پشت سر خود را خراب کنند.اینجاست که بازار تهمت و دروغ و غیبت در این مملکت داغ می شود و جامعه به شدت ریاکار می گردد.مدیریت ما نفی مطلق است:نکن،نپوش،نخور! و منظور از این نفی،همان قانون است چه در شکل عرفی آن چه در رسمی.در حالی که جوامع دیگر،اثبات نسبی دارند ما با نفی مطلق زندگی می کرده ایم.به همین دلیل است که در اینجا تا قطاری حرکت می کند همه سنگش می زنند و ما هرگز خلاقیت نداریم .در تاریخ ما گاه شمعی روشن می شود و سریع خاموش می گردد.هروقت هم حرکتی می شود سریع و هیجانی است و ما تداوم حرکت را نداریم.همین حرکات سریع،امنیت اجتماعی را از بین می برد و آدم ها نگران می شوند.این بعد محتوایی مدیریت عرفانی بود ولی از بعد تاریخی هم می شود این مسئله را بررسی کرد.بعد از اسلام و در ایران،ما شاهنشاه خود را به خلیفه تبدیل می کنیم و پس از آن به سلطان.تا اینکه در صفویه بعد از 1000 سال دوباره مفهوم شاه به ادبیات سیاسی ما بر می گردد.در مشروطه، عرفان و تجدد با هم قاطی می شوند چرا که می خواهند پادشاهی را مشروط کنند. بعد از مشروطه "شاه- عرفان- تجدد" مطرح می شود که تا انقلاب اسلامی ادامه می یابد وحتی ملی گراها هم آنرا نفی نمی کنند،مصدق هم هرگز شاه را نفی نکرد.تز نهضت آزادی هم ماندن شاه و سلطنت به جای حکومت بود،یعنی یک سلطنت تشریفاتی.امام هم که آمد،تز ولایت فقیه را داد تا جایگزینی برای شاه بیابد.اینجا بود که برای اولین بار،شاهنشاهی از ایران رفت.ولایت فقیه که آمد،مدیریت عرفانی را به مدیریت فقهی تبدیل کرد که این فقه، خودش تابع دانش بشری است.بحث آخر امام هم مصلحت سنجی بود که امری کاملا فنی است و حتی مقدم بر عقل و فقه است.مدیریت ولایت فقیهی اگر فقهی شود علمی می شود.پس مشکل کجاست؟اینکه عده ای می خواهند همان مدیریت عرفانی را حفظ کنند.ذوب در ولایت،همین قصه است.همین که می خواهند یک نفر را ببرند تا به پیامبر برسانند.در صورتی که در فقه شیعه،هر فقیهی امکان خطا دارد،برای همین فقهای دیگر باید برای نصیحت او وارد شوند.در فقه چون علوم بشری هست استبداد نمی تواند وجود داشته باشد و آنها که می خواهند عرفانیش کنند استبدادیش می کنند.حال،آینده چه طور خواهد شد؟دو راه پیش روی ماست:
1- یا سیستم شاهی با شکلی سکولار برمی گردد.
2- یا ولایت فقیه به جلو می رود.
اگر مدیریت ولایت فقیهی بتواند تابع دانش بشری شود باقی می ماند و اگرنه همان سیستم شاهنشاهی برمی گردد،همان طور که بعد از 1000 سال در زمان صفویه برگشت.مدیریت ما در ایران هنوز عرفانی است و برای همین ما مشکل داریم.همه چیز را می خواهیم با آوردن پلیس و 5 برابر کردن جریمه ها حل کنیم.الان و در اینجا همه غیرمستقیم حرف می زنند.در اینجا یا باید فحش دهی یا سکوت کنی.دانشگاه های ما هم امروز هیجانی است.همه این ها به همان شکل مدیریت عرفانی برمی گردد.
چه وقتي جوك مي گوئيم؟ 
1 – وقتي با موردي مواجه مي شويم كه شرايط و نبود آزادي بيان مانع از ابراز آن به طور صريح مي شود.
2 – جوك وسيله اي است براي مطرح كردن چيزي كه افراد در برخورد با ان ، آن را نقد مي كنند، مورد توجه قرار مي دهند يا آن را دوست ندارند.
3 – وقتي در موضوعي با فرد يا گروهي احساس همدردي و هم حسي داشته باشيم.
4 – وقتي نمي توانيم چيزي را مستقيم بيان كنيم ( چه باتوجه به زمان و مكان و چه با توجه به افرادي كه با آن ها روبه رئئيم يا ميزان احساس راحتي با آن ها و ...) از طنز استفاده مي كنيم.
5 – وقتي با فرد يا گروهآشنايي يا احساس راحتي، نزديكي و صميميت داريم، يا مي خواهيم اين حس را به وجود بياوريم ( كه معمولا در اين گونه مواقع از جوك ها يا اتفتظ يكساني استفاده نمي كنيم.).
6 – وقتي كه قصد داريم جو حاكم بر محيط را تغيير دهيم.
7 – در محيطي مناسب قرار داريم و براي هماهنگي با محيط و آدم هاي اطراف جوك مي گوئيم.( مثل وقتي كه در يك جمع دوستانه هستيم. )
8 – وقتي در حين صحبت يا مشاهده كردن ياد چيزي مرتبط بيافتيم ( آنچه مي بينيم يا مي شنويم ما را ياد موضوع خاصي مي اندازد يا جوك خاصي را برايمان تداعي مي كند ) جوك مي گوئيم.
9 – وقتي با عاملي رو به رو مي شويم كه در فرهنگ دروني و قوميتي ما قرار ندارد، در برخورد با اين مسئله گاه به جاي درك منطقي از موضوع آن را عجيب دانسته و جوك مي سازيم.
جوك ها چه كاربرد هايي دارند؟
براي تلطيف محيط ( خنديدن و شاد شدن )
1- براي نشان دادن شرايط حاكمه و نظام سلطه ( بعد اقتصادي، ..)
۲- براي نشان دادن يا به سخره گرفتن فرهنگ حاكم بر قشري از جامعه كه با فرهنگ گروه جوك ساز متفاوت است.
3- بزرگنمايي در آنچه كه مشاهده شده يا شنيده شده.
4- فرافكني يا نسبت دادن ويژگي هاي ناپسند گروه خودي يا فرد يا افرادي كه مورد قبول جمع نيستند به قشر يا قوميتي خاص..
5- تعميم دادن آنچه در چند نفر يا يك گروه مشاهده شده به گروه بزرگتر قومي ـ زبان.
6- نشان دادن اين موضوع كه در شرايطي قرار داريم كه از بودن در آن احساس رضايت نمي كنيم.
7- نشان دادن ويژگي هاي منفي در شخصيت فرد يا گروهي خاص.يا تخريب كردن شخصيت فردي كه مقامي يا منسبي دارد.
8- هنجار شكني به اين معنا كه گاه خود قوميت سعي مي كند هنجارهاي پذيرفته شده ي خودي را كنار بگذارد يا خود را چيزي نشان بدهد كه نيست يا قصد دارد كه اين تظاهر را هر چه بيشتر و روشنتر نشان دهد كه در نتيجه اين تلاش (اغلب نافرجام)بهساختن جوك براي اين قوميت منجر مي شود.
چرا براي بعضي از قوميت ها جوك مي سازيم؟
1 – برخورد بيشتر با بعضي قوميت ها در مقايسه با قوميت هاي ديگر درونگرا و برونگرا بودن اقوام (بنا به دلايل جغرافيايي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي، محيطي، تاريخي و ...)باعث به وجود آمدن پيوند هاي شديد درون قوميتي يا تمايل به مواجه شدن با ديگري مي شود كه در حالت اول از آنجا كه قوم تمايل به ابراز علائق و عادت هاي خود ندارد و در حالت دوم از آنجا كه قوم در برخورد مداوم با فرهنگ قوميت غير خودي است (تفاوت فرهنگي) مي تواند براي ديگري جالب بوده و خود عاملي باشد براي ساختن جوك هاي قوميتي.
2 – تفاوت مابين آداب و رسوم پذيرفته شده هر قوميت با آداب و رسوم قوم جوك ساز ، و تحليل ارزشي از اين تفاوت ها و تعميم دادن آن بدون درك درست و شناخت كامل آداب و رسوم.
3 – شايد در مواردي نيز خود فرهنگ يا رفتار غالب در يك قوميت يا گروه موجب ساختن جوك شود.
4- مقابله به مثل – وقتي قوميتي بيروني پيوسته براي قوميتي جوك بكويد، قوميت دوم نيز براي مقابله به مثل كردن سعي در يافتن ويژگي هاي شفاف اين قوميت كرده و جوك مي سازد.
5 – پيشينه ي تاريخي يك قوميت و موقعيت اجتماعي فعلي ( موقعيت ها و موفقيت هاي افراد يك قوميت )و حتي حسادت به اين موقعيت ها يا تلاش براي تخريب آنها مي تواند دليل ساختن جوك هاي قوميتي باشد.
6 – سوء برداشت از يك رفتار پذيرفته شده و ساخته شدن جوك به دليل همين برداشت معنايي متفاوت.
