ادامه ترجمه(به قول دوستان:ترجمه آزاد) فصل اول کتاب "فراسوی فرهنگ" نوشته " ادوارد هال"

"ما در غرب از خودمان و از طبیعت بیگانه شده ایم.ما تحت تعدادی تصور واهی کار می کنیم یکی از آنها هم این است که طول عمر،شعور را می سازد.به عبارت دیگر ما عاقل هستیم.ما علی رغم مدارک گستره ای بر نقض آن،همچنان بر این دیدگاه پافشاری می کنیم.ما به طور تجزیه شده زندگی می کنیم،زندگی های قسمت قسمت شده ای که هرکدام با احتیاط از دیگران متمایز شده است." هال که در بخش قبلی کتاب،تاکید بیش از اندازه ما را بر "منطق"و بی توجهی مان به عالم رویاها را مورد انتقاد قرار داده بود دوباره می گوید:" ما بیشتر یادگرفته ایم که تک خطی فکر کنیم تا به طور جامع.اینکه ما اینگونه رفتار می کنیم به آن دلیل نیست که هوشمند یا باصلاحیت نیستیم بلکه به خاطر ساختار عمیقا فرهنگی زندگی است. راه های بسیاری وجود دارند که به طور هوشمندانه طرح ریزی نمی شوند.این روندهای نامرئی،شبیه بخارهای نامرئی جت در آسمان که مسیر هجوم را مشخص می کنند به زندگی ما شکل می دهند.با این وجود تاثیرات آنها تنها مقدمه ای برای شناخت است.خط تعیین شده قدم به قدم،راه تفکر ما را قسمت می کند و به وسیله مدارس و رسانه های جمعی تشویق می شود. راهنماهای ما این امکان را دارند که اتفاقات را به گونه ای جامع فرض کنند یا اولویت هایی را بر طبق نظام مطلوب متداول ارزش گذاری نمایند."
ادامه مطلب
با تشکر از حامد جلیلوند![]()
اقتصاد بازاری غرب بی شک پایه بسیاری از تغییرات فرهنگی دوران معاصر بوده و این جریان در پی گسترش بازارهای مصرف خود نه تنها محصول که فرهنگ خود را نیز صادر کرده است. در تقابل فرهنگ های محلی و آن فرهنگ وارداتی اولین عکس العمل اعضای فرنگ محلی جبهه گرفتن در برابر الگوهای فرهنگ وارداتی بوده. دلایل این رفتار را می توان یکی بیگانگی و غربت الگوهای فرهنگ وارداتی دانست و دیگری که مهمتر است پشتوانه های اعتقادی و سنت هایی است که اعضای فرهنگ محلی داشته اند. در گذر زمان و با همنشینی و تداخل الگوهای محلی و وارداتی، از یک سو آن بیگانگی و غربت الگوهای فرهنگ وارداتی از بین می رود و از دیگر سو پشتوانه های اعتقادی و سنت های پیشین در تقابل با الگوهای فرهنگ وارداتی تضعیف می شوند و این موضوع خود باعث می شود آگاهی و شناختی که اعضای فرهنگ محلی نسبت به فرهنگ خود داشته اند کم رنگ شود در نتیجه امکان دفاع از الگوها و ارزشهای محلی در برابر داشته های فرهنگ وارداتی از اعضای فرهنگ محلی گرفته می شود و به این ترتیب بستر اجتماعی برای پذیرش الگوها و ارزش های فرهنگ وارداتی فراهم می آید. چنین فرهنگی، فرهنگ بی سلاح است در برابر فرهنگ باسلاح که با آگاهی و شناخت از داشته های محلی امکان دفاع از آن ها را فراهم می آورد.
ادامه مطلب
این قصه نامه فاطمه و جواب دوستان همچنان ادامه دارد.پس بخوانید باقی پاسخ ها را...
با نام او آغاز میکنم که اینروزها بارها از او خواستیم حرکتهایمان را تداوم بخشد.دوستان خوبم سلام و سلام ویژه به فاطمه عزیزم!که نوشتن و سر دردودل را باز کرد و درست قلمش را بر روی موضوع حساسی گذاشت که زمان درازیست بسیاری از ما دانشجویان دانشکده در اندیشه اش هستیم اما هربار خواستیم اراده ای کنیم تا کاری انجام شود به مانعی بزرگتر خوردیم و پرتاب شدیم.نمونه بارزش خود من که توی این چند ماه به درودیوار زدم تا شاید ذره ای و ارزنی از مسائل و مشکلات موجود را حل کنم. اما خوب ....مثل همیشه یک دست صدا نداشت مثل همیشه قطره ای شدم توی این دریا و خوب......گم شدنم بعید نبود! البته تمام دوستانم از همان ابتدا مرا از این بازی نهی کردند اما خوب چه کنم که من باز حماقت میکنم.
ادامه مطلب

سلام
1- حامد گفته بود :"گمان می کنم اگر این نظریه رو قبول کنیم باید بپذیریم که از نظر زمانی شکل گیری نقش های زنانه مقدم بر شکل گیری نقش های مردانه است." به نظر من این مطلب اصلا نمی خواهد این را بگوید.فقط حرفش این است که مردها و زنها همزمان که دارند اجتماعی می شوند این دو نقش را این طور متفاوت تجربه می کنند.بعد هم اینکه من تا به حال نشنیده ام "در ابتدای شکل گیری جوامع انسانی نقش های جنسیتی و تفکیک جنسی وجود نداشته است." از قضا همین چند شب پیش هم داشتم فصول مربوط به جنسیت و خویشاوندی را در گیدنز و انسان شناسی فرهنگی می خواندم.لطفا اگر می شود بیشتر توضیح دهند که اطلاعات من هم کامل شود.
2- سید و لوکال هم باکل منکر این تقسیم یندی شده و هلیا نسبیت آنرا گوشزد کرده بود.در این مورد باید بگویم من طبق تجربه شخصیم به این مسئله ایمان دارم و اصلا به نوعی شرطی شده ام که وقتی با پسرها وارد کار گروهی می شوم باید آستانه تحملم را به خاطر سکوت ها و تکروی ها و حتی لابی هایشان آماده کنم.کتاب وانهاده را که نسرین عزیز در اختیارم قرار داد بخوانید،به خوبی این قضیه را توضیح داده است که یک مرد بعد از یک عمر زندگی مشترک،حرفهایی را به زنش می زند که طی این همه سال ها نگفته است...من نمی دانم اصولا این جنس بین خودش و در رابطه با خودش چه طور است؟ولی من که براساس تجربیات بسیار خودم به این نتیجه کاملا رسیده ام.فکر می کنم این قضیه در کتب روان شناسی هم آمده ولی الان برای دادن مرجع،حضور ذهن ندارم.اگر کسی در این رابطه مطلبی دارد به کمک بیاید.
3- لوکال گفته بود:" قبول ندارم رازوارگی و خزیدن در تنهایی،مختص ما مردان نیست." من هم چنین ادعایی نکردم .اتفاقا درست است که زنان در ظاهر بسیاری از مسائل و عواطف و موارد این چنینی را بدون پروا به زبان می آورند ولی به مراتب رازآلودگی و پیچیدگی های رفتاری خاص خود را دارند که من از این جهت،بعضی وقت ها واقعا خدا را شکر می کنم که پسر آفریده نشده ام!حرف من این است که اصولا مردها کمتر مایلند از خودشان حرف بزنند و من بحثم سر دلایل فرهنگی این رفتار بود نه اینکه مردها واقعا موجودات اسرارآمیزی هستند.این مسئله ای است که خودم خیلی مایل به ادامه بحث پیرامون آن هستم؛حتی یک بار سرکلاس و با استفاده از یافته های میدانی ام بحثی در مورد قدرت زنان به ظاهر تحت سلطه "کرد" کردم که حتی دوست خوبم شاهو رستگاری (از بچه های کرد دانشکده) برخلاف ادعای اولیه خود؛آنرا تایید کرد.
4- رضا هم سرعت به روز رسانی وبلاگ را "شتابزدگی" نامیده بود و می گفت این طوری فرصت فکر کردن از ادم گرفته می شود و بحث ها بی نتیجه می ماند.در پاسخ به او و سایر دوستانی که قبلا چنین اعتراض مشابهی کرده بودند می گویم که این وبلاگ خدا را شکر،یک ماهی است که دارد آن شکل گروهی خود را می گیرد و دوستان واقعا فعال شده اند.حال اصلا دلم نمی خواهد هیچ مانعی سد راه این پویش شود.من تعداد مطالب صفحه اول را به همین جهت بالا برده ام در بخش توضیح وبلاگ هم این مسئله را به مخاطبان یادآور شده ام که بهتر است به بخش آرشیو هم سر بزنند.در عین حال من فکر نمی کنم این سرعت،خللی در استمرار بحث ایجاد کند.در هر حال این یک واقعیت است که دوستان، همه علایق مشترکی ندارند که ما بخواهیم با اجماع بر سر آن،فقط روی یک موضوع خاص زوم کنیم.پرونده تمام مطالب مطرح شده در وبلاگ برای همه کسانی که دغدغه و علاقه اش را دارند همیشه باز است.از همین جا هم اعلام می کنم که انسان شناسان آمادگی چاپ مطالب پیگیرانه دوستان را همیشه دارد.
ممنون از همه شما عزیزان و همراهان؛
ببخشید که طولانی شد. ![]()
* در کل من دارم به اين نتيجه مي رسم که مقصر اصلي خيلي از طلاق ها خود مردها هستند. با اين پيله تنهايي شون...
بله مردا اصلا مقصرن، تو همه چي !بمب اتم هم مردا ساختن ...هيروشيما رو مردا نابود کردن.الانم دارن فلسطين رو بيچاره ميکنن...
*به نظر تو اينکه آدم از خواب بدي که ديشب ديده بگه؟يا از نگراني ها...خوشحالي ها وحتي اتفاقات عادي روزمره...نشانگرضعف آدمه؟
نه،ولي من فکر ميکنم اونجوري زندگي آدم رو ميشه.من که راحت نيستم
ادامه مطلب

این مطلب کوتاه را امشب حامد جلیلوند برای ویلاگ فرستاده است.بخوانید تا بعد بگویم قضیه آن چیست؟
دلم برای یک پست جدید لک می زنه. چند شبی که یک پست جدید نخوندم. یک چیزای تو کلم می چرخه. همش حرفامون یادم میاد و حس می کنم پشت تمامشون یک جور عدم اطمینان هست به اینکه کارهامون نتیجه ای نخواهد داشت.
همین، همین از بهترین موضوعاتی که می تونیم دربارش حرف بزنیم. می تونیم این موضوع رو سئوالش کنیم. بعد تحلیل و بعد هم به راه حل هایی برسیم. برای کاری هم که قصد انجامش رو داریم بدرد می خوره.
می خوام یک جوری این موضوع رو به سوال بدل کنم؛ مثلا
چرا کارهای که انجام می دیم یا شروع می کنیم به نتیجه ای که انتظار داریم نمی رسن؟
یا ...
باید بیشتر فکر کنم، هنوز نپخته
اول باید هر چی که می شه سوال طرح کرد اگه سوال داشته باشیم می شه انتظار داشت پاسخی هم براش پیدا کنیم.
ادامه مطلب
![]()

جنبش اجتماعی راهی است برای اجرای تغييری در نظام اجتماعی است يا برعکس برای حفظ وضعيت موجود.. جنبش اجتماعی به عنوان نوعی کنش جمعی مستلزم وجود نوعی آگاهی مشترک ، احساس يگانگی و تعلق به يک گروه يا مقوله اجتماعی متمايز از ديگران وبه عبارت ديگر احراز يک هويت به عنوان «ما» است . هويت کيستی فرد وجايگاه او را در جامعه تعيين می کند.
تاريخ منطقه خاورميانه، پر از نمونه هاي برجسته اي است از جنبشهايي که در رويارويي با استعمار يا در مواجهه با رژيمهاي سرکوبگر سر برآورده اند. لبنان يکي از کشورهاي اين منطقه است که در طول تاريخ معاصر خود، شاهد شورشها(شورش سال 1958م. ، شورش کشاورزان تنباکو سال 1973م. ، جنگ داخلي لبنان 1975-1990م. ....)، جنبشها و فعاليت احزاب متعدد بوده است که اين موارد انعکاسي از ورود تفکرات وفرهنگ غربي(احزاب محض مسيحي مانند فالانژا، يا احزابي که وجهه ناسيوناليستي غربي گرفتند و بر پان عربيسم يا سوري تأكيد کردند مانند حزب بعث، قومي سوري و...) يا شرقي(کمونيستي، سوسياليستي و...) به کشورهاي عربي وبويژه لبنان تلقي مي شود.
ادامه مطلب
آنچه در ادامه می آید ترجمه بخش هایی از کتاب "فراسوی فرهنگ" نوشته "ادوارد هال" است که طبق وعده برای وبلاگ آماده کرده ام.این مطلب ،نمونه خوبی از دیدن مسائل روزانه زندگی با عینکی انسان شناسانه است.(میان تیترها توسط من و برای جلوگیری از طولانی و خسته کننده شدن مطلب استخراج شده اند.)
دنیای منطق و عالم رویاها
دو تجربه دور از هم ولی عمیقا مرتبط با یکدیگر(روان کاوی و کار به عنوان یک انسان شناس) اجازه داده است به من که معتقد باشم انسان غربی در مجاهدت خود برای نظم،بی نظمی را خلق کرده است؛به وسیله تکذیب آن بخشی از خودش که بخش های قطعه قطعه شده را کامل می کند.این مشاهدات روان آدمی مرا متقاعد کرده اند که عمل طبیعی فکر کردن تا حد بسیاری به وسیله فرهنگ تعریف می شود.انسان غربی فقط از یک بخش کوچک از قابلیت ذهنی خود استفاده می کند در صورتی که راه های متفاوت مشروع بسیاری برای فکر کردن وجود دارد.ما در غرب،ارزش گذاری می کنیم یکی از این راه های بالا را – یکی که ما آنرا "منطق" می نامیم،یک نظام خطی که از زمان سقراط با ما بوده است.انسان غربی،نظام منطق را مترادف با حقیقت می بیند.این برای او تنها جاده به حقیقت است.با وجود این فروید،پیچیدگی های روان آدمی را به ما یاد داد،چیزی که کمک می کند به خوانندگانش تا نگاه کنند به رویاها به عنوان یک فرآیند ذهنی قانونی،صرف نظر از اندیشه آشکار تک خطی.اما این ایده ها از آغاز با مقاومت سختی روبه رو شدند،خصوصا توسط دانشمندان و مهندسینی که هنوز طرفدار یک مدل نیوتونی بودند.وقتی فکر کردن فرویدی،جدی گرفته شد پایه های تفکر مرسوم را متزلزل کرد.پیروان فروید،خصوصا فروم و یونگ بر اثر کلیشه های مردمی و نفوذ سرسام آور دانش های مادی منصرف نشدند و به نظری های خود افزودند.آنها روی شکاف بین جهان تک خطی منطق و عالم یکپارچه رویاها پل زدند.
ادامه مطلب
ین متن رو برای مجله دنیای تمبر نوشتم که در شماره 5 بهمن اسفند 84 چاپ شد حقیقتش اولین نوشته ای بود که با ترس و لرز و البته به لطف یکی از دوستان به این نیت می نوشتم خوشحالم می کنید اگه بجز بحث اصلی درباره شیوه نگارش یا هر موضوع دیگه ای که احساس می کنید مشکل داره برای من توضیح بدهید. متشکر
حامد جلیلوند

میگویند گناه نخستین انسان برهنگیاش را بر او آشکار کرد. شاید دلیل وجودی لباس همین باشد، البته یکی از دلایلی که می توان به آن اندیشید؛ اما جدا از اینکه چرا و چگونه انسان لباس پوشید هر لباس دریچهای است بر یک فرهنگ. به زبانی لباس شناسنامهای است فرهنگی که بر تن تک تک افراد آن فرهنگ پوشیده میشود تا همگان او را بشناسند. لباس حتی اگر بر تن کسی هم نباشد خود به شیوایی با ما سخن میگوید.رنگهایش می تواند ما را تا اعماق باورها و حتی قلب اسطورههای فرهنگش راهنما باشد. تزیینهایش، طرحهایش، فنون تولیدش، گوناگونیاش و هر زاویهای از آن میتواند اشارهای باشد برگوشهای از فرهنگ و نمودهای آن مثل باورها، آداب و رسوم، اسطورهها، نهادها، طبقات اجتمایی، میزان پیشرفتهای فنی و حتی روابط بین فرهنگی آن فرهنگ.
از هر منظری میتوان به لباس نگاه کرد. از نگاه یک روانشناس، جامعهشناس، انسانشناس، هنرشناس و دیگران. لباس برای تمامی ما داستانها دارد و نقل ها. لباس نقال شیرین سخنی است که گفتنیهای بسیاری از ما برای ما دارد. میتوان کنار جویی نشست و با معرفت آن جوی چشمها را شست و دوباره نگاه کرد.
امروز اگرچه در شهرهای بزرگ که مهم نیست کجای این گهوارهاند همه چیز به سوی هم شکلی پیش میرود یا دست کم اینگونه به نظر میرسد اما در هر جای دیگر آن می توان کسانی را دید که لباسهای بومی خویش را بر تن دارند یا از ایشان نشانهای در لباسهایشان دیده میشود. آیا فرهنگها میلی به همشکلی دارند؟ هر فرهنگی زیباییشناسی، ارزشها و مفاهیم خود را دارد و متمایز از دیگری است. به زبانی هر فرهنگ زندهای تولیداتی متمایز از دیگری خواهد داشت هر چند که با دیگر فرهنگها در ارتباط باشد و مفاهیم و داشتههایش را مبادله کند.
در شهرهای بزرگ هیاهوی زندگی ساکنانش را مسخ خود کرده آنچنان که دیگر برای زندگی و نیازهای خود تولید نمیکنیم آن هم نه فقط کالا که حتی اندیشه را هم. مصرف کنندگان همه چیز، لباس، مسکن، خوراک، رفتار و حتی اندیشه دیگرانیم. اما آیاکارآمد است؟ آنچه میپذیریم و جایگزین آن داشتههایی می کنیم که برای زندگی امروز مناسب نیستند تا چه حد با ما هماهنگ است؟ تا چه حد جواب های از پیش تعیین شده دیگران میتواند پاسخگوی سئوالهای ما باشد؟ فرهنگها از هم متمایزاند و تمایل دارند متمایز نیز بمانند آنها با هم سرجنگ ندارند. "جامعه انسانی گلستانی است که تنوع گلهایش بر زیبایی آن میافزاید و فرهنگها گلهای این گلستانند." هر فرهنگی زیبایی و زیباییشناسی خود را دارد و همین که افرادش تولید کنند متمایز خواهد بود البته تولید، نه تقلید.
لباسهای زنان و مردان ترک، لر، گیلک، بلوچ، عرب و همه اقوام و گروهها میتوانند منابع الهام ما و نقش و نگارها و نوشتهها ازنمادهای فرهنگ ما باشند. دنیای امروز کارکردهای دیگری هم برای لباس ایجاد کرده است. لباس پایگاهی است برای تبلیغ اندیشهها و ابزاری برای گسترش عقاید و ما نشستهایم تا دیگران برای ما تولید کنند اما نباید فراموش کرد که آنچه ما خود می سازیم برای زندگیمان کارآمدتر و با آن هماهنگ تر است.
![]()
شاید دوستانی که غیر انسان شناسی هستند تعجب بکنند اگر بگویم که در درس نماد و نشانه شناسی دکتر نرسیسیانس، ما فقط چند جلسه به طور خاص در مورد لباس حرف زدیم؛آن هم فقط نوع خاصی از آن که به "تی شرت"معروف است.ساعت ها کلاس درسی فقط با موضوعیت تی شرت!در اینجا قصد دارم با استفاده از یافته های کلاسیم در این باره،به نقد نمایشگاه ریحانه بپردازم.بدون شک،مقایسه بی ربطی هم نخواهد بود.نمایشگاه قصد داشت با تلفیق داشته های فرهنگی مان و درنظر گرفتن مجموعه شرایط موجود،تیپ های خاصی از لباس را به عنوان لباس ملی طراحی و منتشر کند.آرمانی که تاکنون نتوانسته به آن برسد و نیل به آن در آینده هم دست کم همین قدر بعید به نظر می رسد.و اما تی شرت....لباس سفید و ساده و ارزان قیمت کارگران معدن در آن سوی دنیا که ظرف مدت کوتاهی و با یاری رسانه ها نه تنها در خاستگاه خود تغییر معنی می دهد بلکه تمام مرزهای جغرافیایی و فرهنگی را درنوردیده و تا عمق فرهنگ شرقی ما نیز نفوذ می کند؛به طوری که امروز توانسته جایگاه ویژه ای در نظام پوشاک گروه های سنی و جنسی و اجتماعی ما پیدا کند.چرا؟مسئولین ما کجای راه را اشتباه می روند؟
ادامه مطلب
۱- با نهیب هلیا به جامعه وبلاگ نویسان علوم اجتماعی موافقم که نوشته بود:"طرف سخنم، بیشتر با دوستان عزیز وبلاگ نویسم است که خوب مینوسند اما در نیمه راه،مسئله موردنظر را(که در اینجا صرفا حجاب و پوشش نیست)، بدون رسیدن به نتیجه رها میکنند؟سوالم از خود و از همه دوستان اینست: مگر ما، آیندگان علوم اجتماعی کشورمان نیستیم، پس چرا همچون برنامه ریزان و دولتمردان اجرائی امروز، رفتار میکنیم؟"
۲- تحت تاثیر پست اخیر حامد جلیلوند و نیز نوشته های فاطمه در انسان شناس این مطلب را می گذارم و در پست بعدی سعی می کنم یک مطلب تحلیلی بنویسم.
۳- این هم یک شوخی انسان شناسی؛بخوانید و بخندید،البته ماجرا کاملا واقعی است...

منتظر تاکسی بودیم که جلوی پایمان نگه داشت.مستقیم می رفت و فقط می توانست ما را تا بخشی از مسیری که می خواستیم برساند.راستش عادت ندارم با راننده های تاکسی حرف بزنم ولی به محض سوار شدن، با آب و تاب و ناراحتی گفت که "وای اگر بدانید چقدر حالم بد است.بعضی چیزها را واقعا نمی توانم هضم کنم!
" آنچنان که من خیلی مشتاق و بی مقدمه پرسیدم:"مگر چه شده؟"
ادامه مطلب
با تشکر از حامد جلیلوند![]()
چند روز پیش بعد از مطالعه نوشته های دوستان به سرم زد که عینک انسان شناسیم رو بردارم و پرسه ای تو کوچه خیابونهای شهر بزنم.
البته میدونید که جامعه با پوشش مردان مشکلی نداره پس طبیعتن موضوع مشاهده من نبودند. چند ساعتی غرق در مشاهده غیرمشارکتی بودم ولی چیز زیادی دستگیرم نشد. بالاخره دل به دریا زدم و با یکی از مطلعین در این باره صحبت کردم. یاد اولین کلاسای انسان شناسی افتادم که فرهنگ رو با چند تا کلمه متضاد تعریف می کردن مثل ثابت و متغییر. مطلع من که اتفاقا آدم آگاهی هم بود می گفت قدیم وقتی می خواستن کاری انجام بدن می گفتن آستینها رو بالا بزنیم. قدیم ترش هم می گفتن پاشنه ها رو ور بکشیم. حالا اگه یک نگاهک دیالکتیکی بش بندازی می فهمی که پاچه بالازدن امروز همون معنی رو می ده!
حیرت کرده بودم.
حسابی روشنم کرد.
تازه فهمیدم قضیه این پاچه بالازدن ها چیه.
خیلی خوشم اومد. پس فقط ما نیستیم که قصد داریم یک کارایی بکنیم، همه مشغولن!
اما می دونم که وجدان انسان شناسانه شما هم اجازه نمی ده از این تجربه میدانی و تجربه های قبلی نتیجه کابردی نگیریم. اگه نتیجه موازی کاریهایی که تو ساختار اداری هست کنار این حرکت ببینیم دیگه هیچ دلیل قابل دفاعی نمی مونه که ما انسان شناسا به موازی کاری و مطالعه برروی موضوع مزبور بپردازیم. پس بهتر این بخش از فرهنگ رو به دستان، ببخشید پاهای توانمند اهلش واگذار کنیم.
سلام
1- در پاسخ به دوستمان "لوکال" باید بگویم که مطالب این وبلاگ را من می نویسم مگر آنکه خلاف آن ثابت شود!
(من یعنی زهرا غزنویان)
2- در مورد سوال آقای جلیلوند باید بگویم فصل اول هم ترجمه اش تقریبا تمام است و انشاءالله تا پایان همین هفته در وبلاگ گذاشته می شود.![]()
3- اما در پاسخ به فاطمه خوبم باید بگویم من مطالب را تحلیل نکرده ام فقط به شکل گزارشی تنظیم کرده ام؛دلیل آنرا هم اگر بخواهم صادقانه بگویم این است که در ترجمه جمله هایی در وسط یک متن مشکل داشتم .پیام را می فهمیدم اما نمی توانستم آنرا به خوبی و روانی یک مترجم ترجمه کنم.این شد که این سبک را انتخاب کردم.در هر حال ببخشید و آنرا به پای زبان دست و پاشکسته من بگذارید.واقعا بیشتر از این از دستم برنمی آید.![]()

از این پس،تکه های کتاب "فراسوی فرهنگ" نوشته "ادوارد هال" را که از چندی پیش، به صورت پراکنده و یا این زبان دست و پاشکسته ام ترجمه اش را شروع کرده ام در اینجا می آورم.در حوزه انسان شناسی ارتباطات و نیز کلا مطالعات میان فرهنگی بسیار می تواند کمک کننده باشد.شما هم اگر تکه های کوتاه انسان شناسی پیدا کردید ضمن ترجمه،برای وبلاگ بفرستید تا هم به مرور و به این بهانه،زبانمان قوی تر شود و هم از منابع بیشتری بتوانیم استفاده کنیم.امروز بخشی از مقدمه متاب را برایتان می نویسیم.
دو بحران دنیای امروز
هال،از انسان شناسان بزرگ دنیا در ابتدای کتاب خود به دو بحران زندگی بشر امروزی اشاره کرده و می گوید:"در جهان امروز،دو بحران وجود دارد که اولین آن،بحران "جمعیت- محیط زیست" است و بحران دوم که به همان اندازه کشنده است "رابطه انسان با توسعه خود".او ،تکنولوژی را به چالش کشیده و ادامه می دهد:"علی رغم تمام اعتمادی که ما به راه حل های تکنولوژِیک داریم،هیچ راه حل تکنولوژیکی برای بیشتر مشکلات انسانی وجود ندارد.حتی اگر راه حل های تکنولوژیکی بتوانند برای رفع مشکلات محیطی به کار گرفته شوند،باز هم بر محدودیت های عقلانی بشر تاثیری ندارند." وی همچنین دو بحران موجود را تا حد زیادی با سیاست مرتبط دانسته و ضمن آروزی انسانی تر شدن رویکردهای سیاسی می گوید:"همین سیاست هم توسط فرهنگ کنترل می شود.به طور مثال،فرهنگ هنوز یک نقش برجسته را در ارتباطات بین دولت ها بازی می کند.فرهنگ همیشه یک مسئله بوده است اما بیشتر از رابطه غرب و روسیه،در بین خود دول اروپایی که همگی هویت،زبان،نظام ارتباطات غیرکلامی،فرهنگ مادی،تاریخ و روش های انجام کارهای خودشان را دارند." هال بر منحصر به فرد بودن هر فرهنگ تاکید کرده و می گوید:"هر غربی ای که خارج از کشورهای شرق و جنوب شرق آسیا پروش یافته باشد و ادعا کند که واقعا آنها را می فهمد و قادر به برقراری ارتباط با آنهاست خودش را فریب می دهد." این انسان شناس در مورد آینده بشر بیان می دارد:"با همه این بحران ها آینده تا حد زیادی به توانایی انسان در فائق آمدن بر محدودیت های فرهنگهای اختصاصی خود بستگی دارد."
تنها راه حل: شناخت سایر راه های تفکر
هال در بخش دیگر مقدمه خود به بحران "مراتع عمومی" به عنوان یکی از تبعات بحران جمعیت- محیط زیست اشاره کرده و می گوید:"در گذشته که زمین به اندازه کافی وجود داشت کمتر در زمینه چرای احشام،بین رفاه عمومی و خصوصی تضاد ایجاد می شد.به میزان افزایش توده ها و بالا رفتن چرا،زمین ثمربخشی خود را از دست داد و مردم مجبور به افزایش ذخیره های خود شدند.همین مسئله باعث ویرانی مراتع عمومی گشت." وی با یادآوری میل انسان ها بر حفظ منافع فردی در دنیای فعلی می گوید:" امروز در اروپا،هوا،آبراهه ها،زمین و چیزهایی که از آنها به دست می آید همگی عمومی شده اند.در چنین فضایی درخواست های نوع دوست،عبث و به یک معنا احمقانه اند." این نویسنده همچنین به ناتوانی تکنولوژی در حل مشکل بین منافع فردی و جمعی اشاره کرده و می گوید:"الان ما به چه چیز نیاز داریم؟انسان ها با روش فعلی،در راس فاجعه قرار خواهند گرفت مگر آنکه بتوانند همکاری را یاد گرفته و الگوهای مصرف و تولید را تغییر دهند." وی در ادامه تاکید می کند:"همکاری کردن یا انجام هر چیز دیگری غیرممکن است مگر آنکه ما بقیه راه های تفکر را بشناسیم."
ادامه مطلب
قافله راه افتاده اگر دیر بجنبید جا می مانید!
هر کس تا به حال به گروه ملحق نشده به این آدرس:
http://issb.parsgig.com/?pg=CLB-HTM-2832&zxid=2832
رفته و با وارد کردن ایمیل خود در بخش مربوطه هر چه سریع تر عضو شود.
باز هم با تشکر از دوست خوبمان حامد جلیلوند.![]()

حجاب، پوشش و یا شاید همان لباس قبل از هر یک از ادیان بزرگ وجود داشته است. تا چه حد می توان پذیرفت که آنچه به عنوان پوشش اسلامی مطرح می شود به اعراب پیش از اسلام مربوط نیست؟ ویا پوشش ایرانی - اسلامی تا چه حد نشانه های پیش از اسلامش را در خود دارد؟ آیا این شیوه پوشیده بودن می تواند با مرزهای جغرافیایی و شرایط اقلیمی ارتباطی داشته باشد؟ اگر دلیلی اولیه برای پوشش وجود داشته باشد، در گذر زمان چه تغییراتی را پشت سر گذاشته؟ آیا ممکن نیست آنچه امروز به عنوان کارکرد، کاربرد، دلیل و یا زیر هر عنوان دیگری درباره پوشش می آورییم تنها برداشت انسان امروز از این رفتار و واقعیت آشنایش باشد؟ آیا واقعا حجاب در برابر برهنگی است و یا هر دو جلوه های مفهوم سومی هستند؟ چرا باید پوشش برای انکار جنسی و جسمیت جنسی بکار رود؟ آیا می توان نوعی فارغ از جنس بود؟ همین انکار آیا نمی تواند تبعیض جدیدی باشد؟ ارتباط بین پوشش و رفتارهای جنسی چه؟ لباس تن فروشان دنیای پیش تاز کف دستی بیشتر پارچه نمی برد اما هنوز از لباس آرونتاهای استرالیای مرکزی بیشتر است! این موضوع حقیقتا می تواند گویای رفتارهای جنسی آنها باشد؟ و یا بین ما ایرانیان تهرانی و قمی و مشهدی و شیرازی و اصفهانی و... که خیلی هامان هم کد های پوششی- آرایشی معینی مثل چادر سیاه و ریش کوتاه را رعایت می کنیم می توان از چنین معیار هایی استفاده کرد؟
بالاخره یادم اومد مصرع اول این بیت چی بود:
جز باده لعل نیست بر روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد

مطلب "حجاب و نشاط جنسی" دکتر فیاض،بسیار جسورانه بود و اگر عمیق و به دور از برداشت های سطحی و ارزشی به ان نگاه کنیم حاوی نکات بسیار جالبی است.من در اینجا می خواهم برداشت خودم از این نوشته را شرح دهم ،خصوصا افکاری را که تامل در جمله زیر در من ایجاد کرد:"حجاب در اسلام براي حفظ نشاط جنسي است، چون، تخيل جنسي را تحريك ميكند و سبب ميشود كه مسئله جنسي معنادار گردد."
ادامه مطلب

در منطقه "آراپش" هم زنان و هم مردان،خصوصیات رفتاری ای مشابه آنچه که ما "زنانه" می نامیم دارند،زنان و مردان "موندوگومور" را باید واجد رفتارهای "مردانه" دانست و الگوهای رفتاری زنان و مردان "چامبولی"،درست برعکس آن چیزی است که ما در فرهنگ خود تجربه کرده ایم.گرچه پس از مرگ "مارگارت مید"،انسان شناسان دیگری چون "فریمن" با مطرح کردن مثال هایی نقض، اعتبار یافته های تحقیقاتی او را زیر سوال بردند ولی حداقل کار مید،باز کردن یک دریچه جدید به روی دانشمندان و حساس سازی آنها به تاثیر فرهنگ بر همه شئون زندگی بود. چند روز پیش یکی از اعضای گروه،تعدادی عکس از سربازان زن اسرائیلی برایمان فرستاده بود.مشغول دیدن آنها بودم که رسانه ملی در اعلام وضعیت آن روز لبنان، در قالب همان کلیشه همیشگی اش گفت:"یادآور می شود بیشتر این قربانیان را زنان و کودکان تشکیل می دهند." شاکی شده و بی مخاطب پرسیدم:"چرا می گویند کودکان و زنان؟" پدرم پاسخ داد:"چون زنان هم مثل کودکان،بی دفاعند." او را پای کامپیوتر آوردم و درحالی که عکس ها را نشانش می دادم تا آنجا که می شد، سلاح های دفاعیشان را بزرگ کردم.من به فاصله جغرافیایی لبنان و اسرائیل فکر می کردم و به دوگانه "زن لبنانی" و "زن اسرائیلی"؛ که مثل مردها سیگار می کشید،در پادگان می خوابید،اسلحه در دست داشت،شلیک می کرد و بچه ها را می کشت!
دوباره یاد آن سوال 70 ساله مید افتادم که"اگر یک پسر و یک دختر، با چشمداشت ها و الگوهای نقشی دقیقا یکسانی پروش یابند چه رفتاری خواهند داشت؟"
... کاش فریمن زنده باشد!
سلام
۱- آقای جعفرآقایی امر فرمودند که عکس مطلب دکتر فیاض را عوض کنیم.خودشان هم این عکس را فرستادند.
اگر برای مطالبتان خودتان عکس بفرستید هم کار ما راحت تر می شود و هم بدون شک،عکس های بهتری در وبلاگ خواهد خورد.
۲- کسی مطلب دکتر فیاض را خواند؟من که درمورد آن حرف دارم،طی روزهای آتی حتما می نویسم.در ضمن،اگر کسی به دکتر فیاض دسترسی داشت تاکید بکند که حتما این روزها مطالب وبلاگ را دنبال کنند چرا که قطعا روی موضوع این وبلاگ پرسرو صدا نظرات جالبی خواهند داشت. ظاهرا میل هایشان را چک نمی کنند و من نتوانسته ام با ایشان ارتباط برقرار کنم.

در ابتدا- در همین شماره ، گزارشی از یک بنگاه اینترنتی ازدواج موقت را برایتان نوشتم .همان طور که اشاره کردم این وبلاگ این روزها در دنیای اینترنت، سر وصداهای بسیاری ایجاد کرده است؛خصوصا پس از مصاحبه نشریه چلچراغ با مدیریت ان.مشهوریت این وبلاگ نه از آن جهت است که ما با اولین نمونه چنین بنگاه هایی مواجه شده ایم.پدیده بنگاه های مجازی همسریابی سالهاست که در فضای مجازی دیده می شود و غالبا آنقدرها هم جدی گرفته نمی گردد.اما آنچه باعث شده این وبلاگ تا این حد مورد نقد قرار بگیرد نوع رابطه ان با مذهب و ادعایی است که مدیران مجموعه دارند.آنها با استفاده از اصل "صیغه" و با ادبیاتی کاملا مذهبی سعی بر آن دارند تا با گسترش این عمل در بین جوانان،هم تاحدی جلوی فساد را بگیرند و هم به قول خودشان ضمن مبارزه با بدعت گذاران،به احیای سنت پیامبر در جامعه اسلامی بپردازند.آنچه در ادامه می آید تاملاتی در این باره است که برای نگارش انها از برخی مطالب نوشته شده در وبلاگ های مختلف دانشجویی در این باره نیز استفاده کرده ام.
ادامه مطلب
راستی،چقدر زندگی دارد شیرین می شود.قبول ندارید؟یک سر به انسان شناسان جوان بزنید.
به هلیا جان به خاطر پیوستن به جرگه انسان شناسان وبلاگ نویس تبریک می گوییم.![]()

1. غريزه جنسي،
1.غريزه جنسي، قويترين غريزه انساني است كه زندگي انساني را از نظر كمّي و كيفي مورد تأثير و تأثّر قرار ميدهد. اين غريزه در كنار غريزه گرسنگي، بسترساز فرهنگهاي انساني در طول تاريخ شده و دين با ورود در اين بستر، معنا بخش فرهنگ انساني ميشود؛ به همين دليل در تاريخ اديان كمتر ديني است كه درباره مسئله جنسي سخن نگفته باشد.
2. غريزه جنسي در يك چارچوب، مورد توجه اديان قرار ميگيرد و در چارچوب جهانبيني آن دين، جايگاه مسئله جنسي را با توجه به انسانشناسي خود، و جهانشناسي و اخلاقيات مبتني بر آن، تشريح و تفسير ميكند كه اغلب دائر مدار آن، انسان واسطهاي و متعالي ديني، مثل پيامبران و يا بنيانگزاران دين مثل بودا قرار ميگيرد.
3.در غرب مسيحي قرون وسطي كه انسان كامل مسيحي محور معرفتشناسي، جهانشناسي، انسانشناسي و سپس جامعهشناسي واقع شده بود، درباره مسئله جنسي، چه از بُعد انسانشناسي و چه جامعهشناسي، به همان ميزان قضاوت ميشد و چون انسانهاي كامل مسيحي، حضرت مسيح و حضرت مريم و حضرت يحيي(ع)، هر سه ازدواج نكرده، در مسيحيت دوري از عمل جنسي، يك شرط براي انسان كامل شمرده شد و كم كم ترك عمل جنسي به ترك كلي عمل جسمي كشانده ميشود و در دوران قرون وسطي، انسانهايي اعم از زن و مرد، دور از شهرها در نقاط دور افتاده جنگلها و كوهها و بيابان زندگي ميكردند كه به دور از لذتهاي جسمي يك زندگي كاملاً مجردانه داشتند. پس حجاب در همين جهت قلمداد ميشد؛ يعني دوري از لذتهاي جسماني بطور كامل.
ادامه مطلب
مطلب زیر را آقای حامد جلیلوند برای وبلاگ فرستاده است.

سرآغاز
خوب، می دونید من گهگاه استفاده می کردم، با رفقا گاهی حتی رد و بدل هم می کردیم، هدید می دادیم، خلاصه بیخبر هم نبودم اما بیشتر جنبه تفنن داشت یا حداقل تا این حد جدی نبود. یاد حرفهای یکی از کسانی افتادم که گرفتار شده بود می گفت اولش فقط بازی بود بعد شد گهگاهی، بعد هر روز و هر شب و ... حالا هم دیگه دست از سرم بر نمی داره. اولیشو که زدم بدک نبود، خوشم اومد، سرم سنگین شده بود اما حالا احساس می کنم مجبورم ادامه بدم. دیگه دارم پاک پستی می شم، به قول اهلش پستمن. خدا آخر و عاقبت من رو به خیر کنه. به بزرگای قوم بفرمایید اگر مراسم گذری، رازآموزی، چیزی باید انجام بشه من آمادم. رهروهاشم هرکی دستی بر آتش داره حالا خواه انسان شناس باشه یا از دوستداران انسان شناسان آتشی هم بر دامن من بزنه.
ادامه مطلب
به خاطر همه آنهایی که اعتراض کرده بودند وبلاگ چرا سریع به روز می شود تعداد پست های صفحه اول را بالا بردم.![]()
۲- با تعدادی از دوستان اینترنتی یک گروه جامعه شناسی در یاهو تشکیل داده ایم.هرکس برای عضویت تمایل دارد یک میل به من بزند.
ساعت یک نیمه شبِ. تازه از شبگردی های معمولم برگشتم، خواستم به صندوقم سری بزنم، یاهو بالا اومد و پیام شما رسید!
از انسان بودنم شرمندهام
اصلا منظورم این نیست که انسان خوبی هستم، نه، به هیچ عنوان، چون نیستم.
بگذریم، خلاصه اینکه حاصل درگیری من با لینکی که فرستادید زیر این چند سطر اومده
به کدامین قانون مرا انسان خواندند
به کدامین حق
هنوز دست من از تراشه اولین چوبی که برداشتم مجروح است
هنوز سنگینی اولین سنگی که بر فرق دیگری کوفتم برجاست
به کدامین قانون مرا انسان خواندند
به کدامین حق
برخاستم تا محکم تر تا سنگین تربکوبم
برخاستم تا سریع تر تا قوی تر بدوم
برخاستم اما ...
به کدامین قانون مرا انسان خواندند
به کدامین حق
فریاد زدم، نام نهادم، گویاشدم
به گویایی،خیال اندیشه در سر پختم
که اندیشمندم، اندیشمند اندیشمند
به کدامین قانون مرا انسان خواندند
به کدامین حق
حامد جلیلوند
آنچه که در ادامه می آید صرفا یک گزارش مطبوعاتی است که قصد دارم آنرا در یکی از نشریات محلی شهرم چاپ کنم.با این حال گذاشتن ان در وبلاگ از این جهت خوب است که می تواند اطلاع رسانی کرده و موضوع مناسبی جهت بحث های گروهی مان باشد.راستی شما می توانید سری هم به این سایت بزنید.

پرانتز باز- "فاصله یه حرف ساده اس بین دیدن و ندیدن/بگو صرفه با کدومه؟شنیدن یا نشنیدن؟"
راه می روم و این تک بیت را زمزمه می کنم.تابستان خوبی را شروع نکرده ام،هنوز سر گزارش آخرم متهمم،حکم پرونده هنوز صادر نشده،هنوز دلم از آن قضیه و موضع گیری آدم های اطرافم گرفته است.نگرانی مطلب تازه ای هم که دیده ام آرامم نمی گذارد.چه کار کنم؟خود نوشتن و به کلمه کشیدن فکر و احساس،سخت است و این فرآیند وقتی سخت تر می شود که حسن نیت تو هم زیر سوال باشد."خدایا،تو کمکم کن. چه بگویم؟چه طور شروع کنم؟" اولین بار است که قبل از شروع یک مطلب، درباره اینکه اصلا بنویسیم یا نه استخاره می کنم:" بسم االله الرحمن الرحیم " :" بگو که من اگر خدای خود را نافرمانی کنم البته از عذاب روز بزرگ می ترسم...باز بگو من خدای خود را می پرستم و دینم را خاص و خالص برای او می گردانم..." پس خدا را شاهد می گیرم و شروع می کنم.
مقدمه- "به وبلاگ مرکزی ازدواج موقت خوش آمدید!"
"یا ایهاالذین آمنوا لاتحرموا طیبات ما احل الله لکم... ای کسانی که ایمان آورده اید،طیباتی را که خدا برای شما حلال کرده برخود حرام نکنید." این ها جملات اغازین یکی از وبلاگ هایی است که من در وبگردی های خودم چند شب پیش به طور تصادفی با آن آشنا شدم.یک مجوعه وبلاگ در مورد ازدواج موقت، که دختر و پسرهای جوان به واسطه ان و از طریق پر کردن فرم درخواست اینترنتی ،کسانی را برای صیغه پیدا می کنند.از خاطرات آشنایی ها و روابط خود در مورد این فریضه مذهبی می گویند و هدف خود از این کار را هم "احیای سنت پیامبر" می دانند. نویسنده این وبلاگ،پسری 19 ساله و ساکن شهرستان کرج است.وبلاگ او به اعتراف خودش تا آن زمان حدود 40هزار بازدیدکننده داشته و در آن ساعت شب نیز حدود 40 نفر به صورت همزمان دارند از آن بازدید می کنند. این ارقام،حاکی از آن است که این مجموعه در دنیای مجازی با استقبال فوق العاده بالایی مواجه است.صفحه اول شامل عکسی از شخصیت های مذهبی و سیاسی کشور است.من امروز می خواهم گزارشی از بخش های مختلف این بنگاه اینترنتی به شما بدهم.
ادامه مطلب
۲- حتما تا به حال همه می دانید اما سایت دکتر فکوهی راه اندازی شده است.جای جالبی است.هرکس به هر کجا می تواند لینک بدهد.
این مطلب تقدیم به شما خصوصا فاطمه که نوشته بود "چرا زهرا عصبانی شده !"

سلام
بچه ها چه طور بگویم که چقدر خوشحالم؟خوشحالم به خاطر اینکه...
می خواهم اینجا یک اعتراف بکنم،غریبه ها کمی گوش هایشان را لطفا بگیرند.
دلم گرفته بود،گله داشتم از دست شما.از دست همه شمایی که می گذارید این قدر راحت همه چیز با سکوتتان یخ بزند،شما که در این 9 ماه آغاز کار وبلاگ ،حتی از یک کامنت ساده دریغ می کردید که آدم بفهمد اصلا کسی به اینجا سر می زند یا نه؟ چه برسد به مطلب نوشتن و نقد کردن و بحث اینترنتی و...
دلم گرفت خصوصا دیروز که چند وبلاگ از بچه های جامعه شناسی را پشت سر هم دیدم و انصافا هم که وبلاگ های قوی و خوبی بودند.لینک همه شان را همین بغل گذاشتم.دلم گرفت از اینکه چرا بچه های ما وبلاگ ندارند؟چرا ما نمی توانیم بخش لینکدانی کنار دفترچه اینترنتی مان را از آدرس های دوستانمان پر کنیم؟
دلم گرفت از اینکه 9 ماه تمام است اینجا می نویسم و چراغش را روشن نگه داشته ام،یک نفره،تنها...گرچه گه گاه کمک های برخی دوستان از جمله همراه همیشگی ام فاطمه سیار پور و نیز محمدرضا جعفرآقایی بود ولی غالبا بیشتر مطالب این وبلاگ به تنهایی ضبط ،پیاده،تایپ و به روز می شد.بیشتر مقاله های این وبلاگ را یک نفر می نوشت.دیگر آن قدر پایین هر مطلب اسم خودم را زده بودم که این اواخر اصلا رویم نمی شد،خنده ام می گرفت از جمله "این وبلاگ را جمعی از ..." و مقاله ها را بی اسم می زدم.دلم گرفته بود از اینکه چرا هوای علمی رشته دوست داشتنی مان تا این حد سرد است؟ دلم گرفته بود.دیشب هم که زنده بودن بچه های جامعه شناسی را دیدم آن قدر دلم از خودمان گرفت که آن پست نیمه اخطاری را دادم و واقعا هم تصمیم داشتم تا کسی بلند نشده و چیزی ننوشته دیگر خودم ننویسم.دلم گرفته بود،خیلی.خسته بودم،خیلی خیلی ولی امشب خوشحالم،خیلی،خیلی،خیلی...
و ممنون از دوستان خوبم زهرا میلانی و حامد جلیلوند؛کاش آنها می دانستند مطالبشان چقدر قوت قلب بود.
خدا را شکر،انگار بعد از 9 ماه انتظار،وبلاگ ما هم تازه دارد به دنیا می آید!
دیگر کسی حرفی برای گفتن ندارد؟
به دنبال فراخوان پست قبلی و در پاسخ به سوال مطرح شده،این مطلب را دوست خوبمان آقای جلیلوند برای وبلاگ نوشته و فرستاده اند.

هنوز هم بزرگان این قوم، اسطوره کودک شر را بخاطر دارند که از دوران اسطوره ای زندگی برجای مانده است. برای شناخت دوران افسانه ای- حماسی زندگی نیاز به یک تحقیق میدانی برای جمع آوری روایت های مختلف این دوران است که به دلیل عدم حمایت های سازمانی هنوز امکان پذیر نیست اما آنچه از اواخر دوران پیش از تاریخ براساس شواهد و مدارک حاصل از کاوشهای روان-باستان شناسان در منطقه خاطریه "هه جیم" به دست آمده انبوهی است از مجسمه های گلی کودکی در حال گریستن، دویدن و خوردن. نکته قابل توجه اینکه این مجسمه ها غالبا نه بصورت ثابت که در حال حرکت نشان داده شده اند. تنها و منزوی بودن این مجسمه ها با ثبات نسبی در خطوط چهره نمایان است که تصاویر و "غارگفته" های اطرافیان این موضوع را تایید کرده است. اولین نشانه های تمدن و آغاز دوران تاریخی در حدود پنج تا هفت پس از میلاد نمایان گشته که از این پس از تعداد مجسمه های کودک گریان کاسته شده و بر تعداد مجسمه های کودک پرخاشگر با لباسهای پاره افزوده می شود در این دوره نکته قابل توجه کوچک بودن اغراق آمیز سر نسبت به بدن است که تا مجسمه های بیست پس از میلاد ادامه دارد و از آن پس هم هرچند کمتر، اما باز هم قابل توجه است. بر اساس یافته های باستان زبانشناسان، بسامد واژه های دور از ادب در این دوره بسیار قابل توجه است. اما اولین نشانه های هنر بر بالای کاغذهای به هم بسته ای که به نظر اهل فن با دفتر امروزی قابل قیاس است نمایان می شود. ظاهرا کابرد اصلی این دفاتر در زمینه آموزش بوده چرا که نشانه هایی از عملیات حسابی ابتدایی بر آنها نمایان است روند تکاملی این نگاره ها بر بالای این دفاتر ابتدایی تا آخرین نمونه های آن که بر صفحه اولش واژه konkoor نگاشته شده قابل ردیابی است و از این دست بسیار می توان افزود اما از مهمترین این مجسمه ها که از کاوش های همین منطقه هه جیم به دست آمده متعلق به دوران 23 پس از میلاد است. این مجسمه جوانی را در حالت دراز کشیده و بصورت نیمه جان نشان می دهد که تمامی بدنش با اعداد صفر و یک پوشیده و تزیین شده است تنها نشانه های زنده بودن آن قلبی است که با گل اخرا و بصورت اغراق آمیزی نمایش داده شده و دوم نگاه نه چندان پر فروغی که گویا رو به آینده دارد.
این مطلب را دوست خوبمان آقای جلیلوند در راستای پست مورخ 29 تیر با عنوان "کلمه ای که نمی فهمم" نوشته اند.

نمی دونم چرا مجبورم بنویسم، فقط این رو می دونم که برای اینکه خوابم ببره باید این کلمه های روشنی رو که توی مغزم می چرخند جایی، گوشه ای بیرون از سرم خاموش کنم.
"کلمه ای که نمی فهمم"،"کلمه ای که نمی دونم باید به کدوم احساسم نسبتش بدم" عجیبِ، عجیب که واژه ای اینقدر آشنا، حقیقتا تا این حد غریبه ست. یادم نیست از چه کسی شنیدم که ما آدم ها درباره اون چیزی بیشتر صحبت می کنیم که درباره اش کمتر می دونیم. شاید نمی خوام این حرفها رو بزنم؛ خودم هم نمی دونم.ساعت از سه گذشته و من باید بنویسم تا کمی آروم شم. شاید این خصلت واژه هاست ... . لیوانها همه یک شکل نیستند، رنگ، اندازه و ... اما همه ما از شنیدن لیوان یک واقعیت مشترک رو می فهمیم، همون مثل افلاطونی. اما هرچه به سمت واژه هایی که به نوعی با اندیشه، احساس و این دست داستان ها سروکار دارند می ریم مفهوم مثل افلاطونی بی ارزش تر می شه و شاه بیت این غزل هم همین عشقِ. با شما هم عقیدم که حرفام نه انسان شناسانه است و نه علمی، اما خود شما گفتید که که علم سراغ این واژه نمی ره. گمان کنم عشق زیاد به علم سر بزنه. دارم تلاش می کنم که این رو بگم، عشق مفهومی است که هیچوقت قابل یافتن نیست، اصلا برای فهمیدن درست نشده. عشق شاید خود حیرت انسانه یا نه نیاز به حیرت. نمی دونم صندوقی که قرار نیست باز بشه، اصلاً حکمتش به بسته بودنشه. عشق شاید میل گشودن همین صندوق باشه.شنیدی میگن فلان چیز و عشق است. مثلا من می گم سهتار و عشق است. من نمی دونمش، نمی شناسمش، سه تار رو هنوز نمی فهمم.برای من سه تار یک میل. میل فهمیدن چیزی که جذاب و گنگِ ... اما مهم همین گنگ بودنش است.عشق ذاتا گنگِ، گمِ. همین خصوصیت این قابلیت رو بهش می ده که هر کسی از واژه عشق برای منظور خودش سود ببره.مثل حافظ که هم کنار قرآن هست، هم کنار پیاله؛ هم سر منبر و هم ... .
گاهی آدمی یا مفهومی، یه چیزی نظرم رو جلب می کنه تا اینکه دوستدارش می شم بعد بیشتر میشه، خیلی خاطرش رو می خوام تا اون حد که خیال می کنم عاشقش شدم و بعد می شناسمش، از اینجاست که خیلی هنر کنم همون دوستش داشته باشم. هر چیزی رو که بشه شناخت احتمالا نمی شه عاشقش شد! عشق شاید واژه ای باشه مختص ناشناختنی ها.
نمی دونم، نه اصلا می دونم، نمی دونم رو عشق است!!!
مطلب زیر را دوست خوبمان زهرا میلانی برای وبلاگ فرستاده اند.با تشکر از ایشان![]()
![]()
تهران ؛ شهر آشوب ، آلودگي ، اضطراب ، شهر سنگ و سرب ، شهر شورش و غوغا .....
اينها تعابيري است كه تا به حال زياد در موردش به كار رفته ، و ما نيز شنيديم و بي خيال بر سنگ فرشهايش قدم گذاشتهايم ، پاكوبيدهايم و زمين خوردهايم .
اما اين كلان شهر پر ازدحام كه روزانه ، هزاران نفر را به خود جذب ميكند ، و بعد همين مسافران تازه اقامت يافته ، زبان به گله و شكايت از او مي گشايند ، چه نيرويي در درون خود انباشته كه مردم را از روستاهايشان ،خاطراتشان ، كوچههاي پر از صفا و صميمت و بوي خاك باران خورده محلههاي كودكي شان ميكند و به سمت خود ميكشاند؟
كتابها ، مجلات و روزنامهها سرشار از مقالات و مطالبي است با محوريت چگونگي توسعه شهر ، ساختار جمعيت ، اندازه شهر و گسترگي روز افزون آن ، دوگانگي شمال- جنوب ، ترافيك ، كمبود منابع ، تنش و اختلاف بين ساختارها ، گراني زمين ، عوامل مهاجرت به شهر تودههاي ناراضي و ..... ، كه هر چه پيش از بيش ما را مواجه ميكنند با وضعيت اسفبار اين مادر شهري كه هر روز با آغوشي بازتر ، پذيراي فرزندان خويش است .
ادامه مطلب
توجه! توجه!
وبلاگ به روز نمی شود تا وقتی که شما به سوال آخرین پست پاسخ دهید!
انسان شناسی با شما چه کرد؟
حتی چند کلمه...

خیلی وقت است که دلم می خواهد درباره "خودم و انسان شناسی " بنویسم،اینکه من که بودم و از کجا و چرا آمدم و حال بعد از سه سال، این رشته از من چه ساخته است؟ نمی دانم قصه ام تا چه حد برای شما جالب است ولی من که از صمیم قلب،مشتاق پاسخ های شما به این سوالم؛همین که انسان شناسی با شما چه کرد؟
من به دکتر فیاض،ارادت خاصی دارم.او هرگز به من تاریخ و نظریه یاد نداد ولی با همان مثال های روزمره و حرفهای دردناکش که آدم را از زندگی ناامید می کند،عینک جدیدی برای دیدن دنیا روی چشمانم گذاشت! پس اگر من در این وبلاگ و کلا نوشته هایم زیاد از او نقل قول می کنم دلیلش همین است.حتما شنیده اید که ایشان سر کلاس هایش مدام تاکید می کند:"مختصات زمانی و مکانی".مهمترین درسی که من از رشته دانشگاهیم گرفتم در دو کلمه همین است:"زمان و مکان" و اصلا فکر می کنم کل پیام این رشته همین باشد.وقتی برای اولین بار در کتاب های درسیم خواندم که عده ای از مردم دنیا اصلا گوشت نمی خورند و عده ای دیگر اصلا چیزی به جز گوشت برای خوردن ندارند و عده ای دیگر فقط نوع خاصی از آنرا می خورند از خودم پرسیدم:"پس می شود طور دیگری خورد؟" وقتی در همین کتاب ها خواندم که آدم های دنیا حتی یک شکل نمی خوابند و گروهی ایستاده و تکیه داده بر عصا می خوابند از خودم پرسیدم:"پس می شود طور دیگری هم خوابید؟" وقتی در کلاس انسان شناسی موسیقی،دکتر ساسان فاطمی برایمان تکه هایی از موسیقی نواحی مختلف دنیا را گذاشت و من با شنیدن برخی از آنها واقعا گوش درد گرفتم از خودم پرسیدم:"یعنی می توان زشت و زیبا را هم طور دیگری فهمید؟" وقتی کتاب "گوزن سیاه حرف می زند" را از گوشه قفسه کتابخانه برداشتم و داستان زندگی اقوام "سو" را خواندم و مست شهود آن عارف سرخ پوست شدم از خودم پرسیدم:"یعنی می توان یک آدم خوار را دوست داشت؟" وقتی نقش اصلی زبان را در همه چیز زندگی دیدم از خودم پرسیدم:"یعنی با داشتن زبان متفاوتی می توان دنیا را طور دیگری دید؟" وقتی در کلاس ها فهمیدم حتی اینکه طیف نوری رنگین کمان را چند رنگ ببینی به این بستگی دارد که در کدام فرهنگ پروش یافته باشی؟" از خودم پرسیدم:"یعنی می توان حتی طور دیگری دید؟" از مجموعه این کشف و شهودها و سرمستی ها بود که من تا به خودم آمدم دیدم ذره ذره دارم از خودم خارج می شوم و تمام ستاره های دیروزم فرو می ریزند؛تمام چهارچوب های آن خانه و دنیای امن و مطلق دیروز!
از آن روز تا به حال من ردپای فرهنگ را در همه جا دنبال می کنم،در ادویه های آشپزخانه،در خواب ها و تعبیرهایشان،در لباس،در اسطوره ها،دردها و بیماری ها، خدا ،دنیا و آدم ها...
از آن روز به بعد دیگر هرچیز را در مختصات زمانی و مکانی خود تعبیر می کنم و باورم آمده است که به تعداد آدم ها راه وجود دارد برای زندگی.باورم آمده است که فرهنگ من فقط یک راه است و نه الزاما بهترین راه.از آن روز عمیقا به این باور رسیده ام که اگر من در مختصات مکانی دیگری زاده می شدم و حتی اگر در همین مکان و فقط در مختصات زمانی دیگری پا به حیات می گذاشتم قطعنا طور دیگری می پوشیدم و می خوردم و می پرستیدم و می دیدم و حرف می زدم.آن وقت است که تمام خط کشی های دنیا و تمام تعصب ها به نظرم خنده دار می آید.چقدر دلم می خواهد می شد تمام مردم دنیا را سر کلاس های انسان شناسی نشاند!

تازه از کلاس "نشانه شناسی" دکتر "نرسیسیانس" خارج شده و مست مطالبی بودم که ان روز در مورد تفسیر نشانه ها گفته بود و اینکه حتی "یک منظره از یک فیلم را دو نفر ، به یک شکل نمی بینند."وقتی صحت ادعایش را به چالش کشیدم،از من پرسید:"اگر همه آنرا یک جور می بینند پس چرا عکس العمل هایشان یکی نیست؟یکی می خندد،یکی گریه می کند و یکی می گوید:چه بی مزه!" نتوانستم جوابی به استاد بدهم.راهم را گرفتم و به راهروی اصلی دانشکده آمدم.نمایشگاه کتب انسان شناسی بود و ما با شیطنت تمام در کمین، تا ببینیم کدام یک از اساتید،کدام کتاب ها را می خرند؛البته خیلی ها کاملا قابل پیش بینی بودند! همین طور درکش و قوس پذیرش درس دکتر نرسیسیانس بودم که ناخودآگاه در ذهنم،کسانی را که با آن نمایشگاه در ارتباط بودند طبقه بندی کرده و یک تحلیل محتوای جانانه از رفتارهای هر کدام انجام دادم:
* دانشجویان:عده ای دنبال منابع فوق به قیمیتی ارزانتر بودند،کتاب برای آنها ابزاری بود جهت کسب نتیجه مطلوب تر در آزمون ها و طی مدارج درسی؛عده ای در پی تازه های نشر بودند تا شاید در گپ ها و نشست های روشنفکرانه شان چیزی از بقیه کم نیاورند و شاید هم برای دغدغه ها و گره های فکری خود از بین آن همه دنبال درمانی می گشتند؛ عده ای هم که طبق معمول،نه "خودی"،نه "ناخودی" که کاملا "نخودی" بودند!
*اساتید : برخی، سراغ کتاب های خودشان را می گرفتند و بعد اگر امکان جور کردن آنها در آن بازه زمانی میسر بود تعدادی از آنها را جهت فروش در اختیار ما قرار می دادند. خوب یادم است که یکی از آنها ده دقیقه ایستاد و فقط اعتراض کرد که من "بیش از 10 جلد کتاب نوشته ام. چرا شما فقط یکی از آنها را آورده اید؟" هر چه باشد شما هم خوب می دانید اینکه کتاب های یک استاد، فروش برود و دست دانشجویان بچرخد، عامل بسیار مهمی در نبرد قدرت بین اساتید و نیز اثبات باسوادی و محبوبیت یک استاد است!
* دست اندرکاران نمایشگاه: من خودم جزء این گروه بودم و از شما چه پنهان ،تمام زحمات بچه های گروه، بیشتر به خاطر ان بود که فریادی بزنند و بگویند:"آی ایهاالناس، در طبقه دوم این دانشکده،تشکلی هم به اسم انجمن علمی هست!"
در همین افکار بودم و کم کم داشتم از شیرینی تجربه جدید نشانه شناسیم لذت می بردم که ناگهان ...
یکی از خدمه دانشکده با یک بغل"نامه علوم اجتماعی" نفس نفس زنان به سمت ما آمد و گفت:" اینها را داده اند به من... 25 تا هستند...با 10 درصد تخفیف بفروشید....روز آخر برای حساب و کتاب می آیم..."
و بعد با بی تفاوتی،کتاب ها را روی میز ریخت و باعجله به سمت دیگر سالن رفت و به تمیز کردن بقیه شیشه ها پرداخت!


