با تشکر از آقای رحمانی که این مطلب را برای وبلاگ فرستاده است. امیدواریم که از این پس بیشتر از ایشان در این وبلاگ بخوانیم.![]()
نیمه شعبان بخش اعظمی از جامعه شیعی ایرانی را به خود مشغول کرده بود. عید مذهبی نیمه شعبان که در چند سال اخیر بواسطه تبلیغات گسترده رسانه ها به یک عید ملی- شیعی تبدیل شده، به لحاظ محتوا و نحوه برگزاری بسیار جالب است. در ذهنیت دینی شیعی موضوع مهدویت یا همان منجی دینی یکی از ارکان اصلی نظام اعتقادی محسوب میشود. عنصر مهدویت برای تفسیر تاریخ قدسی در مذهب تشیع و معنادار کردن زمان آینده رکن اصلی محسوب می شود. به عبارت دیگر فلسفه تاریخ شیعی با این مولفه زمان حال و آینده را معنادار میکند. اما نکته اصلی در مورد نیمه شعبان موضوع مناسک آنست. آنچه برای بسیاری از مومنان جالب بود تنوع گسترده در رفتارهای مردمی در این عید بود. که واکنش های بسیاری را در پی داشت. یکی از این واکنش ها را در مطلب وبلاگ انسان شناسان با عنوان " خوشگلا برای امام زمان می رقصن" می توان دید، که هرچند بنا بر ادعای نویسنده ایشان " اصولاً دغدغه مذهب ندارند"، اما به هر حال به نوعی با موضع نقدمنفی به موضوع پرداخته شده و تعلقات مذهبی نویسنده و شاید هم ناراحتی ایشان از آشفتگی در رفتارهای مذهبی به خوبی در ضمن متن خود را نشان می دهد.
ادامه مطلب

تا به حال پفک لینا خورده اید؟ توپی یا حلقه ای؟ شما این عکس را چه طور می فهمید؟
در پست قبلی و یه گونه ای توصیفی، مطلبی در مورد چگونگی برگزاری جشن نیمه شعبان در محل زندگی خودم نوشتم.در اینجا قصد دارم همان مراسم را از جنبه های دیگر مورد تحلیل قرار دهم.
۱- برگزار کنندگان این مراسم چه کسانی هستند؟
همان طور که قبلا هم گفتم ساختار منطقه ما به شکلی است که اصولا "هویت محلی" در آن شکل نمی گیرد و ادم ها زیاد خود را با مذهب،هویت یابی نمی کنند.از این جهت برای خود من بسیار مهم بود که بدانم بانیان این مراسم و انگیزه های این کار گروهی منسجم چیست؟ آنها یک گروه دوستی اند که اغلبشان در بافت سنتی و پایینی شهر سکونت دارند.آدم هایی با ریشه هایی مذهبی که با وجود وضع مالی پایین یا متوسط خود، برای بزرگداشت شخصیت های مذهبی شان هزینه می کنند،گاه حتی معادل یک ماه حقوقشان را.آدم هایی که موقع برنامه های عزاداری در همان قالب های محله خود مانده و همانجا کار می کنند اما جشن نیمه شعبان که می شود به منطقه ای می آیند که مدام دلهره عدم استقبال از سمت اهالی و نیز تمسخر از جانب آنها را با خود دارند.جایی که در ظاهر،بسترهای مناسبی جهت برنامه های مذهبی ندارد.چرا؟ به نظر من این مسئله باید با توجه به درکی که آنها از مفهوم "شادی" دارند توصیف شود.آنها پسران جوانی هستند که از طرفی ریشه های مذهبی دارند و از طرف دیگر برای شادی،متعلقاتی قائلند که فرهنگ مذهبی محیط اطرافشان آنها را برنمی تابد.هنوز "موسیقی" در آن امری غیرقدسی است که تناسبی با فضاهای قدسی ندارد و "رقص"،فعلی حرام که معصیت است؛ دو عنصری که شاید بدون انها به سختی بتوان حالت "جشن" را برای این افراد تداعی کرد.به همین دلیل من نمی توانم تحلیل هایی که را سعی دارند بانیان این گونه مراسم را گروهی فرصت طلب بی دین بنامند بپذیرم،حداقل به خاطر رابطه نزدیکی که با یکی از این گروه ها دارم.
ادامه مطلب

جایی که ما در آن زندگی می کنیم تا همین چند ده سال پیش،باغ بود و امروز خیابانی که نام کوچه های آنرا شهرداری با اعداد ریاضی مشخص کرده و نه گذر زمان و حافظه جمعی و خاطرات اهالی.در اینجا کوچه ها طولانی اند و دو طرف انها مجتمع ها و آپازتمان ها دست به کمر زده و مقابل هم قد علم کرده اند.اینجا آنقدر ادم زیاد است که تقریبا هیچ چهره ای به ان اندازه تکرار نمی شود که برایت غریبه ای آشنا گردد.تو حتی در مجتمع 16 واحدی محل سکونتت نمی دانی که همسایه بالای کدام است و همسایه روبرویی کدام،و حتی بدتر از این،نمی دانی که همسایه است و که غریبه؟در اینجا همسایه ها هم را نمی بینند و مثل شبح از کنار هم رد می شوند و شاید هم ریز می بینند همدیگر را! در خیابان اصلی محل زندگی ما با بیش از یک کیلومتر طول،منفقط یک مسجد می شناسم که صدای اذان آن حتی تا کوچه 10 نمی رسد و اینکه مشتریان آن چه کسانی هستند هنوز برای من معماست! در هر حال این هم شکلی از زندگی است که انگار طرفداران کمی هم در این شهر ندارد این روزها...

اگر در چنین منطقه ای زندگی کنید و شب نیمه شعبان ببینید که چند "بچه قرتی" کوچه را آذین بسته اند و تن درخت ها و دیوارها با زرورق طلایی لباس پوشانده اند،یک چراغ چشمک زن و یک ارگ هم گوشه دیوار گذاشته اند و با اتکا به باندهایی که تقریبا نصف کوچه را پوشش می دهد می خوانند و می گویند:"همسایه ها! خواهش می کنم از خانه هایتان بیایید بیرون...امشب جشن آقا امام زمان است..." چه قدر می توانستید جلوی خودتان را بگیرید و به خودتان گوشزد کنید که در این منطقه این مراسم ها و همسایه بازی ها به مزاج کسی خوشایند نیست؟ آن شب در کوچه ما اقعا صحنه های عجیبی به نمایش درآمد!
ادامه مطلب
با تشکر از حامد جلیلوند![]()

فروید ناخودآگاه را اصلی ترین بخش خود معرفی می کند و در تمثیل کوه یخ شناور در سطح آب بخش بیرونی یا همان خودآگاه را در برابر ناخودآگاه که زیر آب است کوچک نمایش می دهد؛ یک هفتم خودآگاه در برابر شش هفتم ناخودآگاه . فروید با مطرح کردن سرکوب امیال هر چند که اشاره مستقیمی به نقش فرهنگ نمیکند اما در حقیقت به ارتباط بین فرهنگ و چگونگی شکل گیری ناخودآگاه را اشاره می کند به این معنی که شکل گیری ناخودآگاه با فرهنگی شدن و اجتماعی شدن ما در ارتباط است؛ اینکه چه چیز را سرکوب می کنیم توسط فرهنگ معین می شود. عقاید یونگ در برابر فروید بیشتر سمت سوی اجتماعی دارد او موضوع ناخودآگاه جمعی را مطرح می کند. ناخودآگاه جمعی شامل دو بخش غرایز و کهن الگوها است و هر دو حاصل تجربه جمعی بشر که در کنار ناخودآگاه فردی، حاصل از تجربه ها و سرکوب های دوران کودکی کل ناخودآگاه آدمی را می سازد. از نظر یونگ کهن الگوها با شیوه تفکر و ادراک ما هستند و اسطوره ها نشانه هایی از آن کهن الگوها.
خوب با توجه این چند سطر و ارتباطی که بین اسطوره و مذهب به معنای شکل امروزی اعتقادات ما یا همان ادیان وجود دارد باید گفت که نه تنها دین به ناخودآگاه رانده نمی شود بلکه زاده همین ناخودآگاه است و البته ناخودآگاه جمعی. شکل گیری فرهنگ انسانی با شکل گیری اعتقادات چنان گره خورده که تصور فرهنگی خالی از اعتقادات ناممکن است.
می خواستم این مطلب را در بخش کامنت ها بگذارم ولی دیدم این قدر زیاد است که خودش یک یادداشت می شود.پس پاسخ های خودم به مطالب دوستان خوبم را در اینجا می آورم.آنقدر دوستان لطف داشته اند که نمی توانم به این راحتی از کنار تذکرهایشان بگذرم.
۱- هلیا خانم گفته بود:"واژه زباله دان برای ناخودآگاهی که اینهمه تاثیرگزار در روح و وجود آدمی ست نمیتواند واژه مناسبی باشد." من اصلا ناخودآگاه را سطحی فرض نمی کنم و اصلا همه حرف من در این مطلب هم همین بود.همین که این ناخوداگاه انگار قابل پاک شدن نیست.می پذریم که عنوان "زباله دان"برای ناخودآگاه،عنوان جالبی نیست ولی اینجا بحث من فقط یک تشبیه بود؛از قدیم هم گفته اند که تشبیه از جهاتی انسان را به مقصود نزدیک می کند و از جهاتی دور..." و اما هلیا گفته بود:"جایگاه مذهب آدمی - بطورتقریبی - در ناخودآگاه است."اگر این درست باشد پس شریعتی راست می گوید که کفر آگاهانه بهتر از دین ناآگاهانه است.آن وقت نمی دانم چه طور می شود این همه تاکید بر رسیدن به شناخت را به عنوان شرط اصلی دین داری(حداقل در اسلام) تفسیر کرد؟
ادامه مطلب
بخش هایی از "اسلام شناسی" شریعتی آنچنان ذهنم را آبستن موضوع سنگینی کرد که ساعت 3:20 دققیه دیشب این یادداشت متولد شد!

"هگل می گوید:مذهب اول در نیمه خودآگاهی به وجود می آید،بعد که بشر به خودآگاهی رسید فلسفه رشد می کند و مذهب کنار می رود." گرچه منظور هگل از این عبارت،بیشتر توضیح سیر مراحل رشد تمدن بشری است ولی آنرا می توان به مراحل رشد هر انسان هم تعمیم داد.فلسفه می اید و مذهب به کنار می رود...این "کنار" دقیقا کجاست؟ یعنی فلسفه که امد مذهب را دور می ریزد؟ مدت هاست که با این سوال درگیرم و این جمله هگل به طرز معجزه آسایی فکرم را برای نوشتن دراین باره آماده کرد. "مذهب در نیمه خوداگاه به وجود می آید بعد که بشر به خوداگاهی رسید فلسفه رشد می کند و مذهب به ناخوداگاه می رود!" فکر کنم این یک کلمه، عبارت هگل را کامل تر می کند: ناخوداگاه!
به واقع آیا ما می توانیم همه انچه را که جامعه به ما داده دور بریزیم،خصوصا آن چیزهایی که چاشنی تقدس هم دارند؟ آیا می شود همه انچه که با ان بزرگ شده ایم برای همیشه از وجودمان کنار برود؟ من که در مورد خودم فکر می کنم علی رغم تمام تلاش ها و ادعاهایم طی این سال ها تقریبا هیچ چیز را دور نریخته ام،فقط فرافکنی شان کرده ام به ناخوداگاه وجودم؛ به جایی که دیگر جلوی چشمم نیستند و اندیشه ها و انگیزه هایم به انها تعلق ندارند. امروز من می توانم درمورد هر موضوعی فارغ از باید و نبایدهای آن فلسفه ببافم اما پای عمل که می رسد گاه خودم برای خودم غریبه می شوم.چرا نمی توانم منطبق با افکار و استدلال هایم زندگی کنم؟ هزار بار تا به حال این سوال را از خود پرسیده ام و این لحظات است که کاملا درمانده می شوم.گاه در صورتی که همه معادلات درست حل شده اند یک حس،فقط یک حس، سد راه می شود و اگر مقاومت به خرج دهم تمام ارامش درونم را به هم می ریزد! یک حس "گناه" ،انسان بد بودن،طغیان،سرکشی،شیطان... واژه هایی که درخودآگاه امروزم هیچ معنایی ندارند اما بخشی از من انگار هنوز تحت فرمان آنهاست،بخشی که متاسفانه اداره ان از اختیارم خارج است...
و این شاید همان ناخوداگاه است،با تفاوت هایی همان recycle bin وجود آدمی...همان فضایی که همیشه برنامه های زائد کامپیوترم را با یک راست کلیک و delete به انجا هدایت می کنم.برنامه ها ظاهرا پاک می شوند ولی در عمق جان سیستم می مانند و به همین دلیل هنوز هم هر بار موقع بالاامدن ویندوز مجبورم با 3- 4 error اساسی دست و پنجه نرم کنم! گاه حس می کنم قصه ما آدم ها و مذهب در اینجا،قصه خانه تکانی ساده انگارانه من در فضای کامپیوترم است.
آیا کسی اینجا هست که uninstall بلد باشد؟؟
آنچه در ادامه می آید ترجمه بخش پایانی مبحث "تناقض فرهنگ" کتاب "فراسوی فرهنگ" است.از هفته آینده بخش هایی از فصل دوم کتاب را با عنوان "انسان در معرض توسعه" می آوریم.

هر چیزی در زندگی ما باید متناسب با تقاضاهای زمان بندی باشد.ولی با این حال هر امریکایی می تواند به شما بگوید که زمان هایی وجود دارند که در آنها کارها برطبق میل فرد انجام می شود.با این وجود این کارها باید متوقف شوند تا با زمان بندی از پیش تعیین شده منطبق شوند مثل،سرمایه های تحقیق که ته می کشند تنها برای نتایجی که آرشیو می شوند.خواننده اغلب تجربه این را داشته که طور خوشایندی در برخی فعالیت های خلاقانه غرق شود.روی هم رفته بی خبری از زمان،با شوک ناشی از فهمیدن دیگران و نیز کارهای از پیش تعیین شده و نیز التزام های مهمی که به طور متناوب به سمت فرد خیز برمی دارند به واقعیت خود بازگردانده می شود.در ابن باره ما امریکایی های بسیاری را می بینیم که به اشتباه،زمان بندی را با واقعیت یکی می دانند و اینگونه هرکس با خودش و فعالیتش از رندگی دور می شود.
ادامه مطلب
۱- اینکه وبلاگ زود به زود به روز نمی شود به آن دلیل نیست که مشکلی پیش آمده یا مطالب ته کشیده اند؛
از قضا مطلب آماده هم داریم ولی این قدر بعضی از دوستان اعتراض کردند که سرعت دارید و خوب نیست و آرامتر و...تصمیم گرفتیم کمی از سرعت به روز رسانی اینجا بکاهیم.البته این شرایط مختص فصل تابستان بود،قطعا در ترم آینده،وبلاگ به صورت هفتگی به روز خواهد شد!
۲- چند نفر از دوستان هم از فونت فعلی وبلاگ گله کرده بودند و حتی برخی خواندن ان را تا تغییر فونت "تحریم" کرده بودند
که ما با گفتگو و دیپلماسی قضیه را فیصله دادیم.
چشم،از امشب فونت وبلاگ اصلاح می شود.اگر مشکل دیگری هم بود بگویید تا ترتیب اثر داده شود.![]()

ديروز، بعد از يك سفر يك هفتهاي سري به yahoo messenger زدم و پيامهايي را كه منيژه طبق معمول زحمت كشيده و فرستاده بود ديدم، همه مطالب به نوعي جالب توجه بود اما آن مطلبي كه منيژه و چند نفر ديگر از دوستان با عنوان "حرفهاي در گوشي چند دانشجوي انسان شناسي" نوشته بودند بيشتر از بقيه توجهم را جلب كرد.در قسمت اول يك دانشجوي انسان شناسي ابراز نااميدي كرده، در قسمتهاي بعدي بقيه دوستان با اميدواري، اين مسير طي شده را ثمربخش معرفي كرده بودند. اما نكته جالب اين است كه همه دوستان، به انتهاي اين مسير چشم دوختهاند و البته چيز عجيبي نيست، چرا كه گام برداشتن همواره براي رسيدن به مقصدي است. اما گاهي ميشود تنها به قدمها نگاه كرد و از پيش رفتنشان لذت برد كه آن وقت به ناگاه، رسيدن به هدف ميسر ميشود بيآنكه خستگي طول راه و دور ديدن نقطه انتها آب در هاون كوبيدن را مشغله ذهن كند و گامها را خستهتر.
ادامه مطلب

گرچه یک دوسالی می شود که به طور جدی دارم سعی می کنم از "کاغذ" و دنیای "آدم های کاغذی" فاصله بگیرم و "دغدغه" های امروز و "نگرانی" های فردا و "خاطرات" دیروز را "خیلی راحت" از صحنه روزگار وجودم پاک کنم،راحت،به راحتی توقیف یک روزنامه! ولی...
چه می توان کرد که هنوز معنادارترین روزهای این زندگی بی معنی،همان چند سال خطاب شدن با واژه "خانم خبرنگار" بود ...چه می شود کرد که هنوز شفابخش ترین نقطه دنیا و مقدس ترین زیارتگاه این شهر،دفتر نشریه مان است.چه می شود کرد که هنوز آشناترین و قیمتی ترین دوستان امروز،همین روزنامه نگارهای خسته دیروزند...
آنچه در زیر می آید گزارش دوست خوبم "مریم اکبری" است که در مرحله" دروازه بانی خبر" و به یمن سنت حسنه "خودسانسوری" صاحبان جراید، چند روز پیش محکوم به فنا شد.به احترام او که "هنوز می نویسد"،این گزارش مطبوعاتی را با نظرات تحلیلی خود تکمیل کن!مریم قرار است به اینجا سر بزند...
چشم به ديواربي نقش ساختمان روبروي پارك دوخته بود مات ومبهوت ،حرفي نمي زد.انگارتمام هستي اش راباخته بود....
اتفاقي نيفتاده است.راحتم بگذاريد.چه بگويم.وبعد آهي مي كشد....
«خيانت!»به همين سادگي سرصحبت را باز مي كند.
ادامه مطلب

"ادوارد هال" در ادامه بحث ضرورت استفاده از "مدل" ها و تعمیم این بحث به حیطه انسان شناسی،به مدل سازی مفهوم "زمان" در بین انسان ها می پردازد و هر یک را به طور مجزا شرح می دهد.آنچه در زیر می آید ادامه ترجمه فصل اول کتاب "فراسوی فرهنگ" اوست.بخش پایانی این مبحث را نیز طی همین هفته و در همین جا می توانید بخوانید.
سه ویژگی فرهنگ
"انسان شناسان علی رغم بسیاری تفاوت ها در جزئیات با سه ویژگی فرهنگ موافقند:1- ذاتی نیست به این معنا که یاد گرفته می شود.2- جنبه های گوناگون آن ارتباط درونی دارند و هر چیزی را تحت تاثیر قرار می دهند.3- بین افرا مشترک است و به همین جهت،حدود گروه های مختلف را مشخص می کند.به عبارت دیگر،فرهنگ،رسانه انسان است.هیچ جنبه ای زا زندگی انسان نیست که از فرهنگ تاثیر نگیرد،شخصیت مردم،اینکه آنها چه طور خود را بیان می کنند،(نمایش احساسات)راه فکر کردن آنها،اینکه چه طور حرکت می کنند،چه طور مشکلات را حل می کنند،چه طور شهرهایشان را می سازند،چه طور نظام های حمل و نقل کار می کنند و ساماندهی می شوند،همه اینها درست به همان خوبی نظام های سیاسی و اقتصادی از فرهنگ تاثیر می گیرند.به عنوان یک مثال به من اجازه دهید که بگویم آمریکایی های سفید،چه طور اسیر زمان هستند و نظام های فضایی شان را چه طور تنظیم می کنند؟"
ادامه مطلب
با تشکر از حامد جلیلوند.![]()

می خواهم از موضوع "مدل" که در پست قبلی مطرح شده بود برای کامل تر کردن بحث "چرا اینگونه می اندیشیم؟" کمک بگیرم و بعد هم در پی پاسخی برای تطابق آن موضوع و واقعیت ونیاز امروز جامعه دانشجویی خودمان باشم.
مدل، به عنوان الگویی برای اندیشیدن که حاصل فرهنگ است و با تغییر آن تغییر می کند موضوعی است که من آن را به صورت ضمنی در انتهای "خرده حساب" چنین فهمیده بودم : " خوب امروز که موضوع وبلاگ های ما این دست از رفتارهای انسان است(قتل، فحشا، اعتیاد) معیار یا معیارهای ما برای گفته هامان چیست؟ در این بین انسان شناسان از منظر کدام خرده فرهنگ زبان می گشایند؟ آیا پیرامون علوم جدید هم خرده فرهنگ هایی شکل گرفته که گفته های ما از آن ها متاثر است؟ شاید بد نباشد در این باره هم خرده حسابی کنیم!" درباره حرکت های دانشجویی هم چنین مدل هایی وحود دارند البته من ترجیح می دهم که مدل ها را به فرهنگ ها هم محدود کنم به عبارتی آنچه انسان شناسی آمریکایی به عنوان مدل خود برای یک موضوع دارد با آنچه انسان شناسی ایرانی برای همان موضوع دارد متفاوت خواهد بود...
ادامه مطلب
