یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

۶ نفر به بازی دعوت شده اند...
سلام، ببخشید که بی اجازه این پست را اینجا می گذارم. دلم گرفته بود، صفحه اصلی بلاگفا جلویم باز بود، ناخودآگاه به یاد روزهای دانشجوییم پسوردی را که همان موقع برای این خانه انتخاب کرده بودم وارد کردم و در کمال تعجب دیدم که صفحه مدیریت باز شد!! من هم وسوسه شدم که چند کلمه ای بنویسم، به عنوان کسی که این خانه را اولین بار خودش ساخت و بیش از یک سال، چراغش را روشن نگه داشت و درش را به روی همه باز...
6 ماهی است که هر روز به انسان شناسان سر می زنم، درش بسته و سطرهایش خاک گرفته. آخرین مطالب هم خیلی هول هولکی وارد شده اند، به طوری که حتی فونت و قلمشان با فونت و قلم سایر مطالب همخوانی ندارد. با این حال از تاریخ همان مطالب اخر هم بیش از 6 ماه می گذرد. فردا اول مهر است، گفتم شاید به یمن این روز که در فرهنگ ما معنای استعاری ای از یک شروع تازه است چند خطی اینجا نوشته شده باشد ولی... غربت این خانه در این روزها مرا یاد خانه مخروبه مادربزرگ می اندازد که مدت هاست تار عنکبوت قفل درش باز نشده و از آن برای من، تنها یک حس دلتنگی توام با حسرت باقی مانده و نیز یک دنیا خاطره از آدم هایی که رفته اند و دیگر نیستند و نمی دانم کجایند.
سهم من از انسان شناسان هر چه بود برداشتم و رفتم، و امروز گه گاهی که مسیرم به پل گیشا می افتد پاهایم سست می شود و به هر بهانه ای که شده سرکی به دانشکده می کشم. سهم من از انسان شناسان، لذت انسان شناسانه دیدن و نوشتن و فکر کردن و حتی لذت انسان شناسانه انتخاب کردن و انتخاب شدن و انسان شناسانه ازدواج کردن و امروز، داشتن همسری انسان شناس است که بخشی از تاریخچه رابطه ما در سطر سطر همین خانه جا مانده است. سطر سطر این خانه برای من پر است از نوشته های حامد و نوشته های خودم و نیز نوشته های فاطمه و هلیا و زهرا میلانی، لیلا صادقی تبار و محمدرضا جعفرآقایی و اووووووووووووووووووه. روزگاری داشتیم.
اول مهر است و با شما هستم بچه های سال اولی ای که این روزها شاد و پرانرژی، مراحل ثبت نام را طی کرده و عازم کلاس های درس انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران می شوید، درست مثل 5 سال پیش ما و هم کلاس هایمان. راستی، کجایند آنها؟ بچه های شاد و پرانرژی ورودی 82،83،84... کجایند که خنده هایشان سکوت مرگبار این خانه را بشکند؟ خانه ای که حدودا نیم سال است که کسی در آنرا نزده است؟ با شمایم...
بر من چه رفته است پس از ضربه تبر احساس می کنم که خودم نیستم دگر
سروی که در مقابل باد ایستاده بود حالا نگاه کن شده کبریت بی خطر
می خواهم با اجازه مسئول وبلاگ ( که البته نمی دانم دیگر کیست؟) و به حکم سنت بازی های اینترنتی، یک بازی را شروع کنم که هر کداممان بنویسیم برای ورودی های جدید، از انسان شناسی، انسان شناسان، دانشکده و هر آنچه در تجربه خود دیده ایم. برای شروع بازی هم از ۶ نفر دعوت می کنم که بنویسند: حامد جلیلوند و فاطمه سیارپور و هلیا بهرامی و محمدرضا جعفرآقایی و نگین سبکتکین و یاسمن اوحدی.)
6 ماهی است که هر روز به انسان شناسان سر می زنم، درش بسته و سطرهایش خاک گرفته. آخرین مطالب هم خیلی هول هولکی وارد شده اند، به طوری که حتی فونت و قلمشان با فونت و قلم سایر مطالب همخوانی ندارد. با این حال از تاریخ همان مطالب اخر هم بیش از 6 ماه می گذرد. فردا اول مهر است، گفتم شاید به یمن این روز که در فرهنگ ما معنای استعاری ای از یک شروع تازه است چند خطی اینجا نوشته شده باشد ولی... غربت این خانه در این روزها مرا یاد خانه مخروبه مادربزرگ می اندازد که مدت هاست تار عنکبوت قفل درش باز نشده و از آن برای من، تنها یک حس دلتنگی توام با حسرت باقی مانده و نیز یک دنیا خاطره از آدم هایی که رفته اند و دیگر نیستند و نمی دانم کجایند.
سهم من از انسان شناسان هر چه بود برداشتم و رفتم، و امروز گه گاهی که مسیرم به پل گیشا می افتد پاهایم سست می شود و به هر بهانه ای که شده سرکی به دانشکده می کشم. سهم من از انسان شناسان، لذت انسان شناسانه دیدن و نوشتن و فکر کردن و حتی لذت انسان شناسانه انتخاب کردن و انتخاب شدن و انسان شناسانه ازدواج کردن و امروز، داشتن همسری انسان شناس است که بخشی از تاریخچه رابطه ما در سطر سطر همین خانه جا مانده است. سطر سطر این خانه برای من پر است از نوشته های حامد و نوشته های خودم و نیز نوشته های فاطمه و هلیا و زهرا میلانی، لیلا صادقی تبار و محمدرضا جعفرآقایی و اووووووووووووووووووه. روزگاری داشتیم.
اول مهر است و با شما هستم بچه های سال اولی ای که این روزها شاد و پرانرژی، مراحل ثبت نام را طی کرده و عازم کلاس های درس انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران می شوید، درست مثل 5 سال پیش ما و هم کلاس هایمان. راستی، کجایند آنها؟ بچه های شاد و پرانرژی ورودی 82،83،84... کجایند که خنده هایشان سکوت مرگبار این خانه را بشکند؟ خانه ای که حدودا نیم سال است که کسی در آنرا نزده است؟ با شمایم...
بر من چه رفته است پس از ضربه تبر احساس می کنم که خودم نیستم دگر
سروی که در مقابل باد ایستاده بود حالا نگاه کن شده کبریت بی خطر
می خواهم با اجازه مسئول وبلاگ ( که البته نمی دانم دیگر کیست؟) و به حکم سنت بازی های اینترنتی، یک بازی را شروع کنم که هر کداممان بنویسیم برای ورودی های جدید، از انسان شناسی، انسان شناسان، دانشکده و هر آنچه در تجربه خود دیده ایم. برای شروع بازی هم از ۶ نفر دعوت می کنم که بنویسند: حامد جلیلوند و فاطمه سیارپور و هلیا بهرامی و محمدرضا جعفرآقایی و نگین سبکتکین و یاسمن اوحدی.)
( لطفا تا پیدا شدن مسئول فعلی وبلاگ و انداختن زحمت مدیریت این بازی بر دوش او، نوشته هایتان را به ایمیل زهرا غزنویان بفرستید.)
باز هم از مدیریت وبلاگ معذرت می خواهم، اسمش را می توانید بگذارید یک کودتا در انسان شناسان
نوشته شده توسط مردم شناس در ساعت 16:28 | لینک
|

