مادرم وقتی به ترس های دوران کودکی اش فکر می کند بلافاصله از 2 عنصر فرهنگی یاد می کند: "مار" و "مادر حوض".زندگی و نوع معماری خانه های قدیمی به نوعی بوده که برخی نقاط در خانه به طور بالقوه برای کودکان خطرناک محسوب می شدند که آب انبارها و زیرزمین ها و انبارها و حوض های آب از جمله انها بودند.کودکان باید از این مکان ها دور نگه داشته می شدند که کنترل شرایط با توجه به تعداد بالای بچه ها و مشغله زیاد مادران واقعا کار سختی بود.به همین جهت بزرگ ترها می آمدند و موجوداتی مثل مار را از طبیعت گرفته ،پرورش داده و به عنصر فرهنگی ترسناکی تبدیل می کردند.به عنوان مثال می گفتند هر خانه دارای چند صاحبخانه واقعی است که همین مارها هستند و در مکان های خاصی، که همان نقاط خطرناک خانه بودند ،حضور دارند و بچه ها را نیش می زنند.به این ترتیب کودکان ناخوداگاه از این نقاط فاصله می گرفتند."مادرحوض" نیز عنصر مشابهی است که فرقش با مار، در تخیلی بودن پایه ای ان است.مادرم امروز مادر حوض را اینگونه توصیف می کند:"یک ظرف پلاستیکی بود که روی آب دمرش می کردند و با وزش نسیم حرکت می کرد. شب ها که ما از پنجره اطاق نگاه می کردیم این طور وانمود می کردند که مادرحوض بیدار شده و دارد حرکت می کند.هر بچه ای هم که در روز به ان نزدیک شود او را به سمت خود خواهد کشید." خود مادرم موارد بسیاری را به یاد دارد که کودکان در حوض افتاده و اگر بزرگترها به موقع نمی رسیدند امکان فوت آنها بود.در این فضا قاعدتا مادرحوض،نقش به سزایی در حفظ کودکان از خطر حوض داشته است.در خانه دوران کودکی مادرم مار و مادرحوض همیشه در کمین بودند و هرگز هم دیده نمی شدند...
در دوران کودکی من اخبار مربوط به کودک آزاری و دزدی های کودکان، بسیار در نشریات منتشر می شد و ما حتی در همسایگی خودمان چند مورد مشابهی را دیده بودیم.برای همین دنیای ما پر بود از قصه بچه دزدهایی که پشت کامیون ها و در کوچه های خلوت پنهان شده اند.
آن روزها و در ذهن کودکانه ما دراویش هم با نوع پوشش و قیافه خود به طور بالقوه یک بچه دزد محسوب می شدند.آن روزها ما ترسانده می شدیم تا از هر غریبه در ظاهر مهربانی فاصله بگیریم،بنابراین هر نافرمانی ای با صدا کردن خیالی "آقا درویشه" کنترل و متوقف می شد.این ترس با توجه به شاغل بودن مادر من بسیار موثر بود و آن قدر مرا از بیرون و آدم های غریبه می ترساند که در غیاب وی هرگز حتی در کوچه را هم باز نمی کردم.بچه دزد و آقا درویشه همیشه و همه جا در کمین بودند...و اما دخترخاله ام از "عمو مسعود" می ترسد.عمو مسعود واقعی،عموی من است که با عمو مسعود فرهنگی ای که مادرم ساخته،هیچ شباهتی ندارد.ماجرا از این قرار است که یک روز مادرم داشت با تعریف بخشی از گذشته ها،عکس العمل های متنوع ادم ها را در مقابل دخالت های اطرافیان مقایسه می کرد.بدون آنکه ما متوجه باشیم کوثر با دقت گوش می داد و نمی دانم چه برداشتی از شخصیت عمو مسعود کرد که یک عکس العمل هیجانی نشان داد.مادرم با تجربه 20 سال سر و کله زدن با بچه ها فهمید که بهترین زمان برای خلق یک مفهوم است.شروع کرد به شاخ و برگ دادن شخصیت عمو مسعود و تمام ویژگی های مورد نظرش را در ان شخصیت خیالی جمع نمود.همان روز و از ترس عمو مسعود،کوثر مثل همیشه بهانه نگرفت و این بار غذایش را خورد.روزها گذشت و عمو مسعود همیشه وقتی دیگر دیالوگ هیچ فایده ای نداشت به یاری ما می امد و دخترک می فهمید که به عنوان مثال نباید دست در بینی اش کند،هنگام خوردن غذا بهانه بگیرد و بازی دربیاورد،دیگران را با واژه گاومیش صدا کند،آینه قدی و بوفه شیشه ای را دستمالی کند و... حالا عمو مسعود به عنوان یک نماد در ادبیات تربیتی این کودک تثبیت شده ؛او همیشه و همه جا در کمین است و هرگز هم نمی آید.از این جهت بسیار شبیه مادرحوض و درویش زمان کودکی مادرم و من است.
آیا ترس یک مفهوم ذاتی است یا ما با توجه به مختصات زمانی و مکانی خودمان آنرا می سازیم؟ آیا همه ترس ها مبدا و مقصد و کارکرد دارند؟ آیا ترس همان طور که ایجاد می شود از بین هم می رود؟ آیا می توان از پدیده های ترسناک جهانی صحبت کرد؟ انسان شناسی ترس هم حیطه بسیار جالب و پرکاربردی است که شاید اگر پایان نامه ام را شروع نکرده بودم روی این موضوع کار می کردم.

